تبليغاتX
جوجه کوچولو

84/11/30

بچه مثبت

سلام ..............خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟

این مطلب که در این پایین میبینید یکی از طولانی ترین مطالبیه که نوشتم بخونید که ارزششو داره در انتها میتونید دو نوع از جانداران رو بشناسید .............

اول جواب چند تا از این نظرات رو بدم که نگید بنگی لال بود

1. عمو زیگیلو بابا من چند بار باید این مطلبو تکرار کنم که جوجه خواهرمنه به قول خودش اگه من جوجه باشم اون میشه مورچه بعدشم زندگیه و این تحریفها اگه زندگیو تحریف نکنی میشه همین که ما داریم توش زندگی میکنیم؟( فهمیدی چی گفتم؟ نه خداییش فهمیدی؟ عمرا!!!! اگه فهمیدی بگو چی گفتم ؟ بابا من خودم نفهمیدم تو فهمیدی؟)

2. آیدا خانم من هنوزم نفهمیدم این کلوپاترا کی بود. ما هر وقت کلمه کم میاریم و تو حالت فورس ماژور قرار میگیریم از این کلمات که کمتر کسی میدونه کیه و چیه استفاده میکنیم تا بپیچونیم یاد گرفتی؟ ( نمونش همین فورس ماژور)

3. وایستا جواب جوجو رو هم بدم (جوجوی خودم ها) عزیزم فدات شم خیلی دوست دارم(این که نشد جواب ......حالا من دوس داشتم اینجوری جواب بدم حرفیه؟)

4. جوجو(اون یکی جوجو) ببین جوجو عزیزم دستت درد نکنه اینا رو میخونی ولی اگه دلت درد میگیره یه وقت پس میفتی من حوصله ندارم دنبال کارای پزشکی قانونی بیفتم ها حوصله کل کل با تپل رو ندارم میزنه شلو پلمون میکنه حواست باشه از ما گفتن

حالا اصل مطلب.................................................................

بچه مثبت رو که میشناسید همین دختر بچه مثبت رو میگم (تو لینکدونیم یه نگا بندازید پیداش میکنید).... همین که سال به دوازده ماه وبلاگشو آپ دیت نمیکنه بعد ادعاشم میشه که وبلاگ نویسه و مثل این ندید بدید ها هرجا میره به 100 نفرآدرس وبلاگشو میده( البته من اصلا اینجوری نیستم)......

آره این دختر بچه مثبت اونقدا هم که فک میکنید مثبت نیست این جاندار که روی دو پا راه میره و 2 تا چشم و دو تا گوش هم داره از نظر جانور شناسی خیلی شبیه انسانهاست وجزو حشرات  ومربوط به شاخه دخترنوزوروس میشود .....این حشره چند وقتیه که داره رو مخ یه نفر کار میکنه که به قول خودش مخشو بزنه ولی من فک نمیکنم!!!!!!! ( آی کیو در حد یه پشه که با حشره کش کوبیدی تو سرش)..... یعنی اصلا عمرا چون با این آی کیو که این بچه داره شک دارم.......

راستی حالا من از کجا این حشره رو میشناسم؟؟؟؟ (حتما فک کردید من حشره شناسم نه بابا من جوشکارم)........ یه بار این مثبت رفته بود پیست اسکی دیزین وقتی رسید  مثل برف ندیده ها با مخ شیرجه رفت تو برفا و از اونجایی که این قسمت برفاش پا خورده و سفت شده بود مخش یه ضربه شدید نوش جان کرد و به اندازه 2 میلیمتر در مقیاس ثانیه ورم کرد... بعدشم چوب اسکیاشو ور داشت و رفت اون بالا تا اسکی کنه و بگه ما هم بلدیم (عقده خود کوچک بینیه دیگه کاریش نمیشه کرد) وقتی داشت اسکی میکرد منو دید که دارم با اسنو برد حرکات اکروباتیک انجام میدم واز اونجایی که من اند خوشکلی و دختر کشی هستم مواش سیخ شد خودشم میخ شد.......... من هم که از همون اول به نیت شوم اون که همانا اذیت کردن جنس پسر بود پی برده بودم سریع یه عشوه خرکی جلوش اومدم تا نظرشو جلب کنم (کاری که اکثر دخترا وقتی یه پسر میبینن انجام میدن......)( شرق(صدای پس گردنی) ..........جوجو : چی دخترا چی کار میکنن؟عشوه چی چی میان؟.......بنگی : هزار دفعه گفتم تو دخترنیستی تو فرشته ای ......جوجو : آهان خب یادم رفته بود خب.... بگو بقیشو) اونم حسابی رفته بود تو نخ من که این زیبا روی از کجا پیدا شد؟(خواهش میکنم....... از خودم تعریف نکنم کی ازم تعریف کنه؟)  تو این موقعیت که مثبت حواسش به من بود با چشم رفت تو یه میله آهنی که از بخت بدش اونجا سبز شده بود و با مخ خورد زمین  که این موضوع باعث خنده همگان شد تا حدی که همه به دنبال یه شلوار میگشتن تا شلوارهای جیشی شونو عوض کنن بعد منم از اونجایی که بچه خیلی خوبی هستم رفتم که کمکش کنم............ دستشو گرفتم که بلندش کنم (شرق...... جوجو : دست نا محرمو گرفتی ؟.........بنگی : بابا مجروح بود منم که ریز بنگی خاجوی....... نمیشد نگیرم.......جوجو: حالا هرچی دیگه نبینما......) تا دستشو گرفتم صورتشو بر گردوند و یه لبخند تحویلم داد( دقت کردید میخواست با این لبخند منو خرم کنه مخمو بزنه ولی بابا ما خودمون ته این چیزا زودی گرفتیم)..... تا اون قیافه ورم کرده سیاهو دیدم همچی دهنمو اندازه دهن اسب آبی وا کردم و شروع کردم به خندیدن که تا دو ماه دهنم کامل بسته نمیشد...........

بعد هم به مامور منکرات گفتم این خانم مزاحم من شده و میخواهد به من تجاوز کنه..... ماموره که کپ کرده بود بچه مثبت رو دستگیر کرد و برد و از اون روز این بچه مثبت به بچه منفی تغیر نام داده.....

از اون به بعد یه عینک میزنه  به چشش اندازه عینک خانوم فرامرزی فکر میکنه خوشکل شده تازه رفته باهاش عکس هم انداخته که این عکس رو میتونید پایین همین مطلب در کنار یکی دیگر از ادعا های خوشکلی ببینید من این عکسو از کجا کش رفتم بماند ولی خوب این عکسو به هر ننه قمری نشون دادم از خنده خودشو خیس کرد.....

شعر زیر رو در وصف این بچه مثبت سرودم:

 

یه + داریم شاخ نداره             صورتی داره مخ نداره

از خشگلی تخم میزاره              به کس کسونش نمیدیم

به هیشکی نشونش نمیدیم

به کسی میدیم که خر باشه              شلوار تو پاشم تر باشه

(این جمله آخری یعنی خودشو خیس کرده باشه بابا یعنی جیش کرده باشه تو شلوارش)

راستی یه سوال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هرکی دماغشو عمل کنه خوشکل میشه؟؟؟؟؟؟؟؟ ( همه با هم .........  ننننننننننننننهههههههههههههه خیییییییییییییییرررررررررر) بابا اینو برید به یه نفری بگید 20 دفعه دماغشو عمل کرده فک میکنه هر بار که عمل میکنه یه قدم به زیبایی نزدیکتر میشه نمیدونه که...............(البته استثنا هم داره ها مثل جوجو)این جور افراد به قول بچه مثبت بکش خوشکلم کن رو که میبینم یاد تیرانازروس ها میافتم که اون موقع ها به علت نبود دکتر دماغ عمل کن دست به خود کشی زدند و نسلشون منقرض شد ولی الان دیگه دکتر هست و این دخترا میرن پیششون و عمل میکنن ( شرق ........ جوجو: دخترا رو با تیرانازروس مقایسه کردی ؟؟؟..... بنگی: نه به جون خودم به جون این " م"  نه..... تو که دختر نیستی توهم مثل من فرشته ای من دخترا رو مقایسه کردم.....جوجو: آهان حالا شد پاشو برو واسه من 2 کیلو شیرینی خامه ای بخر تا ببخشمت.....بنگی: چشم امر دیگه ای ندارید قربان.....جوجو : چرا یه چیپس پیاز جعفری هم بگیر)

این عسک که در زیر مشاهده میکنید عکس دسته جمعی بچه مثبت و اون دخترس که مماغشو عمل کرده حالا ببینید میتونید تشخیص بدید کدوم اون دماغ عملیس؟( یه راهنمایی اون دماغ عملیه سمت راستیس ااااااااا چه تابلو جوابو گفتم؟)

راستی یه چی یادم رفت بگم این دو نفر به شدت در کف ازدواج میباشند پس اگه سوژه ای چیزی براشون پیدا کردید لطفا به من ایمیل بزنید تاپسره رو خر کنم اینا رو قبول کنه و بعدش اینا رو بهش قالب کنیم و از اونجایی هم که جنس فروخته شده تعویض وپس گرفته نمیشود مال بد بیخ ریش صاحابش........

راستی به مناسبت ولنتاین یه آقایی که خواست هویت و نژادش فاش نشه این مطلبو داشت برا زنش میگفت من هم دیدم بزارمش اینجا تا همه فیض ببرن

- اکبرررر... اکبر هوی.....تو بیلمیری امروز چه روزیه؟

- روز جهانی مبارزه با هوای پاکه!!!!

- یُخ بابا امروز روز ولیرم تایمه!!!!!

- این ولرن تاین نمنه؟؟؟

- تیلیویزیون میگفت روز ایحساسات!!! روز عشگ !!! روز من و شوما!!!

- شوما دیگه کیه؟ غضنفر بپر اون چاقو رو ور دار بیار ننتو بکشم .

- به ولاه منظورم تو بودی....

- خب منو سننه؟

- بابا اکبر آقا به ولاه منم انسانم!!!! من هم مثل شما از بچگی بزرگ شدم!!!

- حالا میگی چیکار کنیم؟

- یکم عشوه بریز...... شادی بیا........ بگو تا بخندیم....

- والا من عشوه مشوه بیلمیرم میخوای برات بگوزم دوتایی با هم بخندیم؟

 

و حالا ولنتاین در جنوب تهران

بتول : آق مِيـتي ! ميدوني امروز چه روزيه ؟

 ميتي : دست كم گرفتي مارو مسی كه ! خب امروز سالگرد آزادي آق ميتي از زندونه ديه !!

 بتول : نه بابا ... امروز روز زيد بازاست ... توام كه امامِ زيد بازايي .... !!!

 ميتي : خدائي ؟! پس كثافتكاري داريم امشب ؟!!

 بتول : اول كادو آق ميتي ...

 ميتي : واستا ! بيگير اينو بپوش .. خدائي كل مسجد شارو گشتم اينو پيدا كردم ...  

 از رنگ سبز فسفري خوشت ميومد ديه ؟! اينو بپوشي چه هلوئي ميشي به مولا !! بتركونيم !

 بتول : ايول ! دمت فورت آق ميتي !! خدائيش خيلي آقائي ! آخه كي ولوووووم تاين واسه زيدش مايو سه تيكه ميخره ؟ ها ؟؟؟

 ميتي : دِهــــه !! اين جاي تشكرته ان تركيب ؟ ميخواي يه جوري بزنم تو لگنت (نمیشد اسم اونجا رو بنویسم آدرس اطرافشو دادم که همون کارو انجام میدن ) كه مث اين مايو سه تيكه بشي ؟!!

 بتول : اصن ميدوني چيه ؟ نخواستيم داداش .. به ما اين غلطا نيومده !

 ميتي : گو ميخوري نميخواي !! مگه منو تو چيمون از اين بچه سوسولا كمتره كه وووولوم تاين ميگيرن واسه هم ...

بتول : باشه باااااااا !! نمودي ...

ميتي : آها ! ايول حالا شد .. ! لبو بده بياد ... جوووووون !!!

بتول : چیو بدم بیاد؟ خفه شووووووو خودت مگه خوار مادر نداری مرتیکه!!!! (در این لحظه ضربات پیاپی کفش بر فرق آق میتی فرود میاید و اون از درد عر میزند.....)

 

 فعلا( همیشه میگن دو رود حالا من میگم)  سه رود و سه صد بدرود

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 22:6 |  لینک ثابت   • 

84/11/28

با سلام به همه کسانی که قدم رنجه کرده و به وبلاگ من سر زده اند

به عرض پوزش فراوان از این که آپ نکردم

به علت فوت مادر بزرگ یکی از عزیزان،این وبلاگ یک روز دیرتراز حالت معمول آپ دیت میشود تا ماهم به نوبه خودمون ابراز هم دردی کرده باشیم.

حالا هم قبل این که برید یک فاتحه بفرستید و بروید انشاالله که روح این عزیز از دست رفته با خوبان محشور شود.

دوشنبه منتظر همتون هستم با یک مطلب جدید.

فعلا بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 7:55 |  لینک ثابت   • 

84/11/22

بنگی خاجوی

سلام خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟

اولا از شیوا خانم که اسم منو تو وبلاگش آورده تشکر میکنم بعدشم شیوا خانم عزیز شما پیشنهاد داده بودید که من مطالبم رو هدفمند بنویسم مثل وبلاگ مربای تلخ ولی بهتره بدوند که من این وبلاگ رو برای اوقات بیکاریم تاسیس کردم اونقدری وقت ندارم که به مطالب اینچنینی فکر کنم  و همونطور که میبینید من در این وبلاگ فقط خاطراتم رو مینویسم و اینو هم نمیشه هدفمند کرد ولی امیدوارم در آینده بتونم یه وبلاگ را بندازم که مطالب جدی را به طنز بکشم . بازم از راهنمایی و تشویقت تشکر میکنم....

خب این باراومدم خاطره ریزبنگی فداکارو براتون بگم

آره جونم این بار به خواسته عمو زیگیل جون اومدم از محاسن خودم هم براتون بگم آخه این زگیل اومده بود تونظر دونی وبلاگ نوشته بود که همش مردم آزاری همش مزاحمت آخه مگه تو آدم نیستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و همونجوری که همه میدونند من آدم نیستم.............. من فرشتم...........

خب میخواستم از محاسنم بگم.... من یه ریش دارم که طول هر تارش الان به 10 سانتی متر میرسه سیبیلم هم ......... شرق(صدای پس گردنی) .......آآآآآآآییییی کی بود زد پس گردن من؟....... جوجه: من بودم خنگه منظور از محاسن خوبی هات بود نه ریش سیبیلت....... بنگی: آهان شرمنده ........

خب از اون محاسن بگم که امروز صبح رفته بودم جلسه چایی خوری دم مغازه ابی چارچنگولی و داشتیم چایی تناول میکردیم( تو اون سرما چه حالی میداد عین این افغانی ها آتیش درست کرده بودیم و یه قوری در پیت هم تو آشغالا پیدا کردیم پر کردیم آب گذاشتیم یه چایی توش دم کردیم حالا یکی نبود این وسط به ما بگه خنگا یعنی اینجا بالا شهره.....توجه کردید بالا شهر ما بالا شهر میشینیم ....بابا ما مایه داریم به خدا ما مایه داریم ما پولداریم یکی منو تحویل بگیره ) که دراین لحظه یه مزدا323 اومد در مغازه وایساد  ....... یه مرده با یه دختر بچه توش بودن شیشه طرف بچه هم پایین بود ومرده انگاری که جیشش داره میریزه تو شلوارش از ماشین پرید پایین  دو تا غلت زد رو زمین و یه پرش بلند از روی شمشادا به حالت کاماندویی  دوید تو ساختمون  روبروی مغازه ابی......... گفتم الانه که اینجا رو سیل ببره ابی جمع کن در ریم که یهو یه چیزی نظرمو جلب کرد اونم این بود که از اونجایی که بچه تو ماشین یه دختر بود و این دخترا تا بچن نوفهمن (حالا بزرگیشون بماند.....شرق..... آی کی بود دوباره منو زد ؟ جوجو: من بودم با کی بودی؟؟؟؟ دخترا چی ؟؟؟؟؟؟ بنگی : بابا دخترا بزرگ که میشن.... میشن انیشتن.....شرق......نه میشن کلئوپاترا( خودمونیم این که گفتم کیه؟).......شرق......... نه هر چی تو بگی میشن .........جوجو : حالا شد.....ادامه بده )  کلشو کرده بیرون و داره آواز میخونه (این قسمت رو با صدای وزغ بخونید ) :

ااااااااایییییییی نسیم سفری صبببببببب کننننننننننن منم با خودت  ببر تو مردسههههههههههههه.......... آآآآآآآآیییییییییییییییییی

و از اونجایی که تکنولوژی پیشرفت کرده و چون اون یارو ماشینو خاموش کرده بود و رفته بود بطور اوتوماتیک شیشه ماشین داشت میومد بالا

یهو کله دختره گیر کرد لای شیشه و جیغش مثل یه پشه در زنجیر بالا رفت............ انگاری که دارن یه بزغاله رو با مگش کش میزنن....... من هم که از اونجایی که به فداکاری مشهورم و همه منو به نام ریز بنگی خاجوی مشیناسن یهو تو یه چشم به هم زدن گفتم عباسی (یکی از بچه ها ) بپر باباشو صدا کن و پریدم تو مغازه ابی چار چنگولی و یه باطوم داره اونو آوردم......... پیرنمو در آوردم (این پیرنه یادتون باشه باهاش کار داریم حالا)پرت کردمش رو سقف ماشین و زرتی باباطوم زدم شیشه ماشینو آوردم پایین (خداییش یه چند وقتی بود شیشه نشکسته بودم...... چه حالی بردم جاااااااان......20 سال جوون شدم) دختر بچه که رنگش شده بود مثل بادمجون بم و داشت و ریق رحمت رو یه ضرب سر میکشید رو با یه حرکت اسلو میشن از تو ماشین کشیدم بیرون و گذاشتمش رو کاپوت ماشین ...... از اونجایی که همه چی بلدم سریع شروع کردم تنفس مصنوعی  دهان به دهان رو استاد کردم یه پیرزنه داشت رد میشد یهو وایساد که الهی به زمین داغ بخوری به بچه پنج ساله هم رحم نمیکنی تو روز روشن لخت شدی تو خیابون داری بهش تجاوز میکنی آآآآآآآآآآآی مسلمونا بیاین بگیریدش که ابی زد زیر خنده گفت برو حاج خانم برو خدا روزیتو یه جا دیگه حوالت کنه دو تا لب ناقابل هم شد تجاوز؟ برو تا بهت تجاوز نکردم پیرزنه هم پشتش رو گذاشت رو دمش و رفت(نمیدونم پشتش رو گذاشت رو دمش یا دمش رو گذاشت پشتش یا پشتش را گذاشت رو دم شیر یا پشت کسی بهش بود نمیدونم .......حالا یه چی تو این مایه ها گذاشت پشتش) بچهه دیگه سر حال اومده بود که عباسی هم با بابای بچه رسیدن باباهه انگاری نمیخواسته بیاد عباس شیلنگو به زور ازش گرفته بود تمام تن باباهه و عباسی خیس بود عباسی هم داشت بهش فش میداد.......... بابای بچه که دیگه الان چشاش کمی تا قسمتی نیمه ابری وا شده بود اومد گفت شیشه ماشین چی شده کی شیشه رو شکسته ( حالا بچه داره گریه میکنه این یارو فکر شیشه ماشینش بود) ابی هم گفت چشت دراد کی شکسته..... بچه رو ببر دکتر یارو هم دید انگاری باید افه بابا بودن بزاره بچشو قاپید گفت چی شه عزیزم بیا ببرمت دکتر و ورش داشت رفتن...................

ماشینه که رفت یهو ابی زد پس کلم که هوی دیوونه چرا لخت شدی وسط زمستون بعد زدی شیشه ماشینو پوتر کردی؟

گفتم نمیدونم تو اون لحظه یادم اومد ریزعلی وقتی میخواست نصف شبی بره زیر تانک بخوابه لخت شد و لباساشو آتیش زد که عشقولانش زیاد بشه بعد رفت زیر تانک  پترس هم که نصف شبی انگوشت کرد تو سولاخ تا صبح هم درش نیورد من هم گفتم شاید برا فداکاری باید یه کار بی ناموسی انجام داد خب منم پیرنمو در آوردم که در این لحظه احساس کردم باطوم خورد تو سرم آره ابی بود که از خنده باطومو ول کرده بود تو سرمن اینم یه نمونه از شوخی .....ی بود (این سه نقطه نمایش دهنده یه قوم ایرانی است خودتون پیدا کنید و تو جدول بزارید تا به رمز جدول دست پیدا کنید) که میشه در مواقع مقتضی از این نوع شوخی ها استفاده کرد مثال:  پرت کردن آجربه سمت طرف ... وصل کردن برق سه فاز به دماغ طرف .....زدن مشت تو کله طرف .....کوبیدن سر طرف به میله آهنی و....... نام برد تمام مثال های بالا مورد تایید جامعه ....های( همون قوم معروف) ایران قرار گرفته و استاندارد ایزو 2009 رو گرفته پس با خیال راحت از آنها استفاده کنید.

خب اینم از محاسن ما دیگه چی میخواید؟ بگید تا بنویسم......

فعلا من برم یه فکری واسه کله نازم بکنم که 2 سانت ورم کرده

بای فظ تا هفته دیگه

نوشته شده توسط م.ع.ت در 21:47 |  لینک ثابت   • 

84/11/16

خاطره شماره شیش

به به چاکریم چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟

یه چیزی اتفاق افتاده که کلا از دهنم پرید بیرون فقط به شیوا گفتم حالا شاید بعدنا شما ها هم فهمیدین حالا تا اون موقع نرسیده میخواهم تمام خاطراتمو براتون تعریف کنم که یه وقت نگفته نرم.............

آقا این اتفاق هفته پیش به من خیلی حال داد بزار بگم.............

آره سوار اتوبوس شده بودم که برم کلاس تو اوتوبوس یهو یه اوران گوتان دیدم دقت کردم دیدن نه بابا اوران گوتان کجا بود وسط اوتوبوس ناظم سال سوم دبیرستانمه..... یه آدم ژولی پولی کثیف و چاق و کریه المنظر( اینو از کجام در آوردم خودم هم نمیدونم ) دیدم وایساده وسط اوتوبوس اونجایی که زنونه به مردونه وصل میشه (توجه کردید زنونه به مردونه وصل میشه این حرف یعنی مرد سالاری)

من هم که بعد از سه سال آقای آلوده ( بهش میگفتیم آقای آلوده چون شباهت زیادی به اون آقای آلوده  تبلیغ محیط زیست داشت هم قیافش هم کت کثیفش) رو دیده بودم.......... هنوزهم همونجوری زشت و کثیف و ژولی پولی بود

دیدم داره با یه دختره که انگاری ناظم اونا هم بوده حرف میزنه یهو کرمای تنم شروع به راهپیمایی کردنو یهو این مغزه دستوره پرتاب کرمها رو داد. من هم مثل اجل معلق ظاهر شدم گفتم سلام آقای آلوده .......یهو انگاری سه تا کابل برق سه فاز چپوندن تو دماغش از جا پرید رنگش سفید شد (هم رنگ گچ سقف توالت) نگام کرد من هم خیلی تریپ پریدم بغلش کردم (البته اینم بگم وقتی از اوتوبوس پیاده شدم مستقیم رفتم تو یه حموم عمومی دوش گرفتم لباسامم سوزوندم لباس جدید خریدم پوشیدم) گفتم آقای آلوده حالت چیطوره؟؟؟؟؟؟ ( با لهجه اصفهانی بخونید ) دلم براتون شده بود اندازه یه مگس ........... آخ چقدر با بچه ها بهت میخندیدیم یادته؟؟؟؟ بد بخت هنوز وقت نکرده بود حرف بزنه دختره بیچاره هم هنگ کرده بود این کیه یهومثل زلزله 15 ریشتری آوار شده سر ناظمشون من هم ول کن نبودم از خاطرات اون موقع ها میگفتم و ملتی که تو اوتو بوس بودن میخندیدن( از این به بعد باید جوجو رو با خودم ببرم وقتی من مردمو میخندونم اون یه کلاه بگیره دستش دوره بیفته پول جمع کنه) .................

بد بخت آلوده داشت خودشو خیس میکرد از خجالت رنگش زرد شده بود

 حالا منم ور وره جادو گیر داده بودم نمیزاشتم حرف بزنه تیر بار حرفو گرفته بودم رو صورتش میگفتم یادته سطل آشغالو گذاشتیم رو سرت با لقد زدیم پشتت رفتی تو جوب ؟ ای یادش به خیر چقدر بهت خندیدیم یادته؟؟؟؟ حالا آلوده هی چشاشو میچرخوند و وول وول میخورد که یعنی بی خیال نگو من هم ول کن نبودم میگفتم یادته اون بچه گربه رو که گزاشتم تو کیفم آوردم سر کلاس اومدی ازم بگیری انداختم به جونت مثل دخترا جیغ میزدی؟ بد بخت داشت آب میشد از خجالت دیدم داریم نزدیک میشیم به ایستگاه اومدم آخرین کرممو شوت کردم طرفش گفتم راستی آقای آلوده هنوز صبر میکنید تا بارون بیاد تمیز بشید یا بالاخره اون وام ساخت حموم به نامتون در اومد که یهو دیدم در اوتوبوس وا شد و آلوده مثل تیری که تو لوله تفنگ گیر کنه آستین کتش گیر کرد به در و پهن شد کف خیابون و ملت دیگه خودشونو خیس کرده بودن از خنده من هم گفتم یادته نمره انظباط منو 9 دادی حالا حالشو ببر............................

بد بخت داشت میدویید و به خودش فحش میداد که چرا امروز صبح از خونه اومده بیرون اون دختره هم از من سوال میکرد مگه آقای نکویی رو میشناختی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا که خاطرات دید و باز دیده بزار اینم بگم که یه بارم پارسال حسن آقا (تو متن قبل معرفیش کردم یادتونه؟ ) اومده بود محله ما نون بخره که من تو صف دیدمش بازم این کرمای تو تنم وول وولشون گرفت من هم که دلم به حالشون سوخت اومدم که پرتابشون کنم سمت حسن جون سریع آوار شدم رو سرش زدم تو کمرش و گفتم چاکر حسن آقا یهو دیدم برق گرفتش برگشت حالا نگو زنشو دخترشم باهاشن من هم که اونا رو نمیشناختم اون با چشم اشاره میکرد اینا زن و بچمن من هم که در این مواقع ای کیوم میشه در حد یه مرغ آب پز گفتم چه خطرا حسن آقا خوبی یادته اون روز تو مدرسه میخواستی منو بزنی من در رفتم تو هم دنبالم دوویدی شلوارت گیر کرد به میز پاره شد شورتت آبی بود همه بهت خندیدن دخترش زد زیر خنده زنشم هاج و واج مونده بود یهو حسن آقا گفت معرفی میکنم خانمم... دخترم.... ایشون هم بنگی هستن من هم گفتم اَاَاَاَاَ شرمنده من نشناختم آره ما با این حسن آقا داستانها داشتیم ما هی میپیچوندیمش اون هم نمیفهمید میرفتیم تو حیاط همه بهش میخندیدیم یهو دیدم حسن آقا دادش داره در میاد گفتم آخ شرمنده من یادم رفت باید میرفتم کتابخونه کار ندارید خدا حافظ و در رفتم رفتم تو کوچه کنار نونوایی یه کم که آبا از آسیاب افتاد نوبت کرم آخر یا ضربه نهایی بود دویدم اومدم بی مقدمه عین غاز پریدم وسط  گفتم شرمنده حست آقا هنوزم وقتی داری ورقه صحیح میکنی دس میکنی تو دماغت که ملت زدن زیر خنده تا حسن بیاد بفهمه چی شده  من زرتی فرار کردم داشتم میدویدم حسن آقا هم دنبالم میدوید و داد میزد تو کارو زندگی نداری مگه چه کار کنم از دست تو آخه من چه گناهی کردم که باید گرفتار تو اون رفیقات باشم هر جا باشم 2 تاتون سبز میشید.......... 200 متر که دوید جونش داشت از تو دماغش میزد بیرون(فکر کنید یه خرس با یه شیکم به قطر 250 سانتی متر بدوه )  بیخیال شد من که کرممو پرتاب کرده بودم بی خیال شدم وچون تو موسسه تدریس داشتم باید میرفتم دیگه بیخیال شدم و رفتم......

آره دیگه اینم از این خاطره بسه من برم دیگه......

 فعلا بای فظ

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 5:48 |  لینک ثابت   • 

84/11/10

خاطره شماره پنج

سلام به همه چاکراتیم چهار سیلندر با دو تا سوپاپ اضافه

چه خطرا؟ ببخشید خبرا؟

ما هم بالاخره امتحاناتمون تموم شد حالا دیگه این استادا اگه میخواهن میتونن برن خونشون تا ما یه چند وقتی استراحت کنیم و از اول اردیبهشت دوباره براشون کلاس تشکیل بدیم(چرا کپ کردی ؟ قبل عید که کسی دانشگاه نمیره بعد از عید هم که میشه اول اردیبهشت) ...... راحت شدیم از دست این استاداااااااااا.....

خوب مطلب این دفعه در مورد اون روزیه که نمیدونم این عمو غفار(ناظم دبیرستان ما) از کجا شماره تلیف خونه ما رو پیدا کرده بود و موفق شد زنگ بزنه و پته منو برزه رو آب ............

اون موقعها (منظورم سال 42) اول سال یه ورق گنده میدادن دست ما میگفتن که باید آدرس و شماره تلفن خونه محل کار بابا و مامانوشماره شناسنامه عمه وخاله و زن دایی و شماره پلاک خونه قبلیتونو اینارو بنویسین تا در مواقع ضروری بشه زنگ بزنیم زیر آبتونو بزنیم ....... من و بقیه برو بچز هم شماره ها و آدرس های غلط  بود که رو این ورقها مینوشتیم واین بود که هر غلطی میخواستی میکردی و هیچ بنی بشری هم تو خونه خبر دار نمیشد که تو چه کار میکنی تو این مدرسه کذایی.............................

آره بعد از سالها این ناظم کچل ما شماره من و پژی و سقوطو پیدا کرد و زنگ زده بود خونه ما ها و گفته بود که مامانامون بیان مدرسه ساعت 11 تو زمین ورزش داشتیم بسکتبال بازی میکردیم یهو دیدیم که مامانا دارن با صف وارد مدرسه میشن مامان پژی اول بعد مامان من بعد هم مامان سقوط.............  سقوط که میگفت توهم به سرمون زده مامان من که مدرسه بیا نیست پژی هم میگفت مامان من هم که نمیدونه من کدوم مدرسه درس میخونم من هم مطمئن بودم که تا از مدرسه زنگ نزنن مامانم مدرسه نمیاد پس این یه خانومه همزاد مامان من بود چه باحال.......... پنج دقیقه بعد یهو دیدم حسن آقا (مدیرمونو میگم اسمش حسن بود یعنی ما صداش میکردیم حسن آقا) داره از پنجره هوار میکشه بیاین بالا شما ها که جز زمین ورزش جایی ندارین برین بیاین بالا ببینیم چه وضعیه را انداختین ما هم رفتیم دفتر.....

حالا کجا وسط دفتر مدیر زنگ تفریح هم بود همه معلما اون تو بودن (بچه ها بهش میگفتن کلبه وحشت ) داشتن مثل همیشه چایی مفت میخوردن.

جاتون خالی پریدیم وسط دفتر مدیر که مامان من یهو گفت ببینم این تو هستی که 163 ساعت غیبت غیر مجاز داری من هم که کپ کرده بودم شاکی شدم گفتم نه مامان!!!!! من؟ اصلا به قیافه من میخوره که این همه غیبت داشته باشم اینا رو عمو غفار واسه این که حال ما رو بگیره و زیر آب ما رو جلو شما بزنه ساخته از اون ور سقوطم جو گرفته بود داشت داد و بیداد میکرد که من عمرا همه کلاسامو رفتم .....پژی و خانم والده هم داشتن کل کل میکردن........ من با این همه غیبت که فکر میکردم تو مایه های غیبتای امام زمانه تازه شده بودم نفر سوم کلاس اول پژی بود با 178 تا بعدش سقوط بود با 172 و بعدشم من بودم  با 163 ساعت غیبت غیر مجاز در این لحظه بود که یه سری فرم به ما دادن که شبیه جدولی بود که کامل پر شده بود نگا کردم دیدم بالاش اسم منو نوشته و زیرش همینطور اسم روز و ساعت غیبت ردیف کرده بود تازه جا کم آورده بود مثل بچه مدرسه ای ها نوشته بود بقیه پشت صفحه بعدشم پشت صفحه پر شده بود یه فرم دیگه شبیه به اولی منگنه کرده بود به اولی............ قرار شد برا پایان ترم 3 نمره دیگه از انظباطمون کم کنن(اینا هم تا چی میشد 3 نمره از انظباط کم میکردن) روزی که رفتیم کارنامه بگیریم تو کارنامه هممون نمره انظباطو داده بود 8  همون موقع رفتیم پیش حسن آقا و نشستیم کف دفتر گفت باز چی تو سرتونه اینجا چی کار دارید؟

سقوط گفت انظباط افتادیم از اولین جلسه میخواهیم سر جلسه آماده بشم تا آخر تابستون هم صبح تا شب میایم میشینیم ور دلت تا نمره انظباطمونو بدی گفت باشه بشینید تا زیر ...تون( بی ادب مثلا مدیر مدرسه بود ) مثل ورزشگاه آزادی چمن دراد یهو صدای زنگ دبیرستان اومد ما هم هر سه تا پاشدیم از رو صندلیا دویدیم همون لحظه حسن آقا داشت داد میزد انظباط اینا رو بدین برن خونه وگرنه تا آخر تابستون پدرمونو در میارن  اون روز انظباطمونو کردن 10 ولی از اونجایی که این نمره شایسته افرادی مثل ما نبود اونقده رفتیم تو دفتر و خیار و سیب کش رفتیم و مردمی که اومده بودن اسم نویسی رو اذیت کردیم که انظباطو از 10 به 18 تغییر دادند .

راستی یه خاطره دیگه از حسن آقا بگم و دیگه برم یه بار حسن آقا با اون شیکمش اومده بود که با ما بسکتبال بازی کنه داشتیم بازی میکردیم من که از دستش کفری بودم توپو کوبیدم به زیرحلقه توپ با یه شدتی وصف ناشدنی همچی خورد تو صورت حسن آقا که همون لحظه رفت تا در خونه ازی جون و برگشت (ازی رو نمیشناسی؟ عمو ازراییل رو میگم) حسن مثل هندونه خورد رمین و قل خورد یه دو سه متری رفت اون ور وقتی از جاش بلند شد دماقش شده بود اندازه زمین فوتبال انگاری 100 ساله داری با ماهی تابه میکوبی تو دماغش فرمش میدی مثل بچه ها هم قهر کرد گفت من دیگه بازی نمیکنم رفت دفتر..................

اینم از اون روزهای کذایی حالا بازم براتون مینویسم الان کار دارم بابا امتحانام تموم شده میخواهم برم زمینو زمانو به هم بدوزم

فعلا بای فظ

نوشته شده توسط م.ع.ت در 10:34 |  لینک ثابت   • 

84/11/02

خونه حاج مموت اینا

سلام به همه خوبید؟؟؟؟؟ وبلاگم یه ساله شد تبریک بگید .......... بعدشم

اولا که هر کی شماره شمیمو داره زنگ بزنه بهش بگه پاشو بیا آپ دیت کن دلم برات تنگولیده دوما این که امروز میخواهم خونه حاج مموت و شرکا رو براتون توصیف کنم این مطلب به پیشنهاد حاج مموت نوشته میشود که همه بدونید که جوشکار جماعت در چه جاهایی مخوفی زندگی میکنه و کجا میشه 4 تا جوشکار خوبو پیدا کرد( البته این مطلبو به سبک گوینده راز بقا بخوانید)

در پساپس کوچه های تنگ و بن بست قدم میزنیم. کور سویی نور در ساعت 4:75 دقیقه صبح به چشم میخورد آری این بنای سر به فلک کشیده خانه حاج مموت و شرکاست که با چندی آجر 3 سانتی تزیین شده به دم در که میرسم 3 تا زنگ خود نمایی میکند که همگی خراب است پس تکه سنگی بر میداریم و به شیشه میزنیم تا در باز شود.

درب سبز رنگ گشوده میشود و وارد میشوی اگه جلوی پاتو نگا نکنی با سر به پایین پرت میشوی و به در حاجی عنایت میخوری او این روش نوین معماری  را برای خانه های دانشجویی ابداع کرده که بعد از تاریکی مهمانی چیزی نداشته باشند.

پس از طی چند طبقه به دری چوبی میرسی که به انگیلییسی نوشته " آی لاو یو " یه قلب هم کشیده و یه تیر خالی کرده توش البته جای تیر رو در سوراخه که ممکنه جای دست گودزیلا بوده باشه این تابلو به جا مانده از عصر ماموت هاست که دانشجویان قبلی به جا گذاشته اند ونشان دهنده تاریخ کهن رشته جوشکاری است .

درب را باز میکنی ولی باز نمیشود با لقد به آن میکوبی و حاجی عنایت فحش میدهد  " لامصبا کیه باز ساعت 4 صبح " وحاج مموت داد میزند " ساعت پنجه حاج آقا پاشید نماز" ....... و همه با صدای بلند میخندیم که حاجی عنایت قهوه ایی میشود و میرود کپه مرگشو میگذارد.

داخل میشوی در ابتدا اپن آشپزخانه خود نمایی میکند که در سمت چپ قرار گرفته یخچال به شدت قار قار میکند و هنوز قوری رو گاز میجوشد و ایوب به مسعود میگه پاشو چایی رو خاموش کن و اون ‌قــُـطی آبو بده من مسعود به حاج مموت میگه و با ورود من حاج مموت به من میگه و من هم دوباره به ایوب میگم و این چرخه طبیعی ادامه دارد تا وقتی که قوری ته میگیره و حاجی عنایت که از بوی سوختگی خوابش نمیبره پامیشه میاد خاموشش میکنه.......

چند قدمی جلوتر میرویم پتو ها به سبک کوبیسم روی هم ریخته شده و گاز خاموش است و همه از سرما میلرزند  مسعود به حاجی عنایت همیشه میگوید بیا این گاز را برای ما روشن کن ولی از آنجایی که حاجی عنایت آدم تنبلی است از اون روزی که مسعود اشتباهی گازو خاموش کرد دیگر روشن نشده چون اونا تو خونه کبریت نداشتند .درآن گوشه ایوب نشسته و به شدت پای تلفن فک میزند ودر این گوشه حاج مموت اون گوشی را برداشته وبه روش خودش خیلی حرفه ایی بُرزنی میکند.

در گوشه دیگر پذیرایی 3 تلوزیون خود نمایی میکند که نمایانگر مایه دار بودن اهالی این منطقه است اولی برای گرفتن شبکه 1 دومی برای گرفتن شبکه 2و3 و سومی برای گرفتن شبکه های 4و5و6 وهمچنین این تلوزیون به طرز شگفت انگیزناکی بدون اتصال به دستگاه دی وی دی آن را نیز نمایش میدهد.

3 ماه پیش این سه جوشکار رفتند و تلوزیون یخچال میز تحریر و گاز را خریدند که سر جمع 44 تومن بیشتر نشد ولی یادشان رفت صندلی برای میز تحریر بخرند پس به جعبه نوشابه بسنده کرده و ساده زیستی و هم زیستی مسالمت آمیز خود را نشان دادند در گوشه دیگری از این اتاق تلفتی دیده میشود که بدبخت جزو پر کار ترین وسائل خانه است  از 24 ساعت شبانه روز 20 دقیقه بیکار است آن هم همان موقعی است که یکی از بچه ها بخواهد در میان حرفهایش برود جیش کند ( اون یه نفر مسعوده که همیشه جیش لازم است)...

در آن سو دری وجود دارد که همیشه بسته است ودر پشت آن در اتاقی است که به سرد خانه معروف است این اتاق به علت کمبود امکانات خیلی سرده و قابل زندگی نیست یه بار یه اسکیمو اومده بود خونه حاج مموت و شرکا که تو این اتاق یخ زد و مرد مجلس ترحیم او روز 23 اسفند همین امسال برگزار میشود آمدنتان باعث شادی بروبچ میشود چون به شما خواهند خندید...

بله در این سو در دستشویی است که همیشه مثل آیینه پاک و تمیز میباشد  ولی اون ورش .........(در مورد اون ورش نپرسید.) روبروی این در جا لباسی وجود دارد که به آن بوتیک جواد گویند و هر لباس جواتی بخواهید درآنجا پیدا خواهید کرد (برای دانستن مدل لباسها مراجعه شود به مطلب جواد در قسمت آرشیو)

در پایان اگه یه وقت خواستید یه جوشکار پیدا کنید برای هر کاری میتونید به این خونه یا خونه های شبیه به اون یه سری بزنید حتما یکی دوتا جوشکار اون گوشه کنارا زیر مقوا لای پلاستیکا کنار آجرا زیر چوبا یا هر جای بی ربط دیگه ای پیدا میکنید .........

این هم از مطلب این دفعه

پس فعلا بای فظ تا دفعه بعد  

نوشته شده توسط م.ع.ت در 5:38 |  لینک ثابت   •