85/03/31
بنگی سر راهی
کسی از مامان بابای من خبری نداره؟
آخه مگه نمیدونید؟؟؟؟؟؟ من بچه سر راهی بودم دیگه.....البته تازگی به این نتیجه رسیدم که من بچه سر راهیم..... این که خوبه هیشکیم منو دوس نداره این یکی بیشتر یه جاییمو میسوزونه (دلم منظورم بود نه اونجام منحرف)....
فکر کنم داستان از این قراره:
من وقتی نوزاد بودم ( آخی فدای خودم بشم الهی چه ناز بودم اون موقع ) یه آقایی که الان بهش میگم بابا منو از تو کنارخیابون تو یه نصف شب تاریک بارانی زیر نور ماه پیدا کرد
منو انداخته بودن تو یه گونی منم داشتم مثل سگ عر میزدم (آخه هم گشتم بود هم پی پی کرده بودم ......هوی نخند......مگه خودتون پی پی نمیکردید وقتی بچه بودید؟؟؟؟؟؟ برو از مامانت بپرس بهت میگه ) این آقاهه ( بابای الانم) اومد بالای سرم یه نگاه بهم کرد بعد با پا اومد بزنه بهم ببینه من چیم که من شصت پاشو گرفتم و یه لبخند زدم و خوابم برد (اینجاش دیگه خیالی بود ..آخه با شیکم گشنه هم مگه میشه خوابید) اونم دلش به حال من بد بخت کباب ترکی شد و منو ور داشت برد خونه و شوتم کرد تو آشپزخونه بعد به این خانومه (مامان الانم) گفت بیا اینو بزرگ کنیم(یادم نمیاد اینو گفت یا یه چیز دیگه) بعد اینا هم چون اون موقع بچه مچه نداشتن منو بزرگ کردن و بهم آبوغذا دادن و ازم کار کشیدن ولی الان که به سن شلوغ رسیدم دیگه منو دوس ندارن و همه توجهشون به بچه های خودشونه...
میگی نه اینا رو بخون بعد خودت قضاوت کن...مامانم که وقتی امتحانای خواهر کوچیکه تموم شد وامتحانای من شروع شد طبق معمول پاشد رفت تهران پیش خواهر برادرش..... قراره دهم که من امتحانم تموم میشه بیاد......هر روز هم زنگ میزنه که واسه داداشت غذا درست کن... نمیدونم بهش برس براش آب میوه ببر شربت درست کن آخه بچه کنکور داره......اونوقت سر من بدبخت که کنکور داشتم هر روز خرید خونه با من بود کارای خودم هم که بود تازه اون موقع ها این داداش خواهر کوچیکه هم که همش میرفتن میومدن تلوزیون تلفن ضبط اااااااااااااااااا مگه میشد درس خوند ولی حالا که این داداشه کنکورداره از روز اول پاشد رفت تهران براش یه خونه گرفتن فرستادنش کلاس خصوصی (راستی من که کلاس خصوصی نرفتم اونی که رفته به من بگه چه شکلیه؟؟؟) حالا که کلاساش تموم شده اومده اینجا تلویزیون خاموش ضبط تعطیل تلفن قطع منم بدبخت دراختیار آقام...... مگه من بیچاره امتحان ندارم خیر سرم....... آیییییییییی خدااااااااااا(این ترم 20 واحد درس دارم) من بیچاره 5 دفعه کنکور دادم تو عمرم 4 دفعه قبول شدم ( 1بار کاردانی 1 بار کارشناسی پیوسته دانشگاه آزاد 2 بار کارشناسی ناپیوسته ) تازه برا این که خواهر کوچیکه هم برا کنکور کلاس داداش کوچیکه رو بره میخان منو تو اصفهان ول کنن به امون خدا برن تهران زندگی کنن ... بابا میگه یه خونه یه خابه برات اینجا میگیریم بمون همینجا تا درست تموم بشه ببینیم چی میکنی......اگه ارشد قبول شدی برو هر جا قبول شدی اگه هم سربازی رفتنی شدی خوب برو......
حالا شما بگید من سر راهی هستم یا نه؟ نه خداییش من سر راهی هستم یا نه؟
اگه کسی از مامان بابای من خبر داره در اسرع وقت به من خبر بده تا این خانواده از شر من خلاص بشه
فعلا بای فظ بنگی
85/03/25
یه اپ 3 ثانیه ای
سلامممممممممم چاکر ناکیم افتضاح برو بچز وفلاگ
داشتم میومدم تواینترنت یه دوری بزنم و سری به برو بچز بزنم که به سرم زد حالا که داری میری اون تو یه آپی هم بکن چی میشه دنیا که به آسمون زمین که به هم نمیخوره؟(حال کردی فکر مغشوشو ) آخه یادمه آخرین باری که آپ کردم بر میگرده به نوامبر 1823
حالا از کجا بگم براتون؟از خودم بپرس ایول یه چراغشو خاموش کنید حالش گرفته بشه…
این چن وخت بچه خوبی بودم مخشامو خوندم... امتحانامم دادم دوتا بیست گرفتم ولی به بابام که گفتم با دمپایی زد تو ذوقم گفت پاشو برو بینیم باااااااا میخواستی اینا رو هم بیست نگیری منم کلی سرخورده شدم .. نصف شب رفتم کلی قرص خوردم که بمیرم ولی صبح که از خواب پاشدم دیدم نمردم رفتم تو آشپزخونه مامانم با چوق گذاشت دمبالم که چرا اسمارتیزای خواهرتو خوردی منم که روحم از همه جا بی خبره همیشه!!!! هی گفتم من نخوردم باورشون نشد……. اون لحظه از تو بالکن پریدم تو حیاط این گربه سیاهه فاطی اینا باز تو حیاط ما پلاس بود اصلا این با من لجه تا دید من دارم میپرم دمشو کرد زیر پای منو یه جیغی کشید که هر کی نمیدونست انگاری دارم بهش تجاوز کردم (زبونم لال)….
اونایی که منو بیشتر میشناسن میدونن که من چه بچه آروم سر به زیر گوشه گیر ساکت و خجالتی هستم دیروز خجالتو ترک کردم زدم تو کار شیشه و کریستال ….بابا فکر بد نکنید مغازه شیشه و کریستال فروشی وا کردم خیر سرم خودم که مصرف نمیکنم فقط برای جوونای مردم (تبلیغات بازرگانی: انواع شیشه کریستال اکس و……. با نصب رایگان در محل..... مغازه بنگی و شرکا)
امتحان مقاومت مصاح هم خوب بود همش تو فضا بودم (مصرف نکرده بودم بابا ) این پشت سریه میخاست تقلب بده انگار میخاد جونش دراد آخرشم برگشتم ورقشو از زیر دستش کشیدم گزاشتم زیر دستم شروع کردم نوشتن به اندازه هفتادو پنج دقیقه فیکس که من داشتم مینوشتم اونم داشت جون تمام فک و فامیلشو قسم میداد برگشو بدم استاد نفهمه…..
راستی امتحانا تموم بشه داریم با حاج مموت میریم بندر عباس یه دوماهی اونجا زندگی کنیم هرکی مسیرش اون وری خورد قدمش رو تخم چشم چپ سیلیندی پیتی بیاد به ما سر بزنه ولی قبلش زنگ بزنه که باشیم آخه قرار گزاشتیم با حاج مموت که شبا بریم لب ساحل آفتاب بگیریم...
راستی عکس بچگی منو حاج مموت و ایوبو دیدید؟ همیشه عیوب میره wc آواز میخونه این عکس مال بچگیامونه (حاجی سیاهس من سفیده ایوبم تو توالته)
تا اپ بعدی
فعلا بای فظ بنگی

85/03/14
انیو داشته باشین تا بعد
ای داد بی داد بابا خفه شدیم از بس کار ریخته رو سرمون یکی بیاد نجاتمون بده ........
از همه کسایی که این چن وقت بهشون سر نزدم به شدت معذرت ناکم
چن روز پیشا به سرم زد که در اینجا رو تخته کنم ولی گفتم نه بزار شاید بازم وقت کردم و ادامه دادم ...
راستی خبر جدید اخر این ماه با حاج مموت داریم یه سفر کاری میایم تهران بعدش از اون ور داریم یه دو ماه میریم بندر عباس(تو سر سگ بزنی تو این فصل بندر عباس نمیره منو حاجی داریم میریم) ایشالا پاییز بر میگردیم اصفهان تا تحصیلاتو ادامه بدیم ...
راستی یادم رفت بگم تو یه اموزشگاه کامپوتر تدریس گرفتم و دیگه دارم میترکونم وقت ندارم سرمو بخارونم چه برسه بیام اینجا رو اپ کنم ولی هر وقت تونستم میام ........
راستی من نامرد نیستم من به همتون سر میزدم ولی نظر نمیدادم اخه اگه واسه یه نفر نظر میدادم باید میرفتم واسهع بقیه هم نظر میدادم و این یعنی این که ۳ ساعت بشین پشت کامپوتر
در هر صورت همتونو دوس دارم .......... بر میگردم
بای فظ بنگی

