تبليغاتX
جوجه کوچولو

85/01/27

انشا نوسی 2

خواننده های قدیمی این وبلاگ میدونند که یه نفره که میخواهد بنگی ورن شود و از این انشا ها مینویسه و برا من میفرسته من هم میزارم اینجا که شما بخونید.....

موضوع انشا:

            از شعر زیر چه میفهمید ؟

از اون بالا کفتر میامه یک دانه دختر میامه !!!

سیا بغل جا جا تو منو دیومه کردی !!!

 

مدادم را روی قلب کاغذ فشار میدهم تا بنویسد و انشایم را آغاز شود

این شعر خیلی با مفهوم دارد و من از این شعر فهمیدم که خیلی برداشت میکنم ما همیشه از داخل تلویزیون این شعرو نگا میکنیم و بابای من که بسیار تو کف این دختر افغونیه است و مادرم از دست او غیرتی میشود و به همین دلیل پدرم هر شب شام نخورده میباشد. مادرم وقتی خیلی قاطی میباشد در غذای پدرم مرگ موش میریزد ولی پدر خیلی قوی است و هنوز نمرده و من به این قدرت اون کلی افتخار میکنم.

ما این شعر را در ماشین نیز گوش می کنیم و پدرم جو زده میشود و با پیکان ته چرخ میزند

پدرم این شعر را برای مادرم میخواند و به او میگوید :

ای دختر اقغونی من دیگه ایرانی هستم

ولی مادرم خیلی همیشه شاکی است و با لقد میزند تو اونجای بابام که تا دو روز نفسش بالا نمیاد

ما خیلی مهمانی میرویم و یک بار که پدربا شنیدن این آهنگ در حال انجام حرکات موزون بود که ما رو گرفتن بردن کلامتری تا صب بازداشت بودیم کلی حال کردم

پدرم همیشه تو حمام این شعر را میخواند وخیلی صدای بدی دارد مثل قار قار گنگیشک و مادرم آبگرمکن را خاموش میکند و پدرم همیشه در حمام قندیل میبندد

پدر من همیشه هر شب زنگ میزنه به برنامه عسل جون و این آهنگو درخواست میکنه ولی هیشکی اونو پشم زیر بغلش هم حساب نمیکنه و همه اون آهنگ این یارو تو دماغیه رو میزارن

من و پدرم شعر و ادبیاتو خیلی دوست دارید و از این شعرا زیاد برداشت میکنیم

این بود انشا من

نه خدایی دقت کردید کدوم اوسکولی میاد فغانی میخونه که این عمو تیام اومده خونده آخه خره افغانی خوندن کلاسه؟

اگه کلاسه برو تو کشورشون زندگی کن و اگه هم میخواهی ایران بمونی باید یه بیل بگیری دستت بری سر ساختمون کار کنی

افغانی باید فقط عمله بشه (البته به جز آقا یوم الله.......خودت بفهم با تو بودم)

خب دیگه بسه پاشید برید منبر تموم شد بای فظ
نوشته شده توسط م.ع.ت در 6:15 |  لینک ثابت   • 

85/01/20

تقلب

آقا تا حالا شده نهنگ ببینی؟

تو آب نه..... تو آسمون درحال پرواز .....

ندیدی؟ جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هم ندیدم ....

نمیدونم این چیزا که نوشتم چه ربطی به موضوغ داشت ولی خوب اگه یه وقت دیدی به من هم یه خبر بده من هم بیام ببینم به این مسائل علاقه فراوانی دارم .....

خوب امروز میخوهم بدترین خاطره دبیرستان رو بگم چون تواین چند سال از من کسی تقلب نگرفته بود ولی اون روز.......بخونید تا بفهمید اون روز چی.......

آره یه روز امتحان داشتیم اونم چه امتحانی بینش اسلامی .... من هم یکی دو تا کاغذ ورداشته بودم کلی تقلب نوشته بودم (اون موقع ما به این دست نوشته ها میگفتیم میکرو فیلم) با خودم برده بودم سر جلسه که استفاده کنم امتحان شروع شد و من در حال استفاده از تقلبها یهو دیدم که هوا تاریک شد یکم این ور و نگا کن یه ذره اون ورو ولی خوب برق بود لامپا هم روشن بود یکم دقت کردم دیدم تاریک نیست انگاری سایه است سرمو برگردوندم دیدم حسن آقا (مدیرمونو میگم) داره نگام میکنه یهو نیشمو وا کردم انگار نه انگار که یه ورقه تو دستمه ودارم از روش مینویسم برگشتم شروع کردم نوشتن

یهو حسن گفت اون چیه تو دستت گفتم کدوم و کاغذ رو مچاله کردم تو دستم گفت همون کاغذ که تو دستته پاشو بینم

من هم سریع کاغذو چپوندم تو دهنم و به زور میخواستم قورتش بدم(یه قانون داریم که میگه آقا اگه تقلب داشتی اومدن بگیرن بخورش وقتی مدرکی نداشته باشن هیچ کار نمیتونن بکنن فوقش اینه که برگه رو ازت میگیرن ولی نمیتونن بگن تقلب کردی بهت صفر بدن ) حالا مگه میره پایین تو گلوم گیر کرده بود اشکم در اومده بود و هی سرفه میکردم این کاغذه مگه پایین میرفت گیر کرده بود همون جا........

(این دیالوگیه که بین من و حسن آقا رو بدل شد)

حسن آقا : چته چرا سرفه میکنی؟ چرا رنگت سیاه شد؟ اون چی بود کردی تو دهنت....

بنگی : هیچی حسن آقا جون هوا آلودس...

حسن آقا : اون کاغذه کو که داشتی از روش مینوشتی؟

بنگی ( در حالی که از سرفه اشکش در اومده و سیاه شده) : کاغذ؟!؟!؟! من کاغذ نداشتم.....

حسن آقا ( در حال وحشت) : نکنه قورتش دادی تو گلوت گیر کرده ....

در همین حال بود که حسن آقا داد کشید " آب بیارید بچه مردم مرد " هی میزد تو کمرم منم که دیگه صدام در نمیاومد تو دلم بهش فحش میدادم (البته فحش در حد بچه بد ..بی ادب... دیوونه و این چیزا من که فحش بد مثل مادر سگ و .... بلد نیستم )آخه لامذهب همچی میزد تو کمرم که اگه از کاغذه خفه نمیشدم احتمالا زیر این ضربه ها که حسن میزد بهم میمردم .... میدونی مثل چیه مثل اینه که یه نفر آتیش گرفته بیای با بیل مکانیکی خاموشش کنی... (دستای حسن از گندگی اندازه بیل مکانیکی بود البته یه بار بهش اینو گفتم با مشت زد تو سرم) 

دیگه بالا خره برام آب آوردن و من هم خوردمو کاغذه با هر بدبختی بود رفت پایین ......

حسن آقا : دیوونه تقلبو خوردی چرا ؟

بنگی ( با حالتی حق به جانب) : میزاشتم ازم میگرفتی ضمیمه ورقه میکردی؟

حسن آقا ( با حالتی پیروز مندانه ) : پس اعتراف میکنی که تقلب داشتی و بعدش قورتش دادی....

بنگی : نه عمری من تقلب نداشتم چرا تهمت میزنی؟؟؟ کو؟؟؟؟ اگه داشتم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخر سر هم فقط تونست جای منو عوض کنه ببره اون جلوی سالن بشونه .....نشسته بودم اون جلو که دیدم هوا صافه میکرو فیلم بعدی رو از تو جورابم کشیدم بیرون و شروع کردم نوشتن و دوباره حسن آقا مثل جن بو داده سر رسید وتقلبوهمچی از دستم قاپید که انگار آهن کوبند آهنگران....بعدشم عین این بچه 5 ساله ها که مامانشون براشون قاقالی لی خریده به همه نشون میدن داد میزد دیدی گرفتمش دیدی ازت گرفتم........ بیچاره اونقده خوشحال بود که نخواستم بزنم تو ذوقش

گفتم باشه بابا بی جنبه حالا میزاری بنویسیم یا نه همش سرو صدا میکنی؟نظم جلسه رو حفظ کن!

اینجا بود که همه خندشون گرفت و حسن سرخ شد گفت پاشو برو بینم ورقه رو ازم گرفت و منو بیرون کرد ...

ولی در آخر اون امتحانو بهم دادن 10 کلی حال کردم ....شاید فوقش اندازه 8 نمره نوشته بودم ولی 10 شدم آخه میدونید چیه وقتی اسمو میدیدن لرزه بر اندامهاشون میافتاد و از این که یه بار دیگه بخواهن منو سر کلاس تحمل کنن میترسیدن و نمره رو میدادن

البته بماند دراین وضعیت بعضی ها هم بودن که برای این که کلاسشون باطراوت باشه منو تا 5 دفعه تو یه کلاس نگه داشتن.....

برا این دفعه بسه

بای فظ بنگی

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 7:27 |  لینک ثابت   • 

85/01/14

اصفهان نصف جهان

به به سلام خوبید؟

عید خوش گذشت منو ببخشید به خاطر این یکی دو روز دیر کرد (نمی بخشی خوب نبخش به درک تا چشت دراد.... دوس داشتم دیرآپ دیت کنم حرفیه ؟...چییییییییی؟ جون داداش عصری واستا سر کوچه بیام سرتو بزارم دم باغچه ببرم) چون حالم مساعد نبود نتونستم بیام آپ کنم

خوب گفته بودم در مورد اصفهان گردی میخواهم بنویسم این مطلب در مورد یه مشت بچه است که خرخر کشیدنشون آوردنشون انداختنشون وسط شهر که برن ببینن شهر چجوریه و یه پایتخت فرهنگی چه شلکیه !!!!( میدونید که اصفهان نصف جهان شده پایتخت فرهنگی جهان( البته جهان اسلام) )

اول یه دو سه تا سوال میپرسم پیش خودتون جواب بدید تا بعد

تا حالا اصفهان رفتید؟

تا حالا بغل جوب نشستید؟

تا حالا من بهتون خندیدم؟

تا حالا شده به میدون امام بگید بازار امام ؟

خوب اول بگم این مطلب اصلا به اسکیزوفرن و نونو دوستاش ربط نداره و اصلا در مورد اصفهان اومدن اونا قبل از عید نیست واصلا اون روز ما نرفتیم بهشون بخندیم و اصلا حاج مموت از خنده نیفتاد زمین و اصلا اون روز من نزدیک نبود خودمو خیس کنم از خنده و اصلا ......هیچی بابا متنو بخونید میفهمید چه خبره دیگه..........

آره یه روز صبح ساعت 8 یهو ما فهمیدیم از یه مدرسه تو تهران یه مشت بچه ( جوجه فنچ) رو جمع کردن ریختن تو قطار آوردن اصفهان اردو این بچه ها هم از اونجایی که تا حالا مجردی جایی نرفته بودن و مامان باباهه تا حالا اجازه نداده بوده تنهایی برن ماست بخرن چه برسه برن پایتخت(البته فرهنگیش) ذوق مرگ شَوان به اصفهان رسیدند و از خوشی در پوست خود نبوده و هی به پوست دیگران تجاوز میکردند تا جایی که هتل رو به هم ریخته و انداختنشون تو میدون امام تا برن بگردن و ببینن شهر چیه و پایتخت چه شکلیه !!!

من اون روز با یه نفرشون تماس رفتم و بهش گفتم کجایی گفت تو بازار امام (فکر کنم این لغت جدید به جای کلمه کهنه میدون امام به کار میرفته و ما خبر نداشتیم

بعدش اونجا که بودن این یه مشت جوجه اونقده خودشونو کیک مالی کرده بودن (همین پنج کیک دیگه...شرق ..کی بود زد پس گردنم....؟؟؟ من بودم روح جوجه ...خره پنج کیک نه پنکیک آبروی منو هم میخواهی ببری میگن این چه جوجه ای است که به تو فرق کیک و اون رو یاد نداده...) که سریع لو دادن تا حالا تو پایتخت نبودن و برای این که پایتختو خراب نکنن و ملت کیکی نشن پلیس اومد همشونو جمع کرد نشوند بغل جوب من و حاج مموت در این موقع سر رسیدیم     ( آخه قبلا با ما هماهنگ شده بود که بریم اونجا که ما رو زیارت کنن) وهمچی خندیدیم که انگارآهن کوبند آهنگران...

حاج مموت داشت میخندید که یهو پاش لیزخورد نزدیک بود با مغز بره تو حوض آب من هم نزدیک بود از خنده خودمو خیس کنم....

آره یه خانم فاطی جون (فاطی کماندو رو میگم) زنگ زد بزرگترشون بیاد ببردشون بعد یه ماشین سنگین اومد اینا رو بار زد رفت (خب اوتوبوس هم ماشین سنگینه دیگه......شانس آوردید نگفتم ماشین آشغالی )

بعد عصرش من میخواستم برم مشهد اینا زنگ زدن 15 نفری باهام حرف میزدن جالبیش اینجا بود که خودشون میفهمیدن چی میگن ......( واقعا خدا یه قدرت خارق العاده تو این جنس گذاشته اینه که هم میتونه حرف بزنه و هم همزمان به حرف شونصد نفر گوش بده همه رو هم بفهمه)

راستی یکیشون بود از من مرغ میخواست ..... آخه شما بهش بگید اگه من مرغ داشتم با تو جوجه فنچ چی کار داشتم من حداکثر بتونم برات خروس پیدا کنم نه مرغ...

دیگه خسته شدم برید بخوابید.....چیه روزه؟ خب تو نخواب بیدار بمون تا کمبود خواب بگیری .....

 این سری برا خودم هم سخت بود بفهمم چی نوشتم شما هم اگه نفهمیدید این به اون در.....

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 23:18 |  لینک ثابت   • 

85/01/06

کفش تو سر

سلام

عید خوش میگذره یا نه؟

حال میکنید برا خودتون هاااا

برا این هفته یه خاطره براتون بگم از سال گذشته

یه روز صبح ساعت 8 مثل اجل معلق دوباره چتر شده بودم خونه حاج مموت اینا درو که وا کردم رفتم تو یهو دیدم حاج مموت داره داد میزنه سیاه ، زشت ، عوضی ، بزنم لهت کنم، کثافت، گم شو از خونه ما بیرون تا با این دمپایی نکوبیدم رو سرت، پدر سگ .....

من که هنگ کرده بودم کفشم رو گرفتم دستم گفتم با منی؟ الان میزنم تو سرت 7 تیکه بشی؟

یهو دیدم دمپایی رو از کنار در آشپزخونه ور داشت اومد طرف من.... من هم که خودمو آماده کرده بودم که با کفش بکوبم تو سرش یهو دیدم دمپایی رو برد تو هوا من هم در یه حمله پیشگیرانه کفشو کوبیدم تو مخش اونم دادش رفت تو هوا.....یهو  گفت بزار بکشمش بعد حساب تورو میرسم یهو دمپایی رو دوباره بلند کرد و کوبید زمین بد که دمپایی رو ور داشت دیدم یه سوسک مادر مرده همچی له شده که انگار آهن کوبند آهنگران......

حالا من که فهمیده بودم سوتفاوت شده دیگه مگه روم میشد تو رو حاج مموت نگا کنم ؟ برا این که چشم تو چشم نشیم پشتمو کردم به حاج مموت نشستم سر سفره شروع کردم چایی حاج مموت رو خوردن.....

راستی برا هفته دیگه یه مطلب نوشتم با مضمون اصفهان گردی اون که باید بفهمه میدونه در چه موردی نوشتم ولی عجب مطلبی شده ها از همین الان دارم روز شماری میکنم که بزارمش تو وبلاگم

راستی دیگه دارم زیادی کم مینویسم خودم هم حال نمیکنم با این حجم نوشته  از دفعه بعد میخام یه ذره بیشتر بنویسم

 بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 9:4 |  لینک ثابت   •