84/09/26
خاطره شماره چهار
سلام امروز نوبت خاطره شماره چهارههههههههههههههههه
خب اون روزا ما خیلی تو این فکر بودیم که چی کار کنیم که حال معلما رو بگیریم..........بالا خره روزمعلم رسید..... ما تو مدرسه دور هم جمع شدیم تو این فکر بودیم که چی کار کنیم که حال این معلم شیمی رو بگیریم (اسمش یام نیست ولی ما بهش میگفتیم مرتیکه) آخه یه آدم عقده ای قد کوتاه واِند حس خوشکلی بود (یعنی حس میکرد آخر دختر کشه) ...........
تصمیم بر این شد که یه کادوی با حال بهش بدیم که تا عمر داره یادش نره . ساعت 9:30 بود که زنگ خورد با بچه ها اومدیم تو حیاط و جلسه گرفتیم و تصمیم گرفتیم که چه کادویی بگیریم در این لحظه بود که گفتیم حالا اینواز کجا بیاریم سریع رفتیم کادوی مورد نظر رو تهیه کردیم و کادو پیچش کردیم و یه تیکه از یه شاخه درخت کاج رو هم به عنوان گل روی اون گذاشتیم و رفتیم کلاس........... کادو رو روی میز استاد گذاشتیم و منتظر بودیم که بیاد کلاس. همین که معلم وارد شد بر خلاف همیشه که مرتیکه میومد کلاس همه فحش میدادن و بد و بیراه میگفتن همه بلند شدن گفتن روز معلم گرامی باد........
مرتیکه که کفش بریده بود داشت فکر میکرد که چی شده اینا اینقده با من خوب شدن و دارن به من تبریک میگن تا کادو رو دید با شدت ذوق مرگ شده و پرید و کادو رو ور داشت و گفت بی معنی ها این چیه روش گذاشتید (ببین این همه برو کادو تهیه کن آخرش هم بهمون گفت بی معنی) زحمت کشیدید کادو آوردید برام اونوقت شاخه کاج چیه روش؟؟؟؟؟؟ من هم بلند شدم گفتم آقا به علت ذیق وقت و کمبود منابع مالی مجبور شدیم........ که گفت بگیر بشین بابا چرتو پرت نگو حالا اینو کی خریده؟؟؟؟؟ که تا من اومدم بلند شم توضیح بدم سقوط منو کشید گفت: بشین چرتو پرت نگو من جواب میدم بلند شد و گفت با کمال احترامات زیاد برای استاد عزیز وگرامی که جان ما فدای اون قدمهای زیبا و مغز پر شما....... ما همگی با هم این کادو رو براتون خریدیم فدای اون چشمهای زیبای شما بشویم که مرتیکه داد زد بگیر بشین بابا.............
مرتیکه که کف کرده بود بعد از کلی تشکر اومد که وازش کنه یکی از بچه ها داد زداز اون ور بازش کنید سر و ته گرفتی ..........
اونم شروع کرد.......... باز شدن همانا و یه آجر با قطر 15 سانتی متر تو دست مرتیکه بودن همان.......... کلاس ترکید.... یهو مرتیکه گفت : منو مسخره کردید؟؟؟؟؟؟؟ پدر همتونو در میارم وآجر رو همچی کوبید زمین که آهن کوبند آهنگران( چیه بابا از این ضرب المثل خوشم اومده ) آجره شد 2000 تا آجر کوچولو و ما میخندیدیم و مرتیکه داد میزد......... یهو صداش گرفت و برگشت روبه تخته شروع کرد نوشتن داشت درس میداد که یهو بچه ها شروع کردن بندری خوندن و داوودی شروع کرد رقصیدن (به مناسبت روز معلم) یهو مرتیکه برگشت گفت ساکت شید شما میخواهید منو سکتهههههههههههههههههههههههههههههههههه هنوز این کلمه اش تموم نشده بود که با فرق سر اومد رو زمین و شروع کرد کف بالا آوردن........... یه ذره حالش جا اومده بود که من پاشدم رفتم بیرون و یه لیوان آب قند آوردم..... داشتم همش میزد مرتیکه تا آب قندو دید گفت دستت درد نکنه بنگی جان...... من هم گفتم خواهش میکنم و تمام لیوان رو یه ضرب رفتم بالا و بچه ها زدن زیر خنده یهو دیدم مرتیکه دوباره افتاد زمین و این بار دیگه تکون نمی خوره ترسیده بودیم رفتیم به ناظم گفتیم اون هم اومد یهو تا صحنه جرم رو دید جا خورد و در اسرع وقت کلاسو معلق کرد و بعدش ما رو فرستاد تو حیاط بعد همه جا شلوغ شد و آمبولانس اومد بعدنا فهمیدیم که استاده سکته کرده و به مدت 2 هفته تو بیمارستان بود روزی که رفتیم ملاقاتش (30 نفری) یهو رنگش سفید شد داد میزد اینا رو راه ندید آآآآآآآآآآییییییییییییییییییییییییی
اونقده داد و بیداد کرد که دیگه رامون ندادن ما هم یه ترقه کوچولو که برای جشن بعد از خوب شدن مرتیکه آورده بودیم انداختیم تو اتاقش و در رفتیم......... اون روز بازم 3 نمره از انظباتمون کم شد .....
این هم بود خاطره این هفته ما
آخییییییی یادش به خیر دلم لک زده برا یه روز از اون روزا
اونایی که دبیرستان میرید خوش بگذرونید که از این روزا بهتر پیدا نمیشه .........................
بای فظ بنگی
84/09/19
حاج مموت بر زن
این عکس ایوبه.......
این همم عکس مسعوده بعدا در موردش مینویسم....
سلام خوبید؟؟؟
من میخواستم یه شنبه آپ دیت کنم ولی چون امشب دارم میرم تهران امروزآپ دیت کردم ....
من امروز میخواستم خاطره شماره 4 رو تو وبلاگم بزارم ولی یهو مثل رعد و برق تصمیم گرفتم داستان اون روزی رو براتون تعریف کنم که حاج مَموت به درجه رفیع بُرزنی نایل آمد و از آن پس به حاج مَموت بُرزن معروف شد این مطلب نوشته " بنگی اف " نویسنده توانای روس که هم اکنون خونشون اصفهانه وکتابش به 16000 زبان ترجمه شده با کسب اجازه از طراح روی جلد کتابش در این پست آوردم بخونید و نظر بدید ...........
یه روز صبح که من به مانند همیشه چتر گردیده بودم خونه حاج مَموت اینها دیدم همه در خوابند و حاج مَموت را بیدار کردم او گفت: " خنگول کله سحر ساعت 12 اومدی اینجا چیکار" گفتم:" جمع کن یَره (یَره یک اصتلاح (بازم نمیدونم استلاح رو چجوری مینویسنش) مشهدی است)اُومِدُم معادلات بخُونِم" .
در این گیرو دار صدای وزوزی نظر ما را سخت به خود جلب کرد کنجکاو شدیم...... دیدیم بله پتوی ایوب تکون میخورد. کاشف به عمل آمد که ایوب بیداراست. وقتی به صورت ناگهانی پتو رو از روزی ایوب برداشتیم که حالش گرفته شود با صحنه عجیبی برخورد کردیم که از شدت این برخورد صورت حاج مَموت سیاه و کبود شد......ایوب که چشمهایش به چهار عدد افزایش پیدا کرده بود و عین غاز داشت به ما نگاه میکرد در حال حرف زدن با تلفن بود...... وقتی به صفحه نمایشگر تلفن نگاه کردیم متوجه شدیم که عدد سه ساعت و چهل و هشت دقیقه را نشان میدهد و این به آن مفهوم بود که ایوب از صبح تا حالا بیداره (جای بسی تعجب تاثر و تالم تحجر تبسم تفکر تناول و.... بود برای جامعه بشریت که ایوب اینقده زود بیدار شده) و داره حرف میزنه......
حاج مَموت از این کار ایوب سخت برآشفت و شاکی شد و بسوی اتاق روان شد تا از آنجا به مکالمات ایوب و دوست دخترش گوش فرا دهد بعد از چند دقیقه استراق سمع فکری پلید در ذهن حاج مموت نقش بست و خواست تا آن را عملی سازد برای این کار ایوب را صدا زد و تا ایوب بخواهد به خود بجنبد حاج مَموت شروع به صحبت با دوست دختر ایوب کرد و کوبید مخش را همچنان که مخ کوبند آهنگران............
نیم ساعتی گذشت و از آن پس دیگر هر گاه آن دخترک با آن شماره تماس گرفت سراغ حاج مَموت را گرفت و دیگر حتی محل سگ هم به ایوب نگذاشت ........
در عصر همان روز شورایی هشت نفره متشکل از جمعی زخم خوردگان به ریاست ایوب تشکیل شد و در آن جلسه تصویب شد که حاج مَموت به درجه بُرزنی نایل آید.........
از آن به بعد حاج مَموت به نام حاج مَموت بُرزن معروف شد و تا به امروز نیز بارها و بارها به تجدید این درجه همت گمارده و بچه ها از دست او شاکی اند و مینالند که حاج مَموت بُرزن زیدانی چند خفن را از آن ها بُر زده این عمل حاج مموت باعث بوجود آمدن چندی ضرر مالی برای دانشجویان شده است زیرا آنها برای در امان بودن از این بلای طبیعی مبادرت به خرید تلفن همراه (فارسیش میشه موبایل ) کردند ولی باز هم .....
خوب بید ؟؟ ببینید این کتاب به 16000 زبان ترجمه شده ولی هنوز ترجمه فارسیش نیومده من هم چون اند ترجمه هستم این یه تیکشو ترجمه کردم . راستی نظرتونو در مورد حاج مَموت بُرزن برام بنویسید قول میدم انتقال بدم
باید برم فعلا ولی به جون خودم و جوجو نباشه به جون شما برای دفعه بعد خاطره چهار رو مینویسم باشه!!!!!!!!!!!!!
اینم حاج مموت معروف قصه ما.....
پس فعلا بای فظ بنگی
84/09/10
آشنایی
سلام خوبید؟
آقا امروز میخواهم یه ذره شفاف سازی کنم میخواهم تمام دوستایی رو که به نحوی نامی از آنها تو این وبلاگ برده شده رو بهتون معرفی کنم........
یه چی بگم .... تقدم وتأخر در معرفی نامها بر اساس قسمت لینکهای جوجویی است و هوچ قصد و غرضی در کار نیست گفتم که شاکی نشید فردا..........
اول از همه سرور جوجوهای دنیا جوجویی خودم : جوجو خواهر بزرگ منه که دانشجوی اونجاست رشته چیز هم میخونه ترم ... هم هست اصل بچه خوب و باحال عین داداشش دوسش دارم یه عالمه.........................................................................
آرزو خانم(اسمش هم همینه) : وب با حالی داره با حال تر هم داره میشه من هم وبلاگشو هم خودشو دوس دارم چون وبلاگش اولین لینک من بوده خودشم اولین دوست من در راه وبلاگ بازی بود مرسی از کمک هات................
دختر بچه +( الهام خانم) : تازه باهاش آشنا شدم و بزرگترین شناسه اییی که داره اینه که هیچ وقت مطلب نداره که بزاره تو وبلاگش و الان دو هفتس همه رو گذاشته سر کار ( تو این اوضاع بی کاری بد هم نیست )
نی نی نازه (شمیم خانم گل) : نی نی ...نی نی... چرا جیش کردی شلوارتو چرا خیس کردی ...مامان مامان دیگه جیش نمیکنم شلوارمو خیس نمیکنم .....جایزمم یه شوتر قمرز خریده.......... یه دوست خوب یه نی نی نازنازی که چند وقت پیش یه رعدو برق خورد بهش و نی نی ککش نگزید و حال رعدو برق گرفته شد.... ولی از صدای اون رعدو برق نی نی کمی تا مقداری قاط زده وفعلا نمینویسه به عنوان یه دوست دوسش دارم وبلاگشوهم دوست دارم اگه بازم بنویسه!!!!!!!! بچه خیلی خوبی هم هستش باور نداری از خودش بپرس ...........
زگیل خان : علامه حاج زگیل خان( رحمه ا.. وبرکاتو) از اون زیگیلایی هست که من همیشه به داشتنش افتخار میکنم چون مثل خودم جزو عجایب ونوابغ بشری هست وبلاگش با حاله مطلباش با حالتر ایشا الله که همیشه همینجوری بنویسه آفرین زگیلی(بر وزن جیگیلی)
زگیل زگیل کلاچه زگیل تو کله پاچه(جان چه بشه مزش)
زیگیلا رو آب برده کله پاچه رو بنگی خورده
یه عاشق(رایا نمیدونم آقا یا خانم) : اینم جزو دوستای جدیده شعر مینویسه من هم مثل همیشه نمیفهمم چی مینویسه بارها ازش خواستم که برام معنی کنه ولی نکرده بابا من به کی بگم من تو دبیرستان یه بار ادبیاتمو بالای 12 آوردم اونم خودم امتحان نداده بودم چطور انتظار دارید.........
پاییز طلایی : یه دوست قدیمی خیلی بی معرفت کم سر میزنه( 100 سال یه بار ) ایشالا هر جا هست خدا بکوبه تو سرش تا بیاد به من یه سر بزنه
بچه اسکیزوفرن ( پرندیس خانم) : خودش میگه اسکیزوفرنی داره (اسکیزشو نمدونم یعنی چی ولی فرنی منم دوس دارم) بابا من خودم دکترم تو به من میگی چی داری؟؟؟ ما خودمون لبنیاتی که داشتیم من تو کار شیره فرنی بودم ......... یه وب لاگ داره که خاطراتشو توش مینویسه آدم خاطرات عصبانیشو میخونه میترسه (من نمیترسم ها بچه ها میترسن ) ولی کلا من دوسش دارم با حاله کلا دختر خوب و مهربونیه..
بی خیال دنیا( فاطی) : فاطی فاطی فاطی فاطی فاطی عشقت کرده منو قاطی قاطی قاطی قاطی فاطی جووووووون فاطی پکرم کرد فاطی دست به سرم کرد فاطی منو بغلم کرد فاطی بوس از لبم کرد (این جزو شعر بود شرمنده) فاطی بی پدرم کرد فاطی بی مادرم کرد فاطی فاطی فاطی فاطی فاطی عقشت کرده منو قاطی قاطی قاطی قاطی قاطی فاطی جوووووووووووووووووووووون) فاطی بچه باحال وبلاگشم با حاله ایول تازه با هم آشنا شدیم زیاد نمیشناسمش .........
نونو( نینا) : یه آدم خیلی جالب که فکر کنم یه چیزیش میشه هر وقت میخواهم مطالبشو بخونم 3 ساعت وقتمو میگیره با اون وضع نوشتنش ولی برا خودش یه نوآوریه جالبه من از وبلاگش خوشم میاد
سقوط : یکی از دوستان دوره دبیرستان من که در سال دوم کنار هم میشستیم سال سوم هم همینطور ولی اون نتونست بیاد پیش دانشگاهی آخه قبول نشد (انتهای درس خون ) ولی خوب بجاش داره تو تیم جوانان یکی از باشگاهای معروف که تو لیگ برترهست بازی میکنه ایشالا تا یکی دوسال دیگه تو تلیویزیون میبینیدش اسمشمم مثل خودش تابلوه پوستشم سیاهه
ایوب وحاج مموت : دوست وهمدوره ایی دانشگاهم دوستای خوب و با حال مموت هم مثل سقوط یه مقدار زیادی برنزه است ولی ایوب سوفیده از همین جا میگم ایوب جون خرتیم به خدا حاج مموت لگنت که شکسته بود چکارش کردی؟
م : همسایه روبروییمون یه آدم که ته جنبه شوخی است یعنی همه کارای منو شوخی حساب میکنه بابا چقدر رو داری من چقدر باید تو رو خرابت کنم که روت کم بشه سریش....... قدش 150 سانت سایز شلوارش 50 موهاشم یه کم ریخته دندوناشم تو مایه های رونالدینهو رنگ چشاش سبز ... دماغی گنده پوست صورت مثل سطح ماه....... یه مشت ارزن بریزی توش یکیش پایین نمیاد آره من تو رو اینجوری میبینم یا من پیامبری چیزیم که چشم بصیرت دارم واقیت تو رو میبینم یا این که واقعا اینجوری هستی ...............ولم کن بابا به خدا اونی که تو میخواهی من نیستم....................
درآخر خودم : بنگی ته بچه + نابغه عصر انتهای مرام و معرفت بچه دوست داشتنی متولد ماه آذر مامانم خیلی دوسم داره من هم جوجو رو دوس دارم (این به اون در) عاشق جوجو اند درس خون دانشجوی دانشگاه ............. بابا قبلا خودمو معرفی کردم دیگه نمیگم
در آخر امیدوارم تمام این افرادی که در این متن ازشون یاد کردم (بجز م) در پناه حق موفق و موید باشن و به هر آرزویی دارن برسن (خانما در این لحظه میگن من یه شوهر خوب میخواهم اقایون هم که همه شهرت دوس دارن و پول اونم پول زور پول وده) موفق و موید باشید مطلب بعدی من خاطره شماره 4 است بیاین بخونین و نظر بدین ..............بای فظ بنگی
84/09/06
خاطره قسمت سوم
خاطره قسمت سوم3
سلام به همه که میان این مطالب زیبا و پر محتوای منو میخونن (دیگه من تعریف نکنم کی تعریف کنه)؟
چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که جالب بود گفتم بنویسم...
رفته بودم کلاس تار( آره دیگه از هر انگوشتم 10000 تا هنر میچکه...) ولی اون جلسه تمرینات خودمو انجام نداده بودم(مثل همیشه) و دیگه خیلی تابلو بود بازم مثل همیشه بگم ایشالله برای جلسه آینده انجامش میدم پس نشستم و کتاب رو باز کردم و گذاشتم جلوم زیر چشمی داشتم استاد رو نگا میکردم و شروع کردم درس قبلی رو از حفظ زدن و مثلا من دارم از رو کتاب میزنم وتند تند تار زدن ........ یهو استاد بلند شد اومد جلوم گفت بنگی جان از حفظ میزنی؟
گفتم نه استاد من هنوز حفظش نکردم گفت پس کتابتو که سرو ته گذاشتی درستش کن و درس بعدی رو که قرار بود امروز بزنی بزن........ یهو یه نگا کردم به کتابم دیدم همه نتها بر عکس نوشته شده ..... نیشم تا بنا گوشم که حالا عین سیب زمینی قرمز شده بود(اینا یه نوع سیب زمینی جدیده که تازه اومده با آلبالو پیوندش زدن)..... بعدشم استاد یه نگاه کرد که یعنی فکر کردی من گوشام درازه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم از خجالت آب شدم و رفتم لای موزاییکا..... دیگه به زور از اون تو کشیدنم بیرون (آخه لای مزاییکای کلاس به اندازه 2 متر وازه) و نشستم گفتم پس بازم شرمنده............ خودش زود فهمید و گفت پس برای جلسه بعد حاضرش میکنی نه؟؟؟؟
این یعنی کلی ضد حال آخه 100 سال من کتابو سرو ته نمیزاشتم حالا این یه دفعه ...... وای خدا که چقدر بعضی از این دخترا بی جنبه هستن هر کس که تا حالا اذیتش کرده بودم تا منو میدید میزد زیر خنده و منو نشون میداد یه 50 کیلویی لاغر شدم(مورد تو جه کسایی که میخواهند تو یه روز به شدت لاغر بشن میتونن از این روش استفاده کنن)
آقا من یه مطلب نوشته بودم میخواستم اینجا بزارمش که یه مقدار بالای 18 سال بود بعد که با یه سری آدم امین و مامون (بازم نمیدونم یعنی چی و چرا با هم استفاده میشن ولی همونطور که قبلا گفتم تو کتاب تاریخ خیلی با هم استفاده میشد پس به هم ربط دارن)مشورت کردم گفتن نه نزار حالا میخواهم اینجا به همه پرسی بزارمش تا اگه رای مثبت گرفت برای مطلب بعدی بزارمش...... به خدا یهو زد به سرم بنویسمش........ آقا به خدا دوست ناباب باعث شد من این مطلبو بنویسم شرمنده ولی خوب دیگه بیخیال هر کی در مورد من بد فک کنه ........ است (خوددتون یه فحش نسبتا بد برا خودتون تو قسمت نقطه چین بزارید) پس در این مورد هم نظر بدید باشههههههه
راستی یه خاطره قدیمی هم بگم که نگید یهو از 200 سال پیش پرید اومد خاطره هفته پیش رو تعریف کرد آره من که سال دوم بودم یه روز با آقای طولانی (ما همین صداش میکردیم و من اسم واقعیشو نمیدونم) کلاس داشتیم من هم قبل از کلاس رفتم پشت تریبون صبحگاه مدرسه قایم شدم وقتی اومد از جلوی تریبون رد بشه تو یه چشم به هم زدن بنگی رعدو برق(اینم ازالقاب بیشمارم بود) از پشت تربون بیرون پرید ویه کلاه پشمی رو کشیدم رو سرش و یه پس گردنی ناز زدم بهش و فرار کردم وقتی اومد تو کلاس سریع اومد پیش من و گفت پس کلا سر من میزاری در میری نه؟؟ من هم که مثل همیشه از همه جا بی خبر گفتم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت خره بافتش درشت بود از پشتش دیدمت دفعه بعد یه کلاه با بافت ریز تر بزار که نبیننت و یه پس گردنی به جای اونی که من بهش زده بودم بهم زد و رفت شروع کرد درس دادن ............ اینم از خاطرات قدیم ولی شما اگه خواستید این کارو بکنید از یه کلاه با بافت ریز استفاده کنید که پس گردنی نخورید باشههههههههههه
راستی یه ایمیل داشتم که گفته بود من این خاطرت را از خودم مینویسم و واقعیت نداره ولی کامران جان شما اگه شک داری میتونی بیای اصفهان قدمت رو چشم تک تک افرادی رو که تو این خاطرات نامشان رو آوردم بهت نشون میدم از معلم گرفته تا دوست و بغل دستی و ....میتونی از همه اونا بپرسی حتا از مامانم هم میتونی بپرسی.....من به خودم مطمئنم واینها عین واقعیت میباشد .
به علت بعضی جراحت های کوچک و بزرگ دارم میترکم از دست درد پس تا وقتی دیگر و مطلبی دیگر بای فظ بنگی

