تبليغاتX
جوجه کوچولو

85/02/24

سفر نامه

شرمنده هفته پیش آپ نکردم وبه هیچ کس هم سر نزدم هااااااااا سرم یه ذره شلوغ پلوغ بود امروز از خجالت همه در میام و حالا سفر نامه بنگی پلو و حاج مموت.....

آقا ما رفتیم تهران نمایشگاه ولی خوب همونجور که میدونید قرار گذاشته بودیم که برو بچز بیان نمایشگاه با هم باشیم که تو کل این تهران با این عظمتش یه مرد بیشتر پیدا نشد اونم دختر بچه مثبت بود(البته مرد از اون لحاظ منظورم بود ها).... که سر وقت اومد و تا منو حاجی رو دید کپ کرد چون انتظار دیدن چنین چهره های بین المللی رو نداشت و تابلویی رو نداشت....

بعدش من فکر کردم بقیه نامردن که نیومدن ولی به این نتیجه رسیدم که چییییی؟؟؟ یکی که رفته بود مسافرت( شمال)(شمیم)... یکی عروسی خواهرش بود(سوگلی).... یکی خواب مونده بود(المیرا)....یکی حسنی به کتب نمی رفت وقتی میرفت جمعه میرفت جمعه هم کلاس داشت (پرندیس).....یکی که اصلا شیراز زندگی میکرد و نیومده بود(شیرین) یکی اومده بود ما رو نشناخته بود و اون گوشه نشسته بود تا ما بیایم خسته شده بود گوشه حیاط خوابش برده بود تا این که یکی از خدام بیدارش میکنه میبینه ساعت 12 ظهره میره خونه(علیرضا)......آییییییی خدا اینم از این قرار ایشالا در یه فرصت دیگه بازم قرار میزاریم منو حاجی نمیایم حال همگی گرفته بشه

خب از اون روز بگم که شونصد هزار تومن کتاب خریدیم.... از کت و کول افتادیم .......

نمیدونم چرا هیشکی به من نمیگفت آقا نخر سنگینه کی میخواهد اینا رو ببره خونه؟؟ من هم عین این اوسکولا افتاده بودم تو نمایشگاه حاجی هم کنارم هی کتاب خریدم تا جایی که فهمیدیم دیگه نمیتونیم حملشون کنیم اینجا بود که عین خر موندیم تو گل حالا چه کنیم ؟؟؟؟ کتابا روانداختیم رو دوشمون رفتیم خونه (ساعت 2 ظهر)

فرداش دوباره رفتیم این بار افتادیم تو سالن کتابهای خارجی تو کل این سالن 4 تا کتاب جوشکاری پیدا کردیم که 3 تاشو خریدیم انگاری پول خون باباشون بود 2000$ آخه سگ این کتابو میخره؟(البته اونایی که ما خریدیم ارزونتراش بود هاااااا) اونقده گرون بود که نگو!!!! مثلا نمایشگاهه.....

دیگه عصر بود حاجی گفت خسته شدیم بزن تو کار تنوع گفتم چی کار کنیم گفت یه کار باحال بکنیم.... گفتم بریم اهواز پیش جوجه؟( آخه دلم واسش شده بود اندازه یه مورچه(قربونش برم عزیزمو)) حاجی هم که همیشه پایه همه جور کارای خارق العاده گفت پاشو تا بریم ....ساعت 7 تو ترمینال جنوب بودیم با یه تن کتاب چپیدیم تو یه اتوبوس بریم اهواز تو راه ( آقا اینجاشو که میخونید به کسی توهین نشه... خب اتفاق افتاده دیگه دست من نبود که) دوتا لر افتاده بودن جلوی ما و داشتن با غلظت 1100 ppm  در میلی گرم(از اینجا میشه فهمید ما مهندسیم) لری حرف میزدن و منو حاجی میخندیدم آخه باحال حرف میزدن در همین گیرو دار خنده ما و حرفای یاروراننده  برا این که اینا رو ساکت کنه فیلم شور عشقو گذاشت وسطای فیلم که یارو سرهنگه تو فیلم گیر میداد به دختر پسره و مردم از دختر پسره دفاع میکردن لره پاشده بود داد میزد بزنش بکش بیناموسو دست دختر مردمو گرفته داره میره شمال و خطاب به اونایی که تو فیلم داشتن از دختر پسره دفاع میکردن میگفت خفه شید بشینید بیناموسا و.....

دیگه منو حاجی از خنده روده بر شده بودیم که کمک راننده فیلمو قطع کرد و به یارو تذکر داد " بابا بشین اینا فیلمه!!! واقعی نیست که" اینو میگی تا گفت من که ترکیدم ...اینجا بود که لره آتیش گرفت داد زد شما هم ازفساد و فحشا دفاع کنید (این فساد وفحشا رو نمیدونم از کجاش کشید بیرون چون از این سطح فرهنگ این کلمه بعید بود) اینو که گفت من دهنمو اندازه اسب آبی وا کردم زدم زیر خنده اگه حاجی جفت پا نرفته بود رو شیکمم و با دستاش دهنمو نگرفته بود یارو یه کتک حصابی میزدمون.....

آره تو اهواز هم یه روز به یاد موندنی رو داشتیم با جوجه (فدات شم الهییییییییییییی) و حاج مموت و خاله چسبی(این خاله چسبی 2 سال پیش دماغشو عمل کرده هنوز که هنوزه به طرز فجیعی چسبا رو دماغشه)

آره دیگه شب هم را افتادیم بیایم که ماشین تو همون اهواز تصادف کرد و ما رو 2 ساعت الاف کرد تو این دو ساعت منو حاج مموت تونستیم شهرو بگردیم چون تا اون لحظه نتونسته بودم این کارو بکنم ( آخه وقتی جوجه هست دیگه آدم وقت نمیکنه شهرو ببینه ) راستی تو اهوازداشتیم میپختیم از گرما... رسیدیم اصفهان تا از ماشین اومدیم بیرون یخ کردیم به شکلی که حاجی رفته بود تو ماشین نشسته بود میگفت سرده من پایین نمیام.....

این هم از این 3 روز.... ایشالا هفته دیگه با یه مطلب خوب در مورد سوتی های عمو نادی آپ می کنم.....

فعلا بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 7:25 |  لینک ثابت   • 

85/02/09

مهم تا اخرشو بخون

سلام به همههههههههههههههههه خوبید؟

چرا فش میدی؟ خب بابا هفته پیش اصلا حوصله نداشتم مطلبم افتضاح شده بود خودم هم میدونم حالا چرا میزنی؟

باشه بابا دیگه اصلا از این شرو ورا نمینویسم

حالا اومدم که یه مطلب کوچولو بنویسم

پریروزا عمو نادی اومده بود اصفهان(با اون کولوچه نادی نسبت شدیدی هم داره ها....... به همون لاغری و کوچولوییه) ظهر بود ایوب داد کشید ناااااااااادیییییییییییییییی..................عمو نادی که داشت تو توالت آواز میخوند و مسواک میزد مسواک رفت تو حلقش و سرش خورد به سقف و جفت پا پرت شد تو سوراخ (گلاب به روتون هااااااااااا) توالت گفت چی میگی؟؟؟؟؟ ایوب

گفت چه میکنی تو توالت بیا بیرون برو این ظرف پلوپزو بشور نهار درست کنیم....عمو نادی هم بعد از 2 ساعت تطهیر اومد بیرون رفت تو آشپزخونه و مشغول شد بعد از 5 دقیقه دیدیم صدای تالاق تولوق میاد یهو عمو نادی اومد بیرون پلو پز هم دستشه میگه بابا این که در نمیاد بشورمش..... یه ذره نگا کردیم دیدیم نه انگاری خوده پلوپزه من که باورم نمیشد  ما که داشتیم نگا میکردیم دیدیم نه انگار خود پلو پزه و داره به المنتش ور مییره میگه در نمیاد اینجا بود که من باورم شد بعضی وقتا صد رحمت به ....ها(این نقطه ها یکی از اقوام ایرانی بودن خودتون حدس بزنید) حالا این هیچی مسعودو بگووو.... از اونجایی که این پلوپز جزو جهیزیه مسعوده و بهش خیلی وابستس(به طوری که اگه یه روز این پلو پز نباشه مسعود میمیره (البته از گشنگی))

باید ازش به شدت نگهداری بشه...... پس چی؟ اون روز بیخیال برنج شدیم و به حساب عمو نادی رفتیم با دلی خوش و خرم نشستیم تو یه ساندویچی و غذا میل کردیم(ایمل نه ها میل یعنی نوش جان)....

توجه

حالا اطلاعیه مهم                                                  حالا اطلاعیه مهم

نظر به آغاز نمایشگاه کتاب تهران و از اونجایی که (از کجاشو نمیدونم از همون جا) منو حاج مموت داریم قدم رنجه میکنیم بیایم تهران و یه دو سه روزی پایتخت نشین بشیم به نظرم اومد که یه برنامه بریزیم که وبلاگ نویسا با هم از نزدیک بیشتر اشنا بشن ......این ملاقات صبح روز جمعه ساعت 9 میباشد(برا این جمعه رو انتخاب کردیم که همه بتونند بیان)بعد بر سر مزار ان مرحوم به سوگ مینشینیم(اینو نمیدونم چرا نوشتم)

برای این که از محل ملاقات آگاه بشید به آدرس ایمل من یک نامه با نام خودتون و موضوعی به نام وبلاگ خودتون بفرستید تا آدرس و محل قرار را براتون ایمل کنم(حال میکنید پیشرفت فناوریو؟) در ضمن برای حفظ امنیت این ملاقات از جوابگویی به نامه هایی که فرستندگان آنها جزو لینکهای من نمیباشند خودداری میشود ولی اگر شما (افرادی که جزو لینک من هستند) خواستند میتوانند با رعایت موارد امنیتی با خود مهمانانی بیاورید(بدونید که این مسایل امنیتی فقط برای خودتونه پس در رعایت نظافت کوشا باشید خانوم میای بیرون سیفونو بکش)........

راستی دوس دارم همتونو ببینم و از نزدیک با همتون آشنا بشم (هی بد اخلاق تو هم بیای بد نیست فقط شلاقتو بزار خونه و بیا به جون من نباشه به جون تو من خیلی بچه خوبیم هاااااا اینو از حاج مموت بپرس بهت میگه)

امیدوارم از همتون ایمل دریافت کنم

به امید دیدار

نوشته شده توسط م.ع.ت در 23:0 |  لینک ثابت   • 

85/02/04

عشقولانه

سلام این هفته نمیخواستم اپدیت کنم ولی چه کنم که نمیشه اصلا حوصله نداشتم ولی با جوجو صحبت کردم بهتر شدم

اقا چرا فقط این دختر بچه مثبت از داستانهای عشقی بنویسه من هم دارم منم مینویسم البته مال خودم نیست ها چون من تو کل عالم یه عشقولانه دارم اونم جوجو کوچولومه.

این داستان عشقی مربوط میشه به اون روزی که منو دکتر قورباغه و عمو ابی (این دوتا اخری با زنو بچه اومده بودن) رفته بودیم باغ گلها.... اسم بچه دکتر ثریا است(4 ساله) و اسم بچه ابراهیم امیر(4.5 ساله) ....

اره ما رفته بودیم باغ گلها داشتیم میچرخیدیم و این دوتا بچه عین دوتا ویژ ویژ داشتن واسه خودشون بازی میکردن که یهو جفتی ناپدید شدن........حالا دکتر قورباغه داد بزن ثریاااااااااااااااااااااااااا عمو ابی داد میزد امییییییییررررررر من هم داد میزدم (من اصلا داد نمیزدم من در این لحظه داشتم ساندویچهای ابی و دکتر رو میخوردم و میخندیدم)...نه نبودن که نبودن من هم یه ذره ته دلم نگران شدم پاشدیم رفتیم اطلاعات اسمشونو مشخصاتشونو دادیم که پیداشون کنن یه 10 دقیقه بعد یهو دیدیم پشت شمشادا یه دختره داره جیغ میزنه و فحش بد و بیناموسی میده.......یهو دیدیم مامور انتظامات دوید اومد میگه اقا بچه ها پیدا شدن ولی یه مشکلی هست..... ما هم رفتیم اونجا ببینیم چی شده  بچه ها کجان.......اره چشمتون روز بد نبینه پشت شمشادا که رسیدیم دیدیم اقا امیر نشسته و ثریا رو مثل این عاشقا که بعد از 900 سال عشقشونو میبینن تو بغل گرفته و دارن با هم وق وق حرف میزنن و این میگه من تو خونمون توتو دارم اون میگه بابام برام بغو خریده وچشمتون روز بد نبینه این خانومه اومده بوده که اینا رو بگیره بیاره انتظامات تحویل بده به رگ غیرت اقا امیر بر خورد ه و گفته " آبَه میخواهی؟" دختره گفته نه امیر هم گفته داغه.... و پای دختره رو همچی گاز گرفته که انگار اصلا اینجا از قبل پا نبوده دکتر که از دست ثریا عصبانی بود اومد که دعواش کنه امیر اومد جلو گفت "چیه آبه میخواهی؟"  ابی گفت دکتر بگو اره وگرنه کارت با کرام الکاتبینه دکتر گفت نه برو اون ور میخواهم ثریا رو دعوا کنم یهو امیر که چشاش داشت از حدقه میزد بیرون و به عشقش توهین شده بود یه گازم از پای دکتر گرفت که تا اونجایی که من خبر دارم دکتر هنوز هم وقتی امیرو میبینه تعظیم میکنه......اینم از داستان عشقولانه من.....

راستی یه روز هم ابی روز شیر امیرو اورده بود مغازه و اونو نشونده بود رو جعبه شیرا گفته بود به هر کی یه شیر بیشتر نده یه خانومه اومده بود که شیر بگیره دوتا ور داشته بود امیر گفتی یکی زنه گفته برو به بزرگترت بگو بیاد  امیر هم نه گذاشته نه ور داشته یه جعبه شیر خالی رو پرت کرد طرف زنه که بعد از برخورد جعبه شیر با شیکم خانومه همچی پهن زمین شد که با 5 تا کارتک هم نمیشد جمعش کرد امیر هم اومد بالا سرش گفته میگم داغه و یه شیر رو ور داشت رفت......

برا امروز بسه اصلا حال ندارم حرف بزنم از همه کسایی که برام کامنت میزارن متشکرم حالم بهتر بشه به همتون سر میزنم

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 6:26 |  لینک ثابت   •