X
تبلیغات
جوجه کوچولو

87/12/30

موزو انشا : حیوان دوستی نزد ایرانیان است و بس

بازم من داشتم تو اتو آشغالا میگشتم بر خوردم به دفتر انشام دیدم یه صفه اش بازه زود اومدم اونو اینجا نوشتم

یادمه وقتی این انشا رو تو کلاس خوندم خانوم معلم همچی زد تو کله ام که از اون روز به بعد بچه ها بهم میگفتن بنگی 4 کله.... من که نفمیدم معلمه چرا زد شما بخونید شاید فهمیدید.

به نام خدا

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور.ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور.بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف میزند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول میخواهیم میگوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان میرفتیم خون عمه زهره اینا یک تاکسی داشت میزد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی‌ زن دایی, بابایمان هم گفت; برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟
ما تلوزیون را هم که خیلی‌ حیوان نشان میدهد دوست میداریم، البته علی‌ آقا شوهر خاله مان میگوید که تلوزیون فقط شده راز بقا، قدیما که همش گربه و کوسه نشون میداد، حالا هم که یا اون مارمولک‌ها رو نشون میده یا این بوزینه رو که عین اسب واسه ملت خالی‌ می‌بنده. ما فکر می‌کنیم که منظور علی‌ آقا کارتون پینوکیو باشه چون هم توش گربه نره داشت هم کوسه هم پینوکیو که دروغ میگفت.!فامیلهای ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آنها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد.ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده چون یکبار در کامپیوتر داداشمان یک فیلم دیدیم که دوتا آقا که هی‌ میگفتند الله اکبر سر یک آقا رو که نمیگفت الله اکبر بریدند و
 
اون آقاهه خیلی‌ دردش اومد. و ما تصمیم گرفتیم که همیشه بگیم الله اکبر که یک وقت کسی‌ سر ما را نبرد.ما نتیجه میگیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکس‌های آنها را به دیوار بچسبانیم و به آنها مهرورزی کنیم و نمیدانیم اگر در ایران به دنیا نیامد بودیم چه غلطی باید میکردیم
نوشته شده توسط م.ع.ت در 21:40 |  لینک ثابت   • 

87/11/13

روشهای شوهر یابی

ینگی ارایه میکند.

سلام در راستای اینکه بحران بی شوهری در جامعه امروز به وجود آمده بنده به این فکر افتادم که روشهای یافتن همسر را رای خانمهای عزیز به رشته تحریر در بیاورم که یه وقت بی شوهر نمونن کپک بزنن کلیه خانمهای محترم می تونن از روش های زیر استفاده کنن و البته مراقب باشن که سوءاستفاده نکنن .


۱ـ روش کوزه ای : همان روش قرن های قدیم که دختر کوزه به دوش به سمت رودخانه می رفت پسر به کوزه می خوره کوزه بشکست و بعد چنین گفته اند که : اگر با من نبودش هیچ میلی ... چرا ظرف مرا بشکست لیلی

نتیجه گیری : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله کشی شدن آبه .

۲ـ روش عرفانی : چهل شبانه روز جلوی خونه رو آب و جارو میکنی و ده تا شمع روشن می کنی شکلات بین مردم تقسیم می کنی تا مرد آرزوهات بیاد.

نتیجه گیری : در صورت کمبود شمع می تونین فانوس هم روشن کنین .

۳ـ روش سوسکی : بخاطر ترس از یه سوسک که حتی می تونی خودت اون رو تو خونه یا کوچه کار بزاری همچین محکم می پری تو بغلش و بهش می چسبی که هیچ جور نتونه تو رو از خودش جدا کنه .

نتیجه گیری : با تشکر از کلیه سوسک های محترم مقیم مرکز و حومه .

۴ـ روش تیپ : انواع تیپ های مختلف روی خودت پیاده می کنی بیست و دو کیلو لوازم آرایش روی خودت خالی می کنی و سعی میکنی تا آنجا که ممکن است لباس ها مورد توجه باشند طوری که هرکس که تو خیابونه مجبور بشه حتما یک بار شما را نگاه کنه بعد گوشه خیابون می ایستی تا شوهر مناسب سوارت کنه .

نتیجه گیری : خطر احتمال از بین رفتن آبروی چندین و چند ساله تان وجود دارد اما چون به خاطر ازدواج است مسئله نیست این دفه !

۵ ـ روش خر خونی : تو کلاس و مدرسه و
دانشگاه نمره بیست کلاس می شی بالاخره تو کل سال های مدرسه یه خر خون دیگه پیدا میشه که بیاد سراغت و باعث بشه که نترشی .

نتیجه گیری : اگه شوهر پیدا نشد تا مقطع دکترا ادامه بدین و بعد ترک تحصیل کنین.

۶ ـ روش مایه داری : با دوستان توی انواع پارتی های شبانه و پیست های اسکی و باشگاه های بیلیارد و بولینگ هر کوفت و زهر مار دیگری که می تونی شرکت می کنی و حواست فقط به یه شوهر مناسب هست تا چیز های دیگه .

نتیجه گیری : سعی کنین همیشه چند میلیون در کیف خود داشته باشین.

۷ـ روش مذهبی : توی انواع مجالس مختلف مذهبی شرکت می کنی توی هیچ چیز کم نمی آری جایی نیست که مراسمی باشه و تو اونجا نباشی تا بالاخره یه شوهر گیرت بیاد .

نتیجه گیری : التماس دعا خواهر .

۸ ـ روش فامیلی : یه کاغذ بر می داری و اسم تمام پسرهای فامیل از سن پنج تا پنجاه ساله رو که ازدواج نکردنن رو روش می نویسی بعد شروع به بررسی و تفکیک می کنی و اونهایی که شرایط را دارن رو انتخاب می کنی و یه برنامه ریزی برای عملیات تاکتیکی که بلاخره یه کدوم رو خفت کنی .

نتیجه گیری : می تونین روی یه بچه پنج ساله برای بیست سال آینده برنامه بریزین

۹ ـ روش نامردی : جلوی یکی از این ماشین های پلیس یه دفعه می پری پسره رو می گیری تو بغلت و دستت رو میکنی تو دستش و ازش...
(سانسور ) می گیری تا بعد از تعهد توی کلانتری مجبور بشه که باهات ازدواج کنه. البته این روش برای اونهایی است که از کلیه روش های بالا نا امید شده اند.

نتیجه گیری : در تعهد نامه کلانتری حتما مقدار مهریه را ذکر کنین

نوشته شده توسط م.ع.ت در 19:31 |  لینک ثابت   • 

87/10/21

اگه زنو تجزیه کنی چی در میاد؟

تجزیه و تحلیل شیمیایی زن :

عنصر:زن

علامت: WO

کاشف:آدم ابولبشر

جرم اتمی: به طور متوسط 53،6 کیلوگرم، اما از 40 تا 200 کیلوگرم متغیر است

فراوانی: به میزان زیاد در شهرها پراکنده اند

خصوصیات فیزیکی: سطح خارجی آن معمولاً پوشیده از رنگ، سرخاب و سفیداب است. بدون هیچ دلیل مشخصی جوش می آورد یا یخ می زند. با انجام عملیات خاص بر روی آن ذوب می شود. اگر نادرست استفاده شود تلخ و جگرسوز می شود. به صورت های مختلف از آهن خالص گرفته تا سنگ معمولی یافت می شود.

خصوصیات شیمیایی: کشش و گرایش بسیار زیادی به طلا، نقره، و سنگ های قیمتی دارد. اجسام و اشیاء قیمتی و گرانبها را به خود جذب می کند. بدون هیچ دلیل مشخص و بدون هشدار قبلی، ناگهان منفجر می شود. در مایعات نامحلول است اما با اشباع شدن در الکل، فعالیت آن به طرز شگرفی افزایش پیدا می کند. یکی از قوی ترین عوامل کاهنده پول مردان به شما می رود.

استفاده های عمومی: کاملاً تزئینی، به ویژه در ماشین های اسپرت. مفید برای تمدد اعصاب و ایجاد آرامش وسیله شستشو بسیار مؤثر و قوی

آزمایشات: نوع خالص آن اگر به صورت طبیعی مشاهده شود، قرمز می شود. وقتی در کنار نمونه برتر خود قرار می گیرد، به رنگ سبز درمی آید.

خطرات: بسیار خطرناک، مگر در دست شخص وارد و باتجربه داشتن بیش از یکی آن غیرقانونی است، اما می توان چند نوع از آنها را در جاهای مختلف برای خود نگهداری کرد تا زمانیکه این موجودات با هم برخوردی نداشته و از وجود هم بی خبر باشند البته بعضی از زنها اینجورین....

بچه من که فرق میکنه با همه فداش بشممممممممممم

نوشته شده توسط م.ع.ت در 11:22 |  لینک ثابت   • 

87/10/14

magnify
ما توآلت میخوایم ، یالّا !
توصیه ی ایمنی : اکیداً توصیه میشه که لطفاً کسایی که مشکلات قلبی و روحی و مزاجی و نزاکتی و خیلی چیزای دیگه دارن ، مطلب زیر رو نخونن ...
یه چیز دیگه : جنبه نداراش هم نخونن !
سلام دوستان ! در راستای اهدافی که تنی چند از برو بچز و دوستان در پیش گرفتن ، ما هم بر آن شدیم که باهاشان همکاری نموده و مطلب زیر را از خودمان گردگیری ... یعنی گردآوری کرده و تقدیم شما بزرگواران بنمانیم . باشد که دری از درهای مشکلات ما حل گردد الهی آمـــــــــــّــــــین !
عرضم به حضورتان که آقا ، ما مشکلات زیاد داریم ... بروید بالا لطفاً ... یه جوری فکر میکنید که انگار مشکل ندیدین تو عمرتون ، مشکل توالته !
این مشکل در حالت عادی خودش رو نشان نمیده که ، وقتی نمایان میشه که اولاً زیاد نوشابه و آب خورده باشی ، چند ساعت قبل غذای پر حجم ( مخصوصاً لوبیا ) خورده باشی ، و از همه مهمتر اینکه تو خیابونی باشی که تا چشم کار میکنه ، فقط ماشین میبینی و آدم . دریغ از یه جایی برای تخلیه ی التهابات درونی !

بارها و بارها برا همه ی ماها پیش آمده که به همچین دردی گرفتار شده باشیم . به قول معروف میگن : تا حالا به بی توالتی گرفتار نشدی که درد عاشقی از یادت بره ...!!

البته هدف دوستان در اعتراض به مشکل بی توآلتی در شهر بود ، ولی از اونجایی که من زیاد با این مشکل روبرو و درگیر نشدم ، سعی در ریشه یابی این معضل بزرگ دارم . ریشه یابی به این معنی که اول باید حریف خود رو بشناسیم ، بعد بهش حمله کنیم ! پس همینجا این سوآل مطرح میشه که :

توآلت چیست ؟!

البته همین توالتی که ما میگیم ، متناسب با فرهنگها و لهجه ها و زبانهای مختلف ، جور خاصی نامگذاری شده ... مثلاً اسم اول همون توآلته که خیلی رواج داره که بر دو قسم است :
1) توآلت ایرانی
2) توآلت فرنگی
در ایران ، ایرانیش متداوله و در کل جهان ، فرنگیش ! البته زمزمه هایی هم مبنی بر صادرات ایرانیش به کشور های اروپایی شده ، ولی شما باور نکنید ...

با اینکه مراجع، تاکید زیادی بر استفاده از مدل ایرانیش به همه ی اقشار جامعه میکنند ، با این حال یک عده هستند که سطح خودشون را بالاتر دیده و به نصب مدل خارجکیش اهتمام میوَرَزُنَد و بهانهشان اینه که مدل ایرانی دیسک کمر میاره !!

ولی از آنجایی که صنعتکاران ایرانی خیلی مبتکر و متخصصند ، مدل پلاستیکی توالت فرنگی ( از همونایی که پایه داره و روی توالت ایرانی قرار میگیره ) رو روانه ی بازار نمودند تا یک وقت خدای ناکرده کم نیاورده باشند! به محصول خارجی هم جنبه ی ایرانی میدیم ! ( به واسطه ی همون توالت ایرانی که زیرشه !! )

البته نوعی از توالت فرنگی هست که از قدیم الآیام ( یه چیز تو مایه های عصر حجر ) در بین مردم ( مخصوصاً مردها ) رایج بوده که همانا مدل سرپاییه . منتها خارجی ها ، اون رو از حالت کوچه بازاری خارج و صنعتیش کردن و وارد مکانهای عمومی مثل هتل ها ، کازینو ها و جاهای دیگه نمودند ...
اینجا ایرانی ها کم آوردن و نتونستن پوز خارجیها رو به خاک بمالونن و هنوزم سیستم کوچه بازاری، ( در صورت تعطیل بودن بازار! ) ادامه و رواج داره .
اسم باکلاسی توالت میشه دسشویی
مثال : آقا اجازه ، میشه بریم دسشویی ؟!!

البته واضح و مبرهن است که دسشویی معنی دستشویی میدهد ، پس اگه کسی برا دسشویی اجازه گرفت ، ولی رفت برا تخلیه ی التهابات درونی ( شکمی ) ، مسئولیت با خودشه .
اسم دیگه ای که برای این مکان عزیز رواج پیدا کرده ، مستراح میباشد . ولی به نظرم کلمه ی قشنگی نیست ، من رو یاد توالت های بتنی ای که دستی ساخته شده میندازه ( تو در و داهاتا زیاد دیده میشه )
اون قدیم ندیم ها هم بهش میگفتن : موال ( و به گفته ی دوست عزیزی " مبال " ) که به نظرم همون موال درست تره . البته من هم از دهن این و اون شنیدم که میگن موال ، وگر نه ، شاید مبال درست باشه . شایدم اون دوستم از دهن این و اون شنیده باشه " مبال " ، مثلا زبون طرف خوب نچرخیده باشه و میخواست بگه " موال " ، آب دهن تو دهنش گیر کرده و گفته " مبال " ، و شایدم نه موال درست باشه ، نه مبال ، مثلاً " مدال " درست باشه که ... چی ؟ ... بله ، دوستان اشاره میکنن بی خیال شو ...
اسامی دیگری هم هست که ممکنه بیشتر جنبه ی شخصی و خصوصی داشته باشه یا بین یک قشر خاص رواج داشته باشه ... ممکنم هست که طرف از کلمات و اسامی جانبی برای رساندن هدف استفاده کنه .

مثال : " آقا اجازه ... ما کمپوت آلبالو گیلاس داریم ! " و در ادامه : " جون ماردتون آقا ، داریم میترکیم !! "

البته اسامی مشابه زیادی کاربرد داره که میتوانید یه سر به بقالی سر کوچه بزنید و انواع کمپوت ها و رب ها را به این لیست اضافه کنید .

اسم با مسمای دیگری که برازنده ی این مکانه ، اتاق تفکره . به این معنی که سخت ترین و پیچیده ترین مسائل هم تو همین توالت حل میشه ... حالا اگه یک نفر به تنهایی نتوانه از پس مسئله ای بر بیاد ، باید رجوع کنه به اتاق همفکری ( که همانا توالت عمومی است ! )
خب ... اینجاش رو یه نقطه میزاریم تا سری بعد که میام ، این بحث مهیج و هیجان انگیز رو ادامه بدیم .
پ . ن 1 : هشدار داده بودم اونایی که روحیشون لطیفه نخونن ... حالا که خوندین من هیچ گونه مسئولیتی قبول نمیکنم ...

د . ض 2 : توصیه ی ایمنی : وقتی میرین توالت ، مواضب موبایلاتون باشین ... بیشترین آمار خرابی تلفن همراه ناشی از افتادن تو چیزه ... همون که میدونید !

موفق باشید بای 
نوشته شده توسط م.ع.ت در 2:9 |  لینک ثابت   • 

87/10/09

انواع ازدواج

همان طور که میدانید ازدواج بر 3 نوع است … ازدواج موقت ازدواج دائم ازدواج دانشجویی

در این نوشتار میخواهیم راههای یک ازدواج موفق دانشجویی را مورد بررسی قرار دهیم

ازدواج دانشجویی از 3 کلمه ازدواج +دانشجو +یی تشکیل شده است. در لغت نامه این کلمه اینگونه تفسیر شده است :

ازدواج : 2تا شدن قاطی مرغها رفتن از دست رفتن از پا افتادن کاری است خوب که شما ها خیلی آن را دوست میدارید

دانشجو : نام چیزی است که این روزها همه هستند بلا تشبیه به موبال که این روزها همه دارند شما چطور (سرمنده از دستم در رفت) علاف را گویند از نوع با کلاسش

یی : معنی این کلمه هنوز کشف نشده است.

اولین و آسانترین راه ازدواج دانشجویی مایه دار بودن است اگر خودتان مایه دار نیستید لا اقل پدرتان مایه دار باشد اصولا اگه مایه دارید دیگر لازم نیست ادامه این متن را بخوانید در این موارد بهتر است اولا مزدوج شوید بعد برید دانشجو شوید و ازدواج دانشجویی کنید.مطابق میل دوششیزه خانم باشد تا بتوانید مدرکی که میخواهید بگیرید (بخرید ) و اگه هم مایه دار نیستید خب چب کارتون کنم بشینید صب تا شب درس بخونید تا کنکور قبول بشید و نمونه یک انسان موفق بشید تا به شما هم بگویند چه پیامی برای هم سن و سالهای خود داری؟!!

برای توفیق در امر ازدواج دانشجویی بهتر است سعی کنید در دانشگاه آزاد قبول شوید تا وقت بیشتری برای انجام این امور فوق برنامه و غیر درسی داشته باشید!!!!

قبولی در دانشگاه شریف به هیچ عنوان توصیه نمیشود … قبولی در این دانشگاه به هر انگیزه ای غیر از درس شما را به جوان ناکام تبدیل خواهد نمود.

بله همکارانم به من اعلام کردند که همین الان کلنگ احداث 6 دانگاه آزاد دیگر به زمین خورد تا شما جوانان عزیز راحتتر ازدواج دانشجویی نموده و مدارج ترقی را 2تا یکی بالا بدوید(تو هیمن فاصله به من اعلام کردند که این تعداد به 12 تا افزایش پیدا کرد.)

در انتخاب رشته به رشته هایی علاقمیند باشید که بیشتر ظرفیت ان را جنس مخالفتان تشکیل میدهد درغیر این صورت (مثلا نسبت 99 به 1 ضریب با اطمینان بالایی را به وجود می آورد ) در غیر این صورت نگران نباشید انواع و اقسام انجمن های علمی و کانونها و تشکل ها و هلال احمر و گروه سرود شما را به سر منزل مقصود خواهد رساند.

اگر دخترید سعی کنید جزوه هایتان را خوش خط و خوانا و کامل بنویسید و اگر هم پسرید اصلا نمیخواهد جزوه بنویسید چون همانطور که میدانید خوبیت ندارد یک دختر از یک پسر جزوه بگیرد مردم چی میگن مثل خواستگاری یک دختر از یک پسر که میدونید عرف نیست!!!!

نکته امتحانی : خدا پدر مادر گوتنبرگ را بیامرزد.

اصلا از ایجاد آشنایی نترسید و همیشه سعی کنید برای ایجاد آشنایی دنبال یک بهانه خوب باشید برید جلو با شهامت حرفتون رو بزنید و خجالت نکشید.

پسر : سلام خانم ببخشید میشه با من ازدواج کنید؟ بووووووومب (صدای کوبیده شدن کیف دستی خانم در ملاج آقا پسر )

کات آقا کات !!!! پسره اوشکول گفتم آشنایی… نگفتم زرت بری بگی ازدواج … ببخشید جناب کارگردان خب میگفتید…

بله میگفتم که بلوتوث خود را همیشه سر کلاش روشن نگه دارید

سر جلسه امتحان از هر گونه کمک فکری به غیر همجنسان خود دریغ نکنید البته به شرطی که نیتتان خیر باشد در غیر این صورت بنده هیچ مسئولیتی را بر عهده نمیگیرم.

فراموش نکنید نشستن در راهرو های دانشگاه آن هم به سبک سنتی به شما انگیزه های زیادی برای ازدواج های دانشجویی خواهد داد.

به هر حال اگر از آن دسته دانشجوهایی هستید که ازدواج دانشجویی کرده اید به شما تسلیت گفته و اگه هنوز مجردید برید زود ازواج کنید که دیر میشه ها…….

نوشته شده توسط م.ع.ت در 1:54 |  لینک ثابت   • 

87/09/07

چرا من ؟ ای خدا چرا واقعا چرا من؟

آقا ما خر شدیم رفتیم زن گرفتیم به بلایی دچار شدیم که نگو و نپرس... حالا هی مثل گوسفند را بیفت برو زن بگیر

در ضمن من یه انتقاد از آموزش پرورش دارم ... خدایی بجای ریاضی و فیزیک تو مدرسه به این دخترا چیزی یاد بدید که به دردشون بخوره.....بخون خره بخون ببین من بدبخت چی کشیدم بعد برو زن بگیر ..... امروز میخام یه چند خطی از دفترچه خاطرات زنم حبوبه ( چیه؟؟؟؟ حبوبه اسمشه ندیدی تا حالا ؟ هوی مگه خودت ناموس نداری به اسم زن من میخندی ؟) رو براتون اینجا بنویسم که در مورد آشپزی اونه....

اولین روز بعد از برگشتن از ماه عسل ......

(عین متن دفترچه خاطرات) الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه بنگی (عشقم) آشپزی می‌کنم . امروز می‌خوام از روی کتاب آشپزی رزا منتظمی یه جورکیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه‌ی کافی نداشتم واسه‌ی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌ها رو توش جدا جدا بزنم ........ ( ای خدا این چقد خنگه آخه چرا من؟)

از اونجایی که حبوبه خیر سرش جزو قشر تحصیل کرده این مرزو بومه و اینگیلیسی بلده نکبت ورداشت یه روز از روی کتاب آشپژی خارجی واسه من غذا بپزه ......

(عین متن دفترچه خاطرات) من تصمیم گرفتم برای شام سالاد میوه درس کنم در روش تهیه‌ی اون نوشته بود serve without dressing.« بدون لباس سرو شود » (dressing در زبان اینگیلیسی چند تا معنی داره یکی پوشش و لباسه یکی دیگش مخوط کردن با سس است) خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی بنگی با حاج مموت اومد خونه مون . نمی‌دونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسه‌شون سالاد رو سرو می‌کردم اون جور عجیب و شگفت‌زده به من نگاه می‌کردن. ( حالا من بد بخت خجالت میکشم حاجی فک میکنه زن من چیزه.... نامرد از این فکرا بکنی خودم میزنم لهت میکنم و پتتو میریزم رو داریه ها)

 بگو چر پول آب زیاد میاد من اوسکول فک میکردم لوله ها نشتی داره نگو!!!!......

(عین متن دفترچه خاطرات) من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه‌ی اینکار که می‌گفت  قبل از دم کردن برنج کاملا شست‌وشو کنین. پس من آب‌گرم‌کن روراه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم .(این مطلب رو هم بگم که ما تقریبا در هفته 9 وعده برنج میخوریم)  ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت . (تاثیرش تو دم کرن برنج نبوده عزیزه خنگم تو قبض آب بوده که تو نگرفتی چی شد...)

آخه لامصب وقتی اینگیلیسی بلد نیستی مگه مجبوری... بخون میفهمی

(عین متن دفترچه خاطرات) امروزیه دستور غذایی راحت پیدا کردم . نوشته بود همه‌ی مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک . (beat it = در غذا : مخلوط کردن ، در زبان عامیانه : بزن به چاک) خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه‌ی مامانم . ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوریکه ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند.(آخرش هم من گشنه موندم میگی چرا؟ برو از گربه ملوس خانم بپرس که دوره دهنش چربه...)

ای خدا تو چجوری از دانشگاه فارق التحصیل شدی؟

(عین متن دفترچه خاطرات) بنگی امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه‌ی مهمونی شب اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری!!!  آخه می‌شه یه مرغ رو واسه مهمونی لباس تنش کرد و آماده اش کرد . قبلا به این نکته تو خونمون توجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش‌های خوشگلش ...وای من فکر می‌کنم مرغه خیلی خوشگل شده بود.وقتی بنگی مرغه رو دید اول اشک تو چشاش جمع شد بعد گریه کرد و سرشو کوبید تو دیوار حتما به خاطر شغلشه فک کنم تو محیط کار استرس داره باید یه فکری براش بکنم. اون روز وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و زاری و هی داد می‌زد آخه چرا من ؟ چرا من؟

حالا فهمیدید من چی میگم... هوی گاوا حالا برید زن بگیرید اینجوری بشید ای خدا من این IQ رو چی کار کنم؟

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 0:33 |  لینک ثابت   • 

87/08/25

موزو انشا..... اضدواج

ساوق بر این من خیلی امشا مینوشتم حالا بعد سالها دوباره اومدم امشا بنویسم شما بخونید نمره بدید

به نام خداوندی که اشق را آفرید و مرا سر راه ساناز قرار داد

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من

نوشته شده توسط م.ع.ت در 20:9 |  لینک ثابت   • 

87/08/19

سلام دوباره

اومده بودم نت یه دوری بزنم (گوسفند مگه ادب نداری بعد 200 سال اومدی یه سلام نمی کنی؟) ببخشید سلام خوب شد؟ (بهتر شد ارتقا درجه پیدا کردی از گوسفندی رسیدی به گاوی) دین دین حالا بقیه داستان…..

 یهو یه صدایی گفت بخوان… من که داشت از تعجب گوزم پیچ می افتاد گفتم سواد ندارم… صدا دوباره گفت جو گیر نشو خیر سرت تو لیسانس داری بخوان…. گفتم چه بخوانم …. صدا گفت الاغ یه روزی یه وبلاگی داشتی برو اون رو بخوان ببین چه خبره و من رو به این سمت کشوند. داشتم میخواندم که یه صدایی دیگر اومد گفت : بنویس گفتم چه بنویسم گفت مثل قدیم دری وری بنویس گفتم حال ندارم گفت بهت یه حالی میدم که حالشو ببری میگم بنویس. ناگهان یه فرشته خانم جلوم ظاهر شد(از اینجا به بعد فقط +18 ها بخونن) صدا گفت اگه دوباره بنویسی این فرشته در اختیار توست…. من هم که ندید بدید!!!!! نوشتم…

الان هم که دارید اینو میخونید اون فرشته در آغوش منه تازه فهمیدم چه گولی خوردم نامردای احمق کثافت خر الاغ دیوونه چ….. (هم خودم میدونم هم خودش شما نپرسید این چ چیه) میدونید چه گولی خوردم؟ یه گول بد عکس اون فرشته رو این پایین نگا کنید…..

               

منم چون ندید بدید بودم نفهمیدم این عروسکه خر شدم و قبول کردم بازم برا شما ها بنویسم پس مرده و قولش مینویسم…..

ایشالا هر هفته جمعه آپدیت میکنم و منتظر همه شما هستم….. هر کی هم بخونه و نظر نده ایشالا تو یه روز بارونی لیز بخوره گوز ملق بشه تو جوب (الهی آمین)

 

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 18:22 |  لینک ثابت   • 

86/08/09

یانگوم به فنا رفت

سلام

بعد از ۴۰ و اندی سال اومدم دیدم اینجا کلی خاک گرفته گفتم یه پست بزنم شاید خبری شد.... 

طبق اخرین خبر های رسیده از بنگی نیوز سی دی مستحجن یانگوم به بازار آمد ولی خب خبر رو از زبان روزنامه صبح بنگستان بخونید...

خبر: اخیرا یک CD غیراخلاقی که بازیگر نقش زن آن چهره‌ای شبیه به بازیگر سریال جواهری در قصر (لی‌یانگ‌ای) دارد، روانه بازار غیرقانونی CD  شد که البته با سرعت عمل نیروی‌انتظامی، همچون دیگر CDهای غیراخلاقی عرضه شده در ماه‌های اخیر از تکثیر گسترده باز ماند. (منبع: عصر ایران)

***

خبر رسید که سی‌دی غیر اخلاقی منتسب به بازیگر سریال جواهری در قصر به بازار آمده و از فروش خوبی هم برخوردار شده‌است. به همین مناسبت، گروهی از خوانندگان کره‌ای که حسابی جوگیر شده‌بودند ضمن تکذیب این خبر و با اعلام اینکه بازیگر فیلم غیر اخلاقی با بازیگر سریال نرگس –ببخشید سریال جواهری در قصر- فقط تشابه ظاهری دارند ترانه زیر را سروده و خوانده‌اند.

این ترانه را با سبک رپ بخوانید لطفا (خوانندگان: کیم دونگ یاس و ایل چونگ آمین):

هیشکی نگفت یه دختره تنها توی آشپزخونه

با نقشه بانو چویی چطوری سالم می‌مونه؟

چه حالی داشت وقتی که دید سی‌دیش به بازار اومده

همه با هم داد بزنین: بانو چویی خیلی بده

بانو چویی اینو بدون اگر که گیرت بیارم

پای چشای خوشگلت کلی بادمجون می‌کارم

(در نسخه اصلی به‌جای کاشتن بادمجان از اعمالی غیر اخلاقی نام برده شده‌بود که به دلیل مراجعه افراد زیر 18سال به این وبلاگ، از ذکر جزئیات اعمال غیر اخلاقی مورد اشاره معذوریم - مترجم)

بدون دروغ نیست این حرفا داره صحت

همه به یانگوم تهمت می‌زنن بی‌جهت

ماییم وارث درد ماییم باعث مرگ

غیرت کره‌ای‌ها رو صاعقه زد

(متاسفانه مساله غیرت در کره‌جنوبی کاملا رنگ باخته و به فراموشی سپرده شده‌است. چند هفته پیش در سینماهای این کشور فیلمی به نام نقاب اکران شد که مصداق کامل ترویج بی‌غیرتی بود - مترجم)

دختر کره‌ای ناموس تو ناموس من

حالا که کسی نمی‌بینه بده یه بوس به من

چطوری دلمون اومد با آبروی یه دختر بازی کنیم؟

بهتر نیست عوض اینکارا بریم توی خیابون دختر‌بازی کنیم؟

حالا کنج آشپزخونه تکیه داده تنها

حسودی می‌کنن بهش همه زنها

گفت به خدا ای خدای من فقط یه خواهش

دلم تنگه واسه مین‌جانگ‌هو و روی ماهش

کاش می شد بی‌سانسور بکنمش بغل

باهاش برم ماه عسل

(ظاهرا صدا و سیمای کره‌جنوبی ید طولایی در سانسور دارد. راویان می‌گویند در نسخه بدون سانسور سریال، گاهی اوقات اتفاقات خاصی می‌افتد! - مترجم)

پس کجا رفته غیرت مردای این شهر سئول؟

چرا واسه خرید سی‌دی یانگوم نمی‌دید پول؟

این سی‌دی ها داره حق کپی‌رایت

مفتی دانلود نکنی از اینترنت و سایت

(تکثیر غیر مجاز سی‌دی و عدم رعایت کپی‌رایت در کشور کره به صنعت سینما و سایر صنایع این کشور لطمه شدیدی وارد کرده‌است. همین چند روز پیش بود که هنرمندان کره‌ای در موزه سینمای کره نسبت به تکثیر غیر مجاز آثارشان اعتراض کردند - مترجم)

یانگوم کلی زحمت کشید تا شد یه طبیب

چطور دلتون اومدید دادینش فریب؟

اون بود یک جواهر در قصر

خوشگلتر از اون نیست حتی در ولیعصر

(این خیابان ولیعصر با آن خیابان ولیعصر که در تهران وجود دارد متفاوت است. در خیابان ولیعصر سئول، حوالی ونک، پارک ملت و تجریش، دختران زیبایی به چشم می‌خورند اما یانگوم یه‌چیز دیگه‌است)

عوض دیدن فیلم غیراخلاقی یانگوم

بشینید به تماشای فیلم غیر اخلاقی گیومیونگ

با تلویزیون‌های 80 اینچ سامسونگ

سینما را به خانه بیاورید!

(ببخشید که اینجوری شد! پیامهای بازرگانی کره هم گاهی اوقات پابرهنه وارد سریال می شود. ظاهرا اینها هم از مهران مدیری و باغ مظفر یاد گرفته‌اند - مترجم)

اگه نظر منو می‌خوای یونسنگ خیلی خوشگلتره

اما افسوس واسه من خورد نمی‌کنه تره

(خداییش دیگه! من اگه جای این مین‌جانگ‌هو بودم یونسنگ رو انتخاب می‌کردم - مترجم)

بحثو عوض نکنیم وقتمون کمه

من دارم می‌گم به همه

دیدن سی‌دی کپی داره مشکل شرعی

همیشه اوریجینالشو ببین نه جنس فرعی

می‌گم به اونایی که واسه باقی حرف تشنه‌ان

کپی غیر مجاز سی‌دی رو بشکن

من نمی‌شکم / بشکن / بشکن بشکنه بشکن

اینجا بشکنم یار گله داره / اونجا بشکنم یار...

 

(در اینجا شما می توانید جوگیر شده و به حرف خواننده عمل کنید - مترجم)

نکته: اسم سریال را گذاشته‌اند جواهری در قصر اما تا جاییکه بنده سریال را دیده‌ام نه یکی دوتا که ده‌ها جواهر در این سریال به ایفای نقش پرداخته‌اند. بنابراین توصیه می‌شود در اسرع وقت، نام این سریال را به جواهراتی در قصر تغییر دهند.

حالا از نظر بنگی این مساله چطور وارد این .بلاگ شد نمیدونم برید بخوابید دیگه..... بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 19:53 |  لینک ثابت   • 

86/05/02

سلام و زهر مار

بنگی : سلام
شما ها : سلام و زهر مار . کدوم گوری بودی پسره الاف مگه خودت کار زندگی نداری مردمو گزاشتی سر کار
بنگی : به جون نن بزرگ مامانم که 50 ساله عمرشو داده به شما میخواستم بیام آپ کنم ولی خب دوست ناباب
شما ها : جمع کن خودتو پسره پر رو برو با همون رفیقات بگرد وقتتو براشون بزار
بنگی : حالا که اینجوریه من هم الان میرم خودمو میکشم ( 2 دقیقه صبر کنید الان میام )

دوباره بنگی : اومدم (الان رفتم خودمو کشتم) اومدم حالا دیگه حرفی هست؟
شما ها در حال پرتاب گوجه گندیده و لنگه کفش : برو رو تو کم کن
بنگی : حالا که اینجوریه من هم یه شعر برا بنگی ها گفتم :
اهل بنگستانم
روزگارم بد نیست
تکه سیخی دارم خرده ذغالی سر سوزن بنگی
منقلی درم بهتر از اتش ناب
دوستانی بهتر از شیره روان
و رفیقی که در این نزدیکی است
لای این پتو ها
روی فرش در فکر فضا
من بنگیم
منقلم یک سینی ست
زیر پاییم فرش
من یه دود با نفس طولانی میگیرم
در بافورم جریان دارد دود جریان دارد بنگ
سنگ در پشت دیوارم پیداست
همه ذرات تنم متبلور شده است
پیشه ام بناگی است
گاه گاهی منقلی میسازم میفروشم به شما
که در آن ذغال داغ کنید.
.......
ممد بنگی ( متخلص :سهراب بنگی )
فعلا بای فظ بنگی
نوشته شده توسط م.ع.ت در 1:7 |  لینک ثابت   • 

86/03/12

عنوان کیلو چنده؟!

سلااااااااااااااااااااام!
چرا الكي ملت رو بذاريم سرِ كار؟!......... اينجا بسته نميشه اصن!... الان خوشحالين؟!
در اثر كار كردن رو مخِ بنده اينجا ديگه حذف نميشه چنان كه آهن كوبند آهنگران! (چه ربطي داشت؟!)
ولي گفته باشما!... من علاف نيستم هر دقيقه بيام اينجا رو آپ بزنما!... اينقده كار دارم كه وقت سر خواروندن ندارم! (چجوري مينويسنش؟!) خاروندن!... خاراندن؟!....... آره همون! آخه من اومدم شهر!...
از اين به بعد هم از خودم مايه ميذارم؛ سوتي هاي خودمو مينويسم!... به جونِ خودش قول داد!..... هه!... (اين الان روحِ بنگي خان بودا!... بنگي خان= خورزو خان!)
عزيزانم اينو توجه داشته باشين: ===< فقط دوستي ها باقي مي ماند ها!
باي فظ!..............
پ.ن: اميدوار دارم..........................................................................!
نوشته شده توسط م.ع.ت در 19:36 |  لینک ثابت   • 

86/02/30

جوجو زنده س ها!...

سلام به همه برو بچ خوبید؟

یه غیبت کبری داشتم الانم اومدم برای آخرین پست اینجا یه سوتی بنویسم و بعدشم از همه خداحافظی کنم

اینجا ما اومدیم تهران جون عممون هر چی کار میکنی اخرش میبینی ۴ تا کار مونده که هنو انجام ندادی خیلی بده

اها خب حالا  اول سوتی رو بنویسم

یه روز با یه نفر رفته بودیم جایی بعد باید از یه در رد میشدیم از این درا که پشتش فنر داره خودش بسته میشه بعد این بشر واستادخه بود درو هل میداد که بسته بشه

هی من گفتم بابا ول کن الان خودش بسته میشه این واستاده بود درو هل میداد

دیگه کلی خندیدیم

عزیزانم اینجا دیگه تموم شد ۲ سال در خدمتتون بودیم چرت گفتیم براتون ور زدیم براتون .....خب هر چی بود تموم شد فقط دوستی ها باقی موند

همتونو دوس دارم موفق باشید از امروز به مدت ۱۰ روز این وبلاگ همین مطلب را خواهد داشت و ۱۰ روز دیگه این وبلاگ به کل بسته میشود

خدا نگهدار

بنگی ( محمد علی توانایی....۱/۳/۱۳۸۶)

نوشته شده توسط م.ع.ت در 21:13 |  لینک ثابت   • 

86/01/12

خارجی های زبون نفهم

سلام خوبید
من دیروز داشتم تو سایت ماکروسافت نگا میکردم این مطلبو دیدم واقعا خنده دار بود بعد برا شما ترجمش کردم گذاشتم اینجا بخونید حالشو ببرید ...
مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعيضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست

مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...

*

مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...

*

مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟

*

مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!

*


مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...

*

مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.

*

مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده.

*

مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...


*


مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه.
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!

*


مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

*


يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.

*


مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer

*


مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!

*


مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟

*


مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟
نوشته شده توسط م.ع.ت در 19:13 |  لینک ثابت   • 

86/01/03

نوروز 86

بنام خداوند بخشنده مهربان

 

         یا مقلب القلوب والابصار

                              یا مدبر الیل و النهار

                                                یا محول الحول و الاحوال

                                            حول حالنا الی احسن الحال

 

باز هم بهاری دیگر از پس بهاران گذشته آمد و طبیعت را با خود جوان و نو کرد. پس در این ایام نیکوست که از خداوند منان طلب حول حالنا الی احسن الحال داشته باشیم باشد که ایزد منان در سایه رحمت بی کران خویش ما را نیز بهره مند گرداند و حال ما را به احسن الحال متغیر گرداند.

در این ساعات دستان نیاز به سوی آسمان دراز میشود. چرا ما دست نیاز خود را به سوی قادر بی نیاز دراز نکنیم و از او بهترین ها را نخواهیم؟

پس بیایید با هم دستان خود را به سمت آسمان بلند کنیم......

خداوندا ای قادر توانا ای فرمانروای بی چون و چرای عالم ای رحمان ای رحیم 

این بندگان حقیر را از رحمتهای بی دریغ خود محروم مدار

توان اطاعت از دستوراتت را در ما بوجود بیاور تا بتوانیم بندگان خوبی برای درگاهت باشیم

تو را به خاطر سلامتی و روزی که به ما دادی شکر از تو روزی حلال و سلامت برای همه انسانها طلب میکنم

ای رحمان رحیم تمام مریضان را شفا بده و تمام دردمندان را درمان کن

آرزوی همیشگی ما یعنی فرج آقا امام زمان(عج) را نزدیک گردان و ما را از همراهان واقعی امام قرار بده

شر دشمنان را از سر ما کوتاه گردان

......

انسان چه موجودی است که خواسته هایش هیچگاه پایان ندارد پس خداوندا خودت ما را به صلاح خود برسان چون تو عالم و قادری ......

زبان از پس تشکر این الطاف بر نمیاید .......................................

با آرزوی سال خوب و خوشی برای تمام عزیزان و دوستان انشا الله که این سال برای تمام ما سالی پر از خیر و برکت و نیکی و شادی باشد

نیازمندان و فقرا را در این اوقات فراموش نکنیم چون آنها در میان مال ما نیز سهمی دارند

 

نوروز بر همگان مبارک باد

 

نمیدونم امسال چم شده بود سر سفره یهو بغضم گرفت و ترکید اشکام جاری شد نمیدونم چرا ؟ سال قبل سال خوب و پر برکتی بود انشا ا.. که امسال پربار تر از پارسال باشه الهی آمین

نوشته شده توسط م.ع.ت در 14:59 |  لینک ثابت   • 

85/12/18

سوتي در صدا و سيما

چند سال پيش توي يه برنامه زنده شبكه تهران (فكر كنم شبهاي تهران بود) احمدزاده بعد از اينكه يكي مسابقه رو برد گفت: هديه اي به رسم امانت به شما ميديم!

يكي دو هفته پيش اين پسره (اميرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذار يه ماچ از لبات بگيرم و پورنگ هم سرخابي شده!

توي اخبار سراسري بود كه آقاي بابان همراه همكار خانومش مي‌خواست خداحافظي كنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظي مي كنم!

برنامه‌ي صبح ايراني راديو سراسري كه از ساعت 6 و خورده اي صبح شروع ميشه يك مجري خانم داره به اسم قلع ريز يا مشابه اون كه يه روز، گفتند: يك خبر جالب مي‌خوام براتون بخونم، تو اينترنت مي‌گشتم (!) اين خبر رو ديدم كه نوشته يك پيرمرد به مدت 50 سال بالاي درخت زندگي كرده و بعد فرمودند كه: شوخي نيست، طرف 5 قرن بالاي درخت بوده!

يه تبليغي جديدا تو تلويزيون نشون ميده كه ظاهرا مال يك شركت آموزش كنكور به اسم " تست قرمز " هست ... خلاصه يه پسره رو نشون ميده كه كتاباي اينا رو مي خونه بعد ميره سر جلسه با خيال راحت تست ميزنه ...فقط يه نكته اي هست ... اين پسره سر جلسه كنكور فقط يه پاسخ نامه دستشه ... هيچ پرسش نامه اي وجود نداره ...!

يكي از برنامه هاي زنده شبانه چند سال قبل بود كه تو شبكه تهران پخش مي شد و احمدزاده و حسيني مجرياش بودن. خسرو شايگان (دوبلور) تلفني باهاشون تماس گرفته بود و اينا هم گير داده بودن كه يه آهنگي رو كه معمولا زمزمه مي‌كني بخون. هرچي اين بنده خدا مي گفت الآن چيزي يادم نيست ول كن نبودن كه يه دفعه شروع كرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم كه دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صداي خوبي! حالا مي‌رسيم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقيشو بخونه.

يه بارم تو برنامه كودك (حالا همه فكر ميكنن من برنامه كودك مي بينم) عمو پورنگ اجرا مي كرده مسابقه تلفني بوده يه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش ميگه بابا خونه هست باهاش صحبت كنم ميگه هست ولي حمومه ، ميگه مامان چه طور ؟ ميگه مامانمم حمومه !!!

يه بار گوينده اخبار ساعت 2 مي‌خواست بگه وفات پدر آقاي احمدي نژاد گفت: شهادت پدر آقاي احمدي نژاد كه سريع درست كرد. ولي معلوم بود اعصابش خرد شده و چند تا اشتباه ديگه هم كرد.

يه خاطره ديگه از عمو پورنگ
يه صداي دخترونه
- الو ؟
- الو ؟
- سلام
- سلام
- خوبي
- مرسي . عمو پورنگ ؟
- جانم ؟
- من خيلي دوستتون دارم
- منم خيلي دوستت دارم عزيزم . اسمت چيه ؟
- كتايون
- كتايون ؟ خوبي ؟
- بله
- كتايون ؟ من ازت سوال مي پرسم . تو بگو كتايون . باشه ؟
- باشه
- كي از همه بهتره ؟
- كتايون
- كي تو كارا به مامان كمك مي كنه ؟
- كتايون
- كيه كه مامان دوستش داره ؟
- كتايون
- كيه كه بابا وقتي از در مياد ماچش مي كنه ؟
- مامان

همين 5 شنبه بازي پرسپوليس - ابومسلم بود بين دو نيمه زنگ زدن به فنايي براي مسايل داوري و اينا فنايي گفت : قبل از هر چيز اجازه بدين فرارسيدن ماه محرم رو خدمت شما و بينندگان تبريك عرض كنم !!

 

گاف هاي فرزاد حسني در صدا و سيما

گاف هاي فرزاد حسني در صدا و سيما www.salijoon.org

ديشب (يکشنبه شب) در برنامه زنده شبکه سوم سيما فرزاد حسني در پايان برنامه از يک خانم دامدار نمونه ياد کرد که چند گوسفند تحويل گرفته و صدها گوسفند تحويل داده است.

وي در ادامه گفت: مثلا اگر من فرزاد حسني را تحويل اين خانم دهيد، 30 تا فرزاد حسني از او تحويل خواهيد گرفت!

حسني همچنين چندي پيش در يک برنامه راديويي به انتقاد از نوع مواجهه مردم با پديده فيلم هاي خصوصي بازيگران و ورزشکاران پرداخت و در پايان گفت: CD خود ما هم در دست تهيه است!

نوشته شده توسط م.ع.ت در 14:28 |  لینک ثابت   • 

85/11/29

مورد توجه خانم های محترمه مکرمه.....

 خانمها ، بانوان، سركاران عليه:
وقتي در صف شير مردم جايشان را به شما نمي دهند؟ وقتي كرايه تاكسي را مي دهيد راننده نمي گويد قابلي نداره؟ وقتي لبخند مي زنيد بچه هاي كوچيك از ترس قيافه شماگريه مي كنند ؟ وقتي راه ميرويد بهتر است كه راه نرويد؟ آيا وقتي به زيبايي فكر مي كنيد همان زماني است كه به خودتان فكر نمي كنيد؟ اگر مي خواهيد وقتي قدم بر ميزنيد مردان كف بر شوند، اگر مي خواهيد وقتي پلك ميزنيد مردان در خاك و خون غوطه ور شوند، اگر مي خواهيد وقتي با آنها صحبت مي كنيد خود را تكه تكه كنند، اگر مي خواهيد وقتي به آنها لبخند ميزنيد از كت خود يه چرخ گوشت در آورند و خود را چرخ كنند به موارد ريز توجه كنيد:
البته بگما تمامه اين كارا كاره مردانه جلفه

حالا به نكات زير بي زحمت كمي دقت كنين تا شايد فرجي بشه

در باب اداي جملات:
در اداي جملات و واژه ها دقت خاصي مبذول فرماييد. به طور مثال اول هر جمله از واژه
( آخي ) استفاده كنيد.
حتي المقدور واژه هاي پاياني جمله را كمي بيشتر از حد معمول بكشيد به طور مثال:
(فردا مي بينم………… ……… .ت)
اشوه فراموش نشه هاااا
سعي كنيد ريتم پلك زدنتان را با ميزان هجاهاي جمله تان هماهنگ كنيد مثلا در جمله
"من به فلان چيز علاقه دارم" براي "من" يك پلك و براي "به فلان چيز علاقه دارم" 9عدد پلك بزنيد.
لفا امتحان كردنو بزارين واسه بعد بزارين ادامه درسو بدم

در باب خوردن غذا:
در حين خوردن بايستي بسيار جلب توجه كنيد براي اين كار جسم خوردني را از انتها با دو انگشت اشاره و شست گرفته و پيش از فرو بردن كامل در دهان جسم ر با لبها بازي دهيد(ميدونم نميتوني جلوي شيكمتو بگيري و ميخواي همشو يه جا بزاري دهنت حالا اين دفه رو كم كم بخور)
غذا را به نحوي بجويد كه لبها به طور يكي در ميان غنچه گردد.

در باب راه رفتن:
سعي كنيد تق تق پاشنه كفشتان به گونه اي تنظيم گردد كه يك ملودي عاشقانه را براي مخاطب تداعي كند.
هيچگاه فاصله ما بين قدمهايتان از دو سانتيمتر تجاوز نكند هر جند عجله داشته باشيد.

در باب لبخند زدن:
آداب لبخند زدن بستگي به مستقيمي به وضعيت دندانهايتان دارد اگر دندانهايتان كج و معوج، لك لك، فاصله دار و داراي ساير نا هنجاريها داريد(كه متاسفنه يا خوشبختانه اكسر خانوما همين وضو دارن) …….. تبسمي كفايت ميكند
اگر دندان كناري خود را طلا كرده ايد از همان طرف بخنديد
اگر اصولا دنداني در كار نيست به گونه اي چشمان را خمار كنيد كه كار لبخند را ميكند

در باب ورود به كلاس:
هنگامي وارد كلاس شويد كه حداقل يك ربع ساعت از شروع آن گذشته و همه دانشجويان سر كلاس حاضر باشند.
به قول خودتون هر جا دير بري كلاس داره
موقع نشستن دورترين و سختترين صندلي را براي نشستن تا حسابي رسيدن به صندلي مورد نظر طول بكشد سپس ده دقيقه وقت به جمع و جور كردن مانتو اختصاص بديد
بهتر است همگام ورود به كلاس كاور گيتاري ولو خالي روي دوشتان حمل شود

بدون شك تمرين مستمر نقش مهمي را در موفقيت شما بازي ميكند .اگر پس از شش ماه متدهاي فوق پاسخگو نبود بهتر است مخاطبين خود را تغيير دهيد

نوشته شده توسط م.ع.ت در 10:32 |  لینک ثابت   • 

85/10/29

تعطیل

سلام بچه ها

خوبید؟ چرا میزنی حالا باشه سلام بزرگا خوبید؟ خوب شد

بعد از پست تعطیلی به این فکر افتادم برای این که به دهان استکبار جهانی بکوبم تا چششون در بیاد و این وبلاگو دوباره را بندازم همونجوری که یه نفر تو نظرا گفته بود شاید جوجو یه جای دیگه دنیا باشه بتونه این وبلاگو بخونه

آره تو این چند وئخت خیلی زندیگی بر ما جالبناک گذشت که حالا تو پستای بعدی میگم

خب فقط واسا این دفعه بگم که آره یه دوست پیدا کردم که روزا همش با منه هر جای میرم بیرون با من میاد ولی شبا نیست .....

یکی منو راهنمایی کنه این دوستمو چی کار کنم که شبا هم با من باشه

من تمام روز باهاشم ولی شبااااااااااااااا وختی دلم میگیره این کره خر هم نا پدید میشه

این دوست جدید من سایه منه...........

از این به بعد از خاطرات منو سایم بیشتر براتون مینویسم

نوشته شده توسط م.ع.ت در 0:20 |  لینک ثابت   • 

85/10/23

نوبتی هم باشه نوبته منه که بیام اینجا واسه اعتراف .....آخه نی نی نازه منو تو این جشن یلدا دعوتیده..

اعتراف میکنیــــم ......

1-  یه روز تو آموزشگاه داشتم اینترنت درس میدادم یهو یه صدایی اومد بنگی اقرا سایت دانشگاه فهو چک امتحاناتک تاریخی.......(ترجمش میشه هویــــــی برو سایت دانشگاه تاریخ امتحانا رو چک کن) منم رفتم تو سایت حالا اون روز چندم بود ؟؟؟؟ نوزدهم....... یه نگا انداختم دیدم امتحان اولی رو نوشته بیستم ساعت 8 صب یه کم مخمو خاروندم گفتم خوب 19 بعدش میشه چند ؟ میشه 20 ؟ 20؟ نهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

2- دومیش اینه که وختی بچه بودیم میرفتیم آلوچه میخریدیم ( دونه ای 2 ریال آخر ارزونی بود) میخوردیم هسته هاشو جم میکردیم میرفتیم رو پل هوایی میزدیم تو شیشه ماشینا بعد یارو میزد کنار میومد بالای پل مارو بگیره ما از اون ور در میرفتیم....

3- ظهرا میرفتیم دم یه خونه که داشتن اونو میساختن قیر کش میرفتیم بعد میرفتیم در خونه ها قیرو میچسبوندیم رو زنگشون فشار هم میدادیم که کنده نشه در میرفتیم........البته یه بار گرفتنمون آوردنمون دم در خونه تحویل بابامون دادنمون.... شبش بابام بهم شام نداد......

4- یه بار داشتم تو کوچه دختر همسایمونو میزدم اونم جیغو داد میکرد.... تا باباش اومد دم در که ببینه چی شده بغلش کردم گفتم عزیزم چرا گریه میکنی؟ باباش داشت شاخ در میورد دختره میگفت بابا این منو زد....من میگفتم نه گریه نکن عزیزم خودم میرم میزنمش... بعد باباش گفت ببین چه دوست خوبی داری دختره صدای جیغش 7 برابر شد......

5- یه بار تو مدرسه یه دوست داشتم خجالتی بود (دبستان) یه بار با هم تو حیاط مدرسه داشتیم بازی میکردیم من با توپ زدم تو شیشه یکی از کلاسا بعد تا ناظممون اومد تو حیاط ببینه کی بود!!!!! منم در کمال نا مردی تا ناظم اومد پرسید گفتم خانم سعید بود ناظممون هم اونو گرفت به باد کتک منم به ناگاه در رفتم....

اینم از اعتراف نامه من .....بازم اعترف دارم ولی 5 تا بسه خوب دوس میدارم سه نفری رو که باید انتخاب کنم اینا باشن

1-     دختر بچه مثبت

2-     بچه اسکیزو فرنی

3-     یه جوجه تقلبی

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 15:24 |  لینک ثابت   • 

85/10/14

چه خبرا

   

سلام   Hi چطوری؟

خوبی

امروز اومدم یه حال اساسی بهتون بدم بعد از مدتها ......

الان یه چن وخته من میرم سر کار زیاد وخت ندارم بیام اینجا رو آپ دیت کنم ......راستش برخی وختا ( برخی رو حال کردی نشون میده که فارسیم چقد خوبه )اونجا (تو آموزشگاهی که کار میکنم ) یه اتفاقایی میافته که بیا  ببین حالشو ببر مثلا چن روز پیشا سر یکی از کلاسام یه شاگرد دارم اسمش نازیه برگشت گفت استاد این قسمت اینجوری حل میشه من هم حواسم نبود گفتم نازی نازی تو غلط میکنی.....Smack Me اونو میگی انگار آهن کوبند آهنگران ( میدونی چند وخت بود ضرب المثل براتون رایت نکرده بودم؟) همچی سرخ شد که انگار دوباره آهن کوبند آهنگران بیچاره شده بود رنگ البالو خشکه  Disappointed ( آخه سنش بالاس صورتش مثل آلبالو خشکه چینو چروکیه) آره قربونش یه روز دیگه هم که داشتم سر کلاس درس میدادم یهو جو گرفت رو تخته بنویسم فارق الطحصیل( نمیدونم همین که بچه مثبت شده) همین که دیگه نمیری دانشگاه بهش همونو میگن حالا املاشو بلد نبودم همینجوری که این بالا نوشتم اونجا نوشتم دیدم 65 نفر عین کلاق (اینم از اون کلماتیه که تا آخر عمرم هم نمیفهمم چجوری نوشته میشه) دارن میخندن So Funny It Hurts بابا چیه خب مگه نمیشه استاد بنگی قلت املایی داشته باشه حالا یه سری کلماتی که هنوز استاد بنگی نفهمیده چجوری نوشته میشه

از سری کلماتی که بنگی غلط مینویسه میتوان به سری زیر اشاره کرد ....

غورباغه...قورباقه ...غورباقه.....غوقابه....قورقوری......قورباغه

قسطنتنیه ...غسطنطنیه.... قثتنتنتنتنتنتن(سوزنش گیر کرد ) .....قصتنطنیه......( اینو اگه بخام اشکال گوناگونشو براتون رایت کنم تا صب باید بشینم اینجا )

اسقر....اصقر.....اثغر....اضغر....اصقر.....اصغر

فارق التهصسل.....فارغ التهثیل.....(اینم مثل غسطنتنیه نمیشه همه اشکالو رایت این دیس وبلاگ کرد)

.

.

.

راستی بنگی پس از نایل شدن به دریافت مدرک افتخاری مربی گری بین المملی کامپیوترGraduation(اینم از همون بالایی هاست نفهمیدم بین الممل ها چه خبره که همش میگن بین المملی) دیگه از پذیرفتن هر کور کچلی به عنوان شاگرد خود داری مینماید و تا اطلاع سانوی   (اینو چجوری مینویسن ؟) از التماس و خاهش خود داری کنید ....

فعلا باید برم جایی..... چی کار داری کجا !!! اگه میشد که میگفتم ...اااااااا چرا گیر دادی بابا میخام برم جیش کنم داره میریزه تو شلوارم Peeing Baby

راستی اگه کسی بتونه به من این املا رو یاد بده جایزه توپی براش در نظر گرفتم ( این جایزه ویژه خواهران عزیز است برای براران چیز دیگه ای در نظر گرفتم ) حالا بگو جایزه خانوما چیه؟......آفرین دختر گلم کی بود اینو گفت؟ شما بودین ....دس بزنید براشون به به دخمل گلم تو چند سالته عزیزم ......7 سال عمو بنگی...به به مورد توجه اونایی که میگن تحاجم فرنگی......( جایزه : شماره تلفن عمو بنگی )هووووووو کی بود گوجه زد به من؟ چی میگی تو ؟ آهان جایزه پسرا چیه؟ خب واستی الان میگم یه دستگاه ماتیز پلاستیکی ........ اوی ریخت.......من رفتم

بای فظ بنگی                                                          

نوشته شده توسط م.ع.ت در 11:47 |  لینک ثابت   • 

85/10/05

بنگی مرد

زندگی یعنی چی؟

ایا این روش زندگی درست است؟ آیا این همه زجر که میکشیم به چه معنی است ؟ آیا حق است یا ناحق ؟ و هزاران آیای دیگه .....من باید زجر بکشم؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟ آیا باید دقیقا تمام این دوران شیرین جوانی را به عذاب گذراند؟ آنها که مرا میشناسند میدانند که چه میگویم ....امید به روزی که این بند باز شود و رها شوم.....به عزیزم بپیوندم که تمام زندگی من از اوست اوست که مرا آفرید و صاحب من است....به امید روز که آنقدر روحم جلایابدتا لیاقت پیوستن به او را داشته باشم

به امید رسیدن به جلای روح

نوشته شده توسط م.ع.ت در 12:39 |  لینک ثابت  

85/10/04

رووووووووووووححححححححححححححححححح

سلام چاکرناکیم هوووووووووووووووووووووووووووووووووو

اینی که نوشتم نفهمیدید معنیش چی بود نه؟  واستی تا بگم.....

پریروز ساعت ۱۱ونیم شب بود که عمو هومن اومد دم در گفت بنگی وخی تا بریم یه جای خب؟ گفتم کوجا گفت بیا تا بت بوگم......

ما هم پاشدیم رفتیم با این عمو هومن ببینیم کجا میره... چشمتون روز بد نبینه ما رو ورداشت برد یه جلسه احضار(شاید هم اضحار شایدم اهزار نمیدونم ) روح اونقده خوش گذشت یه سری آدمای خل و چل و دییوووونه اومده بودن روح احضار کنن .. منو این هومن هم که به این چیزا اعتقاد نداریم پاشده بودیم عنر عنر رفته بودیم اونجا ... اولش که یه مقوا بود رو میز و یه مشت حروفو اینا روش نوشته بود بعد همه نشستنو یه نعلبکی آوردن و یکی که معلوم بود این کاره است( از کجاش معلوم بود نمیدونم) هی دستور میداد که صلوات بفرستید و دستتونو بزارید رو نعلبکی و هی میگفت روح عزیز اگه هستی حضورتو به ما نشون بده منم یهو یه جیغی زدم که خودم از ترس خودمو خیس کردم حالا بقیه رو نمیدونم ....فک کن اتاق تاریک  یک حالی داد هر کی داشت از یه ور میدوید بعد گفتن چرا جیغ زدی گفتم احساس کردم یه سوسک رو پام داره قدم میزنه ....دوباره کور کچلا جمع شدن .... یهو (معلوم بود یکی داره میکشدش ها)نعلبکی حرکت کرد منم از این ور نعلبکی رو کشیدم هومن هم که فهمید اون هم از اونور شروع کرد به کشیدن دیگه بکش بکش بود دیگه جاتون خالی یهو هومن کشید من ول کردم نلعبکی قیژ صدا کرد و شوت شد رو زمین من هم قه قه زدم زیر خنده یک حالی بردم که نگو

دیگه آقای اینکاره وقتی فهمید منو این هومنه تنمون میخاره و همه رو گزاشتیم سر کار  شاکی شد و با فحش از اون مجلس ما رو بیرون کردند فقط اینو بگم که بعد از این که اومدیم بیرون تا ۲۰ دقیقه نشسته بودیم کنار خیابون میخندیدیم

حالا فهمیدی این هوووووووووووو که گفتم چی بود ؟ صدای روح بود دیگه..... حالشو ببرید روووووووووووح  

این بود انشای من

تموم شد بای فظ تا یه چند وخت دیگه

نوشته شده توسط م.ع.ت در 21:15 |  لینک ثابت   • 

85/09/30

کپی از مطلب دانشگاه آزاد خودم نوشته شده در تاریخ اسفند 83

سلام خوبید چه خبرا دیر به دیر آپ دیت میکنید بیاید یه کم آپ دیت کنید بیاییم بخونیم مثل شما هی نظر بدیم نه؟

راستی از اونجایی که رفتم به وبلاگ این بچه مثبت و دیدم ای امان از دل سیاه شیطون مطلبی که من نوشتم انم شبیهشو گذاسته تو وبلاگش و از ترس انگ کپی برداری رفتم از تو وبلاگ خودم یه کپی گرفتم که بزارم اینجا بخونید ببینید در قدیم بنگی چه مینوشته نظر هم بدهید باشههههههههههه

میز عبد البنگ در همان اوان جوانی که هر ننه قمری دوست دختری دارد اندر کف دختری برای دوستی بود که در میان رفقا شنید محلی به نام دانشگاه ازاد تاسیس شده که همه به امید یافتن دوست به انجا می روند.

پس میزرا نحوه ثبت نامش را جویا شد و به هر بد بختی که بود فرمی چند پر بکرده و پست نمود.

پس از چندی از دوستی شنید که برای ورود به این محل امتحانی ورودی لازم است که برای قبولی باید درس خواند میرزا هم که در همان اوان به ضرب پول پدر و معلم و تقلب پس از سه سال موفق به کسب دیپلم اون هم از نوع شبانه شده بودبه شدت زیر این حرف گو..ید(همان صدای ناهنجار).

ولی با علاقه و پشتکار فراوان پا در این راه نهاد انچنان که به او در قوز اباد سفلی لقب میرزا رضا کرمانی دادند(که هنوز مورخان در کفند که چرا میرزا رضا کرمانی؟)بماند میرزا به کلاس قلمچی رفت و تست زد انچنان که اهن کوبند اهنگران هی زد تست تا روز امتحان .....

پس از جلسه امتحان میرزا به محله خود در قوز اباد سفلی باز گشت و به همه گفت به مانند خوردن اب میوه بوده و راحت از ان به بعد به میرزا لقب میرزای خیالاتی دادند..

وقتی میرزا اسم خود را به عنوان قبولی در روزنامه فرهیختگان دید از خوشحالی پا در اورد و معروف شد به میرزا سه پا..

بلی میرزا در دانشگاه ازاد واحد سیرجان قبول شده بود.اون هم که از همه جا بی خبر نمی دانست سیرجان کجاست زود رفت اسم نوشت

میرزا به دانشگاه رفت و شهریه 500000تومانی را پرداخت کرد ولی بازم خبری نبود واکثر دختر ها از ترس زلزله زیر چادر زندگی می کردند به جز معدودی انگوشت شمار که بچه تهران بودند و شجاع وهیچکس نزدیک میرزا هم نمی شد بعد از چندی میرزا با چندی بچه تهران اشنا شد و دلیل جویا شد انها به میرزا گفتند که این کار چند مرحله دارد و چندی مواد لازم:

اول انکه به جای گالش باید کفش اسپرت بپوشی دوما بجای جامه و ردا باید بری تو کار جین و تی شرت و......(به علت بد اموزی از ادامه این قسمت خودداری می شود) گذشت روزی ناگهان میرزا با شمایل جدید وارد شد با موی ژل زده و یه موبایل در دست وعینک و .....

شده بود خود دختر کش از ان به بعد به میرزا لقب پیر دختر کش دادند.

میرزا هم به مراد دل رسید و با زیبارویی به نام شهره 45 اشنا شد(45 در کلانتری به معنای زن هرزه می باشد)ولی میرزای ما از همه جا بی خبر. دیگه هر روز کافی شاپ و رستوران به راه بوداونم به خرج میرزا. میرزا در پوست خود نبود.

ولی یه روز میرزا شهره را با عباسقلی پاپتی در سلف دید و فهمید که اینم رفیق نشد ومتوجه شد باز هم گو..یده(بازهم همان صدای ناهنجار).حالا شهره 45 جواب سلام میرزا رو هم نمیداد .

میرزای ساده هم بعد از کلی تیغیده شدن به قوز اباد سفلی باز گشت و همان تو کف بودن را ترجیح داد.

و این داستان را برای همگان گفت که حواسشان باشد و خر نشوندو به این خیالات واهی به سیرجان نروند (جای دیگه مشکل نداره این سیرجان هم در دست تعمیره)

خوش باشید و خرم

نوشته شده توسط م.ع.ت در 1:29 |  لینک ثابت   • 

85/09/18

آموزش زبان اصفهاني در سه ثانيه

1- مضاف و موصوف هميشه "ي" ميگيردد.

مثال: درِ باغ ===» دري باغ        گل قشنگ ===» گلي قشنگ         آدم خوب ===» آدمي خُب

2- "د" ما قبل ساكن قلب به "ت" ميشود.

مثال: پرايد ===» پرايت       آرد ===» آرت

3- واو ساكن آخر كلمه به "ب" قلب مي شود

مثال: گاو ===» گاب

4- اصولاً در هر كجا كه فتحه قشنگ باشد كسره بكار مي‌رود و هر كجا كه كسره كلمه را زيبا مي‌كند فتحه بكار ميرود

مثال براي فتحه: اَز===» اِز       قفَس ===» قفِس        اَزَش ===» اِزِش         بِِزَن ===» بِِزِن

مثال براي كسره: اِمروز===» اَمروز    جمعِه===» جمعَه       سِفيد===» سَفيد      حِيفِ===» حَيفس    فِشار===» فَشار  

5- صداي " اُ " هيچ جايگاهي نداشته و به "او" تبديل ميشود.

مثال: شما===» شوما      كجا===» كوجا        چادر===» چادور

6- حرف "و" در قالب حرف ربطي به به "آ" تبديل مي‌شود.

مثال: من و تو و حسن ===» منا تو آ حسن

7- اصولا خود " آ " به عنوان يك حرف ربط به كار مي‌رود

مثال: من هسم، آ بابامم هسن

در ضمن حرف "آ" به معناي "به علاوه" هم به كار مي‌رود.

مثال: 5 4 3 ===» 5 آ 4 آ 3

8- حرف " ه " در لهجه اصفهاني به نوعي نابود شده.

مثال: بچه‌ها ===» بِچا       گربه‌ها ===» گربا         مي‌جهد===» مي جِد

ه در آخر افعال به "د" ساكن بدل مي‌شود.

بره===» برد     بشه===» بشد

"ه" به ي تبديل مي‌شود.

بهتر===» بيتِرِس      سر راهي===» سري رايِس       گربه===» گربيِه

"ه" به "ش" تبديل مي‌شود.

بهش ميگم ===» بشش ميگم

"ه" به "و" بدل ميشود.          

ما هم مي آييم ===» ما وَم ميَيم

نكته:به غير اول شخص مفرد حروف "خوا" به "خ" تبديل ميشود

ميخواي ===» مي خَي

9- در برخي افعال حرف "ي" به " اوي" تبديل ميشود.

ميشنوي===» ميشنُوي        مي‌گي ===» ميگوي

10- اگر حرف اول كلمه "ب" يا "ن" باشد و حرف سوم "ي" يك "ي" بعد از "ب" يا "ن" اضافه ميشود.

بگير===» بيگير     بشين ===»بيشين       بريز ===» بيريز        ببين ===» بيبين

نوشته شده توسط م.ع.ت در 12:41 |  لینک ثابت   • 

85/09/10

بندر رفتن

سابولیکم

این چند وقت آپ نکردم به هزارو یه دلیل که ایشالا یکی پس از دیگری میفهمید .....

۱. سرم بسار شلوغ پلوغ است کار و درس

۲. نداشتن وقت برای نوشتن

۳. امتحان های جور واجور (از المپیاد های علمی بگیر برو تا درس در پیتی مثل فیزیک هسته ای که حق مسلم ماست)

ولی این بار میخواهم آپ کنم اونم با یه خاطره از بندر رفتن منو حاجی روز اول که میخواستیم بریمو تعریف میکنم

آره جونم برات بگه که صب بود یهو تلفون عر عر زنگ زد (وقتی تلفونمون عر عر میکنه معلومه حاج مموته) ورداشتم گفته هااااااااااااا گفت درد جیش کردی؟ گفتم نه گفت برو بکن بریم بندر عباس گفتم باشه با جی بریم گفتن قطار گفتم چی قاطر؟؟؟؟ گفت نه بابا قطار گفتم بلیط چی گفت میریم همون ایسگاه میگیریم.........آره ننه جونم برات بگه که این حاجی منو اخفال کرد رفتیم ایسگاه دیدیم یه قطار واستاده گفتم دربست.......حاجی گفت بابا خنگه مگه تاسکیه که دربست ؟!! به یارو گفتیم کوپه خالی دارید ؟ گفت دارم ولی درجه ۲ هاااااا میخای؟ گفتم بده عامو ماهم بچه خاکیدرجه ۱و۲ نداره که ما میریم....یهو گفت داریم را میافتیم بچه ها بپرید بالا منو حاجی رو هم شوط کرد تو به کوپه و را افتادیم البته بگم قبل از ما ۴ نفر دیگه رو هم شوط کرده بود اون تو .....منو حاجی ابتدا رفتیم برای مردم دسمال کاغذی تکون بدیم که به علت نداشتن دسمال این کار بی نتیجه ماند ...... به علت کمبود جا تا خود بندر پای بغلی تو چش من بود که جای شکر داشت امروز رفته بود حموم........

صب رسیدیم بندر وختی پیاده شدیم انگاری رفتیم تو سونا ما هم که رومون زیاد برای قوت قلب دادن به خودمون هی میگفتیم به به چه هوای خوبیه یه در بست گرفتیم رفتیم سر کار آآآآآآآآآآآآیییییییی جیشم داره میریزه

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 8:48 |  لینک ثابت   • 

85/08/20

بوق بوق

- خل شدم.
- خل شدم؟
: ؟
- نه؟
: نه.
- ولی خل شدم.
: نه.
- نه؟
: فقط داری ترک میکنی. بدنت واکنش نشون داده.
- بدنم خل شده؟
: نه.
- به ترک کردن عادت ندارم.
- ؟
: نه
- خل شدم.
: خل شدم.
: خل شدم؟
- ؟
: نه؟
- نه.
: نه

- تو من رو خل کردی

- بوق بوق

- یک دختره خل

- مشترک مورد نظر در شبکه خل می باشد

- حالا بوق ممتد

- یارو مورد

- بووق بوووووق

- دوست دخترم شو

- دیگه درصد خل بازی زد بالا

- بووووق بووووس بوق بوسی بوس بوقی-

- حالا لالا

- بوووووق بووووق

بای فظ بنگی دیوونه

نوشته شده توسط م.ع.ت در 16:37 |  لینک ثابت   • 

85/07/30

ای مردم....چیییییییییییییییییییییی؟

آخ اگه مي دونستي چقد دلم ميخواست شونه هاتو بذاري رو سرم ... اووم عزيزم فکر نميکني شعرش يه جوره ديگه بود.فرق نميکنه آخه من عاشقتم ... واي خسته شدم از اين همه عشق زميني اندکي عشق زير زميني ميخواهم
به خدا شرمنده ام که حلقه ازدواجتونو بجاي تخم مرغ انداختم تو آب جوش.شما ؟ آلبرت نيوتن هستم. واي جه تفاهمي منم   ايزاک انيشتن هستم.منم آسپرين هستم,هي بگيرينش
جناب سروان خودشه  نه بخدا من قاتل نيستم من فقط گشاد کننده عروق کرونر هستم  واي خداي من ميشه يه امضابدين؟ و يک خاطره براي بينندگان ما تعريف مي کنيد ؟  صميمانه از همه شما متنفرم .... 

 آخ برادر اسکيزو کجايي که با اون اسب سيستم دارت منو با خودت ببري . کمکم کن افتادم تو دام عاشقي... فقط يه هزارتومني ميخوام تا با اتوبوس برم خونه...
بيا برات يه 15 سالشو طور زدم فقط مواظب باش که مثله اون 17 ساله نشه، عجب رنگ سرخي داره درصد الکلش چقدره ؟ 22   
من برم  
WC شايد کسي منو اونجا صدا ميکنه ...ِا توام اینجايي عزيزم ميشه فردا با هم بريم ماه عسل ؟ آخه آسپرين جان اول بايد عقد کنيم بعدش بريم
  ِا مگه نميدوني تو آمريکا دخترا اول حامله ميشن بعد ميزان بعدش ميرن ماه عسل بعد ازدواج و بعدش طلاق دروغ ميگي کي گفته ؟حميد گفته ديگه همونیکه جایزه رب تبرک تو قزوین شده ، بابا ولش کن کله خره .يعني بابات با ازدواج من و تو مخالفه ؟ نه آخه من درس مي   خونم  فردا امتحان پايگاه داده ها دارم .ميخواي بجات من برم ؟ نه بابا  کار تو نيست ، اصلا زن مي دوني زندگي يعني چي ؟ آره زندگي منشوريست در حرکت دوار که با رنگهاي دلفريبش .... عذر مي خوام شما ؟ من هانيکو هستم . چه خوب شد ديدمت کارت داشتم .متاسفم من .... هستم منم پدرامم . خوشبختم
 زياد ناراحت نباش بد ترين حالتش اينکه شوهر زنت تو رو با بند ... زنش خفه کنه. آخي نازي تو عاشق بودي ؟
 چرا منو اينقدر کشتي ؟ بهت قول ميدم که وقتي مردي ديگه فراموشت نکنم
 من عشق را در وجود خاک حس ميکنم که با عطش زيادي مرا بسوي خويش ميکشد
 هل من ناصر ينصروني؟ باز که ديونه شدي عزيزم  . منم خيلي دوستت دارم راستي به پدر بچمون سلام برسون,حتما عزيزترينم
 خيلي بي ادب شدي آخ آخ ناراحت شدي ؟ خب معلومه  مهم نسيت مرسي
 جايزه سيفون طلائي بخاطر يک عمر فعاليت هنري و بازي در فيلم کازابلانکا در نقش همفري بوگارت به آسپرين ميرسه
 آخ چه حالي ميده که هرچي دلت مي خواد بنويسي درست مثله اين ميمونه که خيالت از اين راحت باشه که طرف قرصاي 
hd شو  مرتب خورده باشه

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 16:58 |  لینک ثابت   • 

85/07/21

یه نامه از یه بچه بنگی

آقای پدر! در کمال احترا خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !
خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!
پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!
مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش ” بول بول بول بول” می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!
مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!
خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی” بچه سوسک مردهبدهد.آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا “پووووووف” می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم

نوشته شده توسط م.ع.ت در 16:34 |  لینک ثابت   • 

85/07/10

حالا هی دل بشکون

حالا بیا هی دل بچه مردمو بشکون هی بهش خیانت کن اینم آخر عاقبتش

(البته توجه کنید این موش بیچاره که مرده رو من تو بندر که بودیم تو محیط کار پیدا کردم و به دار مجازات آویختم ولی خب فهمیدم که چون رفته خاسگاری و بهش گفتن بیکاری او.مده بود پیش من کار کنه که به دار مجازات آویخته شد حالا هی دل بچه مردمو بشکون)

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 18:54 |  لینک ثابت   • 

85/06/31

امشا...

سلام خوبید؟

اون انشا های منو که یادتونه؟ امروز میخوام یکی دیگه از اون خوباشو براتون بنویسم حال کنید .......

موضوع انشا : يک ساعت خود را بنويسيد

به نام خدا

آب بابا نان داد . بابا رفت نان خريد. بابا آمد نان را داد به مامان .مامان کرد تشکر از بابا و کرد اورا بوس .بابا خوش حال شد هول شد سرخ شد .بابا خوشش آمد .بابا باز رفت نان خريد . باز مادر تشکر کرد و اورا بوسيد . بابا ذوق کرد . بابا باز رفت نان بخرد . مامان نقشه شيطانی کشيد . در دله خود گفت اين بار يک ماچه مفصل تو را خواهم کرد . بابا با نيش خند آمد . مامان جلو رفت نيش خند زد ...... آیییییییییی خاک بلند شد مامان بابارا زد . دستيه مايتابه از دهان بابا بيرون زده است . این بود یک ساعت من . انشا تمام شد .

نقطه سره خط  (نویسنده : بنگی ورن)

حال کردید ؟ آره دیگه اینم از این حالا برید تو کف مطلب هفته آینده .......(چیه ؟ نمیگم کف کنید.)

بای فظ بنگی

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 16:21 |  لینک ثابت   • 

85/06/25

سوتی (صوتی) ((ثوتی)) (((سوطی))) ((((ثوطی)))) ....

سلام

خوبید؟؟؟؟؟

برای این دفه مقدار جاتی از سوتی های این چن وختو(زمانی که بندر بودم ) براتون مینویسم .

اولیش اینه که یه روز نشسته بود با کلی علاقه و لذت مثل این بچه مثبتا داشتیم یه متنی رو ترجمه میکردم بعد از تموم شدن ترجمه اونو دادم به کسی تا اشکالاتمو بگیره وبرام  تصحیش کنه

بعد از نیم ساعت صدام کرد  " هوی بنگی بیا اینجا ببینم .... من هم زر زر رفتم پیشش... میگفت : عالیه ترجمت مشکل نداره فقط تو نوشتن متن فارسیت 45 تا غلط املایی داری همین . در این موقعیت بود که من مثل بستنی کاکائویی میهن (آی جون دهنم آب افتاد) اب شدم رفتم لای موزاییکا .

دومیش مربوط به اون روزی میشه که شب قبلش این حاجی منو اغفال کرد که بیا تا یکو دو شب بشینیم فیلم ببینیم من هم خام شدم نشستم به فیلم دیدن چشم وا کردیم دیدیم ساعت سه صبه به حاجی گفتم ببین اگه الان بخوابیم فردا باید کارو بی خیال بشیم چون عمرن 100 سال بیدار نمیشیم . اونم گفت باشه منم ساده قرار شد تا صب بیدار بمونیم که به سر کار برسیم .

نشستن همانا من رفتم دوش بگیرم بیام دیدم این فرد منافق خوابیده و منو تنها گذاشته من بیچاره از اونجایی که باید پروژه خودمو تموم میکردم نشستم تا صبح (این سوتیش کجا بود ؟؟؟؟ صبر کن میرسیم به سوتیش....) آره صب سر کار من نشسته بودم پشت کامپوتر مثلا داشتم پروژه مینوشتم از زور خواب هم چشام وا نمیشد موضوع پروژه من در مورد مقایسه جوشهای زیر پودری و قوس الکتریکی بود حالا من چی نوشته بودم جالبه  " روش تصحیح شیفت کاری برای بالا بردن تولید و کم کردن خطرات ناشی از کار " بعد از یه ساعت و نیم تایپ کردن یه لحظه نگا کردم گفتم هوی بنگی اینا چیه نوشتی ؟ چه ربطی داره؟ نه خداییش یه ساعتو نیمه چی داری مینویسی ؟ بعد از یه ساعتو نیم گفتم حالا اینو چیکار کنم حیفه پاکش کنم ....جهنم به عنوان بسته پیشنهادی (چیه مگه نمیشه من هم بسته پیشنهادی بدم؟) پیوستش کردم پشت پروژه ام....

سومیش اینه که وقتی برگشتم اصفهان از ایستگاه قطار داشتم میومدم یکی از برو بچو دیدم این رفیق ما همسایه سر کوچه ماس و سربازیش افتاده تو ایسگا قطار ..

به من گفت میخواهی بری خونه؟

گفتم آره گفت ببین منم دیشب اینجا کشیک بودم حالا باید برگردم خونه ماشینم دارم ولی خوابم میاد بیا تو رانندگی کن بریم خونه .

ما هم گفتیم باشه یکی نبود بگه الاغ خودت الان 2 شبه نخوابیدی میخواهی رانندگی کنی؟

تا نشستیم تو ماشین وامیر خوابید از در ایسگاه که در اومدیم را افتادیم بعد از نیم ساعت امیر بلند شد گفت نرسیدیم خونه اینقده دور نبود هااا .... گفتم نمیدونم چرا نمیرسیم به شهر ...یه ذره این ور اون ورو نگا کردیم دیدیم نوشته پلیس راه اصفهان شهرضا ...دیگه تا 2 ساعت داشتیم میخندیدیم

نقشه زیرو ببینید میفهمید ما به چی میخندیدیم .

 

 

این از مطلب این هفته تا یه شنبه از این به بعد هم همون یه شنبه به یه شنبه آپ میکنم باشهههههههه

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 10:25 |  لینک ثابت   • 

85/06/22

زندگی که چه عرض کنم

سلام به همه اول از همه یه چیز بگم لطفا فش ندید بابا میدونم به هیشکی سر نمیزنم تقصیر خودم نیست برنامه زندگیم تغییر کرده خوب میدونید چی شده؟

مثلا برنامه یه روز بنگی رو در زیر میبینید .

صبح ساعت 4 از خواب بیدار میشم ...میشینم شرو میکنم ترجمه کردن (آخه میدونید چیه دارم یه کتاب ترجمه میکنم .) ساعت 11 که شد میرم میشینم پای کامپوترم و شرو میکنم تکالیف شاگردامو صحیح کردن بعدش شرو میکنم به درس خوندن چون استاد باید همیشه اپ گرید باشه ....بعد ساعت 2 میرم آموزشگاه از ساعت 3 تدریسام شرو میشه تا ساعت 9 ..... ساعت 10 میرسم خونه شامو بعدشم نرگس میبیم میشه 12 بعد 1 ساعت میشینم ترجمه میکنم بعد میگیرم میخوابم تا فردا بشه و من دوباره این کارا رو انجام بدم البته این رو هم بگم بعضی روزها کلاسام ساعتاش تغییر میکنه میشه از 9 صبح تا 10 شب ......

جاتون خالی عجب زندگی شده من که دارم به شدت جر میخورم ..دیگه دارم عادت میکنم ولی خب سخته یه جورایی همینجا از همه کسایی که این چند وقت نبودن من ناراحتشون کرده معذرت میخواهم .

راستی براب ابن دفعه به مطلب باید بنویسم  ........

آهان آقا این چه وضعیه میریم مهمونی یعد طرف کلاس میزاره بجای این که ور داره ماست تو کاسه کوچولو بیاره که بشه خورد ور میداره تو یه پاتیل میاره سر سفره بعدشم برای این که بخواهی ماست بخوری باید با ملاقه بکشی تو بشقابت و ماستو تو بشقاب بخوری .....ماست خوردن تو بشقاب یه چیزیه تو مابه های عذاب علیم ....

یا وقتی 40 نفر سر سفره نشستن مرغ کامل سر به مهر بیارن سر سفره مگه میشه این جوری غذا خورد اصلا میدونید چیه برا من تو مهمونی غذا خوردن یه کم سخته اصلا راه  نداره  برا دفعه بعد نحوه غذل خوردن تو مهمونی رو مینویسم باشه

فعلا بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 8:2 |  لینک ثابت   • 

85/06/12

خودکشی

سلام خوبید

این بنگی که الان اینجا نیشسته داره تایپ میکنه قراره تا سه چار ساعت دیگه به یه مسافرت دیگه بره میخواهد بره سنندج.....

همینه دیگه نشنیدی میگن همه جای ایران سرای من است باید بری.... من که میبینی همه را دارم میرم

اصلا بنگی پلو معروفه نشنیدی(خنگه چاقالو این بنگی پلو غذا نیست یه فرد مشهوره که الان داری دست نوشته هاشو میخونی)

راستی اومدم  اپ کنم..... دفعه پیش در مورد دخترا نوشتم این دفه میخواهم در مورد پسرا بنویسم (البته با یه کم دخل و تصرف .....بخون میفهمی)

اسان ترین راه خود کشی پسرا :

تخت خواب را آماده كنيد تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو . خيلي آروم نوك

انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جورابای خواهرتونو ببرید زیر پتو (حالا دخل و تصرف رو دیدی باید اینجا مینوشتم جورابای خودتون نوشتمم جورابای خواهرتون که یه

گیری هم به دخترا داده باشم). هيچ راه نفوذي براي هوا نداريد يك ساعت بعد . . .

شما مرديد خدا رحمتتون كنه

 

دیدید به همین راحتی تا من برم سنندج بر گردم کسی نظر بدید

نفهمیدم چی شد

بای فظ بنگی گرفتار

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 8:14 |  لینک ثابت   • 

85/06/03

فمنیسم

سلام به همه دوستای عزیز

خوبید؟

ببخشید این چند وقت نمیتونستم زیاد آپ کنم ولی از این هفته به بعد مثل همیشه یه شنبه به یه شنبه اپ میکنم حتما سر بزنید ها

در پی آشنایی با لغت  فمنیسم و این چیزا به این فکر افتادم تا یه تفکر ضد خانومانه از خودم خارج کنم بعد از مدتها سعی و تلاش یه چیزی به نام بنگودختورانوضاییسم را به وجود آوردم ... مگه ما چیمون از این خانوما کمتره؟ (حال کردی شعارو؟)

معنی این کلمه در لغت میشه ضایع کردن دختران به روش بنگی....(البته بعضی از دخترا منظورمه ها نه همشون ....) در همین قسمت باید اخطار بدم یه وقت این موارد را رو خانومایی که خواهرشون یه کم بد اخلاقه اجرا نکنید منم اجرا نکردم این پیشنهاد ضامن سلامتی شماست .... پارسی کولا ... نوشابه ایرانی ذائقه جهانی.

چه زمونه ای شده.... اااااای خدا ! دخترهای این زمونه که دوست پسر نمی خوان ! پسری می خوان که ماشین داشته باشه یا با یه زنگ ، پسره پیشه دختره باشه (در اصل آژانس ) تا پاهای بلوریش که از پای مرغ باریک تره خسته نشه !!!

این دو خط بالا دردو دل من با خدا بود . حالا پسرای عزیز روش های ضایع کردن دخترها رو بهتون آموزش می دهم ! البته بلا نسبت بعضی ها این موجودات خوش خط وخال ضایع خدایی هستن !

یکی از چیزهایی که شما پسر ها روزانه باهاش سروکار دارید اینه که با ماشین رفتین بیرون دارین خیابون هارو متر می کنید که ناگهان چشمتون به یکی از همین موجود فضایی ها می خوره ( دخترهای امروزی طوری آرایش می کنن که انگاری ازمریخ آومدن!! طوری هم نگاهتون می کنن که با نگاهشون می گن ! آقای محترم میشه من رو سوار کنیدمخم رو هم چار راه بعدی بزنید – دوتا کوچه اون ورتر بهم پیش نهاده دوستی بدین؟؟؟!)

شما پسر ها در این مواقع اگه می خواهید موجود فضایی رو ضایع کنید باید این روشها رو پیاده کنید :

شما ماشین رو می زنید بقل که خانوم خانومارو سوار کنید و اونم خدا خواسته با کله سوار ماشین میشه و شما هم مثل یک پسر جنتل من و با شخصیت به مسیره خودتون ادامه می دید و یک موزیک می گذارید  به احتمال زیاد به شما می گه چی آهنگ قشنگی ! شما هم در جواب می گویید  جدی ؟ شما هم خوشتون میاد؟؟؟؟ اونم برای اینکه دل شمارو یه نمور به دست بیاره میگه آره . شما هم در جواب میگین ولی من اصلا خوشم نمی یاد و ضبط رو خاموش می کنید در مرحله اول اینجاست که میگن اونجای طرف داره می سوزه (بی جنبه بی ظرفیت بی ادب منحرف منظورم دماغش بود نه ..نش....).  حالا شما سر صحبت رو باز کنید اسم و شجره نامه طرف رو ازش بپرسید  وقتی دیدین صحبت ها گل گرفت چارراه بعدی دختررو پباده کنید کرایه ماشینم ازش بگیرید . ( طرف با این کار قهوه ای سوخته می شود )  این کار یکی از بهترین روشها برای ضایع کردن هستش .

 یکی از سرگرمی های دخترا اینه که با کله خودشون رو بندازن زمین این دختری که شما در عکس مشاهده می کنید داره همین کار رو می کنه و دماغش رو هم مدل هویجی عمل کرده ! به پاهاش هم توجه کنید از پای مرغ باریک تره !

 

راستی چند شخصیت نظامی کشور گفتند قدرت تخریب ضربه سره دختره ااز تخریب موشک شهاب 3 بیشتر است !!

خوب به روش دوم میرسیم اونم اینه که تو یه پارتی بری دو تا دختر که کنار هم نشستن رو مبل رو پیدا کنی یه صندلی هم گیر بیاری رو بروی این دوتا  بعد از دو ساعت چشم و ابرو رد و بدل کردن با یکیشون بری کنارشون بشینی وبا اون یکی شروع کنی به حرف زدن این  خیلی حال میده من عاشق این روشم ......

روش سوم اینه که میتونی بغل خیابون وقتی دختری با چار تا رفیقاش واستادن بری بوق بزنی و اشاره بکنی که بیا بعد تا دیدی نقشه گرفت و یکی اومد سوار شه گازو بگیرو برو ....

در این روش که روش چهارمه میتونید با یه حرکت سه پنج دو وقتی دختره داره با کلی افاده و فیس تو خیابون را میره بستنی قیفی دستتون بگیرید و وقتی از جلوتون داره رد میشه مثلا شما لیز میخورید و چه دستگیره ای بهتر از مانتوی خانم ملکه البته این مساله را در نظر داشته باشد که هنوز بستنی دستتونه.....

فعلا برای این دفعه بسه... باید به مساله اشاره کنم که تمام این موارد امتحان شده و استاندارد ISO 1326549  را گرفته پس با اطمینان خاطر رانندگی کنید

بقیه موارد را در پستهای آینده میارم.... با آرزوی موفقیت شما زیر سایه بنگودختوضاییسم .............

بنگی

 

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 15:23 |  لینک ثابت   • 

85/05/16

پا

سلام به همه برو بچز

بنگی یه پا حرف میزنه صدای من از بندر عباس از زیر بارون میاد...

بنگی یه پا .... اره یه پام شیکست دیروز

دلم براتون بگه اینجا دیروز یه زیلزیله اومد همش ۳.۵ ریشتر من که بالای یه یدک کش بودم به طرز فجیعی با مغز شوت شدم رو زمین ولی پام شیکست الان هم از ترس این که گچ پام اب نکشه قل خوردم اومد تو کافی نت تا اینجا رو آپ کنم به همه بگم بنگی یه پا نداره سر کچلش میخاره

راستی این پام که شیکست همون بود که تا حالا نشکسته بود ولی کم شیکسته در حد یه استخون کف پا میشه باهاش را رفت ولی نمیشه دوید من هم امروز رفتم سر کار الان هم از سر کار برگشتم

خب دیگه من برم خونه تا پام ورم نکرده یکم بخوابم

همگی بایییییییییییییییییییییییییی فظظظظظظظظظظظ (خیلی لوسم مگه نه؟ خودتون لوسید بی جنبه ها )

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 19:16 |  لینک ثابت   • 

85/05/02

خبر ورزشی

با سلام

صدای ما را از وسط بندر عباس میشنوید اینجا رادیو بنگی:

در اینجا گرم است و آب نیز به همچنین ما را میسوزاند چون نمیشود خورد آنرا به همچنین حاجی نیز سیاه گردید به مانند هم شدیم من و حاجی و مانند دو قلو های سیاه میشوید...( هر کس بتونه بگه من اینجا چی نوشتم یه دستگاه خودروی ریو جایزه میگیره(پلاستیکی شو))

به آخرین خبر که هم اکنون به دست ما رسید را بخونید :(حال کردی جمله رو آفتاب خورده تو سرم دیگه)

در راستای برد تیم پرتغال در برابر تیم جودوی( ببخشیییییید!!!! فوتبال) هلند ، فيگو، كاپيتان تيم ملي پرتغال، بعد از اين برد شيرين، تلگرامي را براي حسين كعبي فرستاد كه عينا در زير مي‌آيد:
.._... .. . _.. _ .._.. .. ___.. .. .. _ . .. .__ ..

.._ . _ … _.. _. .. _ .._ .._... .. . _.. _ .._.. .. ___.. .. .. _

.._... .. . _.. _ .._.. .. ___.. .. .. _.._... .. . _.. _ .._.. .. ___.. .. .. _

.._... .. . _.. _ .._.. .. ___.. .. .. _.._... .. . _..

.._... .. . _.. _ .._.. .. ___.. .. .. _.._... .. . _.. _ .._.. .. ___.. .. .. _
(ترجمه از مورس
به فارسی روان)
از: لوئيز فيگو
به: حسين كعبي
آقاي كعبي عزيز
(نقطه) به نمايندگي از اعضاي تيم ملي فوتبال پرتغال(نقطه) از جناب‌عالي و تمام بازيكنان تيم ملي ايران متشكرم(نقطه) ما مطمئن هستيم اگر اردوي رزمي ـ دفاعي (نقطه)نود دقيقه‌اي كه با شما داشتيم(نقطه) نبود (نقطه) ما به هيچ وجه از پس هلندي‌ها برنمي‌آمديم(نقطه) شما و دوستانتان با اعمال برخي از حركات رزمي (نقطه) به ما فهمانديد كه فوتبال يعني چه (نقطه)و آن بازي براي ما به منزله يك مانور نظامي بود كه هرچند سخت بود (نقطه) ولي باعث پيروزي ما در جنگ واقعي در مقابل هلندي‌ها شد (نقطه) متشكرم و تا آخر عمر (نقطه) ردِ لگد شما روي صورتم را به نشانه دوستي و سپاسگزاري (نقطه) حفظ خواهم كرد(نقطه)

زمين‌خورده شما ـ فيگو
(نقطه)

 

نه خداییش فک کنم این برانکو بجای این که فیلم باز تیم پرتفالو واسه برو بچ تیم ایران بزاره که تحلیل و برسیش کنن براشون فیلم فوتبال شائولین رو گذاشته بوده که نتیجشم شما در بازی ایرانو پرتفال دیدید

ایشالا که این اشتباهات داوری (ببخشید مربی گری ) در تیمهای ایرانی کمتر بشه تا شاهد چنین افتضاحاتی نباشیم

فعلا بای فظ بنگی در و حاجی در معرض گرمای شدید

نوشته شده توسط م.ع.ت در 17:14 |  لینک ثابت   • 

85/04/24

فیفا 2006

«كارشناسان غيرورزشي وبلاگ به مانند هميشه بدون مطالعات علمي و پس از هيچ گونه تحقيق و بررسي، راهكارهايي را براي عدم حذف تيم فوتبال كشورمان در مرحله اول جام‌هاي جهاني بعدي پيشنهاد كرده‌اند:

1- ميزبان جام جهاني شويم: زيرا در طول اين 18 دوره جام جهاني هيچ دفعه نشده كه تيم ميزبان همون مرحله اول حذف بشه. (البته از اونجا كه تيم ما همواره دوست داره شگفتي‌هاي بزرگ خلق كنه، اين احتمال وجود داره اگه ميزبان بشيم بالاخره يك شگفتي بزرگ خلق كنيم و همون مرحله اول حذف بشيم!)

2- پول، حلال مشكلات: قبل جام جهاني نفري شونصد ميليون به هر كدوم از ملي پوشها بدهيم و بهشون بگيم اگه هر بازي رو ببرن يه هواپيماي شخصي، چهار تا برج و شونزده تا بنز آخرين مدل و ... به هر كدومشون مي دهيم (آخه پنجاه ميليون هم پوله كه آدم به خاطرش تو زمين فوتبال يك ساعت و نيم بدوه و خودش رو خسته كنه؟!)

3- غيرت و تعصب: طبق برخي نظريه‌ها، تكنيك و تاكتيك و مربي حرفه‌اي و داشتن برنامه‌ريزي صحيح و بازي تداركاتي و ... همه‌اش سوسول بازيه و ما اگه با غيرت و تعصب فوتبال بازي كنيم، عمراً قهرمان جهان مي‌شيم! مگه حادثه ملبورن يادتون رفته؟! پس لازم به هيچ كاري نيست، فقط قبل هر بازي بايد كاري كنيم كه رگ غيرت فوتباليست‌ها بالا بزنه، اون وقت تموم بازي‌ها رو مثل آب خوردن مي‌بريم!

4- دعوت‌هادي ساعي به تيم ملي: از آنجا كه كعبي نتوانست در جام جهاني 2006 فك فيگو را پايين بياورد و اين يكي از مهمترين دلايل عدم راهيابي به مرحله دوم بود، بهتر است در جام‌هاي بعدي از افراد ديگري همچون هادي ساعي در تيم فوتبال استفاده كنيم و با ناقص كردن بازيكنان تكنيكي حريف از آنها امتياز بگيريم.

5- اصلاً به جام جهاني نرويم: در اين صورت ديگه در مرحله اول جام جهاني حضور نخواهيم داشت. پس در نتيجه در مرحله اول جام جهاني حذف نمي‌شويم، طرفداران فوتبال دپرس نمي‌شوند و مشكلي هم پيش نمياد!

6- كنار گذاشتن دادكان، برانكو و دايي: مطمئناً با كنار گذاشتن اين سه نفر از فوتبال، نه تنها تمام مشكلات ورزش ما به طور ريشه‌اي و زيربنايي از پايه و اساس حل مي‌شود و ما فيناليست جام جهاني خواهيم شد، بلكه هزار و يك مشكل ديگر از جمله مشكل بيكاري، ازدواج و مسكن جوانان نيز حل خواهد شد!

7- خريد پلي استيشن: البته ساده‌ترين و مطمئن‌ترين راه براي راهيابي به دور دوم بازي‌هاي جام جهاني اين است كه برويم و يك پلي استيشن به اضافه يك سي دي بازي «فيفا 2006» بخريم تا بدين وسيله ضمن سوسك كردن مكزيكي‌ها، به مرحله دوم جام جهاني صعود كرده و حتي جام طلا را هم ببريم!»
نوشته شده توسط م.ع.ت در 12:11 |  لینک ثابت   • 

85/04/09

بنگی قصاب

سابولیکوم….. چی داداش؟ (چیه لات شدم؟ نترس بابا بخون میفهمی)

اول بگم که منو بچه اسکیزوفرنی یه وبلاگ گروهی زدیم همه برید ببینید و نظر دیدو لینک بهش بدید ادرسشم اینه جوجوپر.......منتظر همتون هستم تو این وبلاگ

آره جون داداش… بنگی رفته قصاب شده….. به جون همگیتون نواشه به جون این فاطی قلمبه (دخمل همسایمونو میگم) تصقیر خودمون نبود… آقا این دوست ناباب آدمو ببین به چه جاهایی میکشونه؟

پریروز عین بچه آدم…. چییییی آآآآآدم…نیشسه بودیم تو اوتاقمون داشتیم دلس میخوردیم شرمنده میخوندیم….یهو این زنگ در زر ….زر ….صداش در اومد   منه دس شیکسه هم رفتم ورش داشتم گفتم …هااا کیههه؟

یهو یه صدا نکره تر از خودم اومد…… بیا گوسفنداتونو ببر !!!!!!!!!

گفتم هاااااااااااااااااااااااااا؟ چییییییییییییییییی؟ چی ببرم؟ برو حاجی مگه اینجا داهاته که بیا گوسفناتو ببر …..گفت مگه منزل بابای بنگی نیس گفتم جون داداش هم منزل بابای بنگیه هم منزل خود بنگی ولی گوسفن موسفن نداشتیم…. گفت بیا اینا رو بابات سفارش داده گفتم واستی من زنگ بزنم ببینم بابا بنگی چی میگه؟!!

زنگیدم بش… گف اینا رو تحویل بگیر تا بهت بگم چی کارشون کن منم رفتم عنر عنر اینا رو تحویل گرفتم و 150000تومن پول بی زبون ریختم تو جیب این یارو گوسفندیه

اینا رو بسم تو حیات به این درخته(کدوم درخت؟؟؟ همون اونوریه دیگه) آره اومدیم بالا زنگ زدیم به بابا بنگی گفتم بابا بنگی چیکا کنم اینا رو…. اینا هر کی تو محل رد میشه میشناسن ….گفت از کجا ؟ گفتم نیمیدونم هرکی میاد رد میشه اینا میگن بههههههههههههههههه ……

بابا بنگی گفت ببین اینا رو باید قربونی کنیم مامان بنگی نذرداشته اینا رو خریدم …

گفتم باشه بکنید

گفت بلدی که گوسفند بکشی خب قربونی کن تا شب که اومدم ببرم پخششون کنم تا اومد بگم چی چی کوجا گوشی رو زرپ گذاشتو دیگه هم گوشیشوجواب نداد

دیدم اگه نیم ساعت دیگه صب کونم شاید این گوسفندا با همه آشنا در بیانو شب 200 تا مهمون بریزه خونمون…. من بدبخت هم که خیر سرم امتحان دارم پس برو بریم گوسفند کشی

دیگه رفتم پایین گوسفندا رو قربونی کردم و بعدشم پوسشونو کندم و از پا آویزونش کردم به یه تیکه آهنی بالای در پارکینگ و شیکماشونو سفره کردم ……دووووووووع این شیکمبشون چه بویی میداد جای همگی خالی …..

جای همه خالی وقتی داشتم روده کوچیکه رو تمیز میکردم یاد محتویاتش افتادم حالم داش به هم میخورد دیگه با هر بدبختی بود تموم شد..

اینگاری تموم اهل محل با خودشون عهد کرده بودن ادی همین 2 ساعت که من مشغول بودم بیان از اینجا رد شن همه دیگه در حال سلاخی ما رو دیدن

شبم بابا بنگی اومد همه گوشتا و جگرو بندو بساطو برد بین (به قول خودش)   فقرا تقسیم کرد به من یه ذره هم نداد آخه من چیم از این فقرا کمتره؟ من اصلا نه خداییش یه نگا بندا به من اصلا به من میخوره پولدار باشم (من بچه سر راهی فقیر گشنه بد بخت…. ای خدا دلم برا خودم سوخت)

تا دلم جیزقاله نشده من برم درسامو بخونم که فردا امتحان دارم مثل گاو گیر نکونم توش

فعلا بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 16:30 |  لینک ثابت   • 

85/04/05

تولد

                                               

امروز تولد کسه که همه زندگیمو برای اونو به خاطر اون میخوام

تولد:

     جوجو

 

ایشالا ۱۰۰۰ ساله باشی عزیز دلم

قربونت برم

نوشته شده توسط م.ع.ت در 17:49 |  لینک ثابت  

85/03/31

بنگی سر راهی

کسی از مامان بابای من خبری نداره؟

آخه مگه نمیدونید؟؟؟؟؟؟ من بچه سر راهی بودم دیگه.....البته تازگی به این نتیجه رسیدم که من بچه سر راهیم..... این که خوبه هیشکیم منو دوس نداره این یکی بیشتر یه جاییمو میسوزونه (دلم منظورم بود نه اونجام منحرف)....

فکر کنم داستان از این قراره:

من وقتی نوزاد بودم ( آخی فدای خودم بشم الهی چه ناز بودم اون موقع ) یه آقایی که الان بهش میگم بابا منو از تو کنارخیابون تو یه نصف شب تاریک بارانی زیر نور ماه پیدا کرد

منو انداخته بودن تو یه گونی منم داشتم مثل سگ عر میزدم (آخه هم گشتم بود هم پی پی کرده بودم ......هوی نخند......مگه خودتون پی پی نمیکردید وقتی بچه بودید؟؟؟؟؟؟ برو از مامانت بپرس بهت میگه ) این آقاهه ( بابای الانم) اومد بالای سرم یه نگاه بهم کرد بعد با پا اومد بزنه بهم ببینه من چیم که من شصت پاشو گرفتم و یه لبخند زدم و خوابم برد (اینجاش دیگه خیالی بود ..آخه با شیکم گشنه هم مگه میشه خوابید) اونم دلش به حال من بد بخت کباب ترکی شد و منو ور داشت برد خونه و شوتم کرد تو آشپزخونه بعد به این خانومه (مامان الانم) گفت بیا اینو بزرگ کنیم(یادم نمیاد اینو گفت یا یه چیز دیگه) بعد اینا هم چون اون موقع بچه مچه نداشتن منو بزرگ کردن و بهم آبوغذا دادن و ازم کار کشیدن ولی الان که به سن شلوغ رسیدم دیگه منو دوس ندارن و همه توجهشون به بچه های خودشونه...

میگی نه اینا رو بخون بعد خودت قضاوت کن...مامانم که وقتی امتحانای خواهر کوچیکه تموم شد وامتحانای من شروع شد طبق معمول پاشد رفت تهران پیش خواهر برادرش..... قراره دهم که من امتحانم تموم میشه بیاد......هر روز هم زنگ میزنه که واسه داداشت غذا درست کن... نمیدونم بهش برس براش آب میوه ببر شربت درست کن آخه بچه کنکور داره......اونوقت سر من بدبخت که کنکور داشتم هر روز خرید خونه با من بود کارای خودم هم که بود تازه اون موقع ها این داداش خواهر کوچیکه هم که همش میرفتن میومدن تلوزیون تلفن ضبط  اااااااااااااااااا مگه میشد درس خوند ولی حالا که این داداشه کنکورداره از روز اول پاشد رفت تهران براش یه خونه گرفتن فرستادنش کلاس خصوصی (راستی من که کلاس خصوصی نرفتم اونی که رفته به من بگه چه شکلیه؟؟؟) حالا که کلاساش تموم شده اومده اینجا تلویزیون خاموش ضبط تعطیل تلفن قطع منم بدبخت دراختیار آقام...... مگه من بیچاره امتحان ندارم خیر سرم....... آیییییییییی خدااااااااااا(این ترم 20 واحد درس دارم) من بیچاره 5 دفعه کنکور دادم تو عمرم 4 دفعه قبول شدم ( 1بار کاردانی 1 بار کارشناسی پیوسته دانشگاه آزاد 2 بار کارشناسی ناپیوسته ) تازه برا این که خواهر کوچیکه هم برا کنکور کلاس داداش کوچیکه رو بره میخان منو تو اصفهان ول کنن به امون خدا برن تهران زندگی کنن ... بابا میگه یه خونه یه خابه برات اینجا میگیریم بمون همینجا تا درست تموم بشه ببینیم چی میکنی......اگه ارشد قبول شدی برو هر جا قبول شدی اگه هم سربازی رفتنی شدی خوب برو......

حالا شما بگید من سر راهی هستم یا نه؟ نه خداییش من سر راهی هستم یا نه؟

اگه کسی از مامان بابای من خبر داره در اسرع وقت به من خبر بده تا این خانواده از شر من خلاص بشه

فعلا بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 21:35 |  لینک ثابت   • 

85/03/25

یه اپ 3 ثانیه ای

سلامممممممممم چاکر ناکیم افتضاح برو بچز وفلاگ

داشتم میومدم تواینترنت یه دوری بزنم و سری به  برو بچز بزنم که به سرم زد  حالا که داری میری اون تو یه آپی هم بکن چی میشه دنیا که به آسمون زمین که به هم  نمیخوره؟(حال کردی فکر مغشوشو ) آخه یادمه آخرین باری که آپ کردم بر میگرده به نوامبر 1823

حالا از کجا بگم براتون؟از خودم بپرس ایول یه چراغشو خاموش کنید حالش گرفته بشه…

این چن وخت بچه خوبی بودم مخشامو خوندم... امتحانامم دادم دوتا بیست گرفتم ولی به بابام که گفتم با دمپایی زد تو ذوقم گفت پاشو برو بینیم باااااااا میخواستی اینا رو هم بیست نگیری منم کلی سرخورده شدم .. نصف شب رفتم کلی قرص خوردم که بمیرم ولی صبح که از خواب پاشدم دیدم نمردم رفتم تو آشپزخونه مامانم با چوق گذاشت دمبالم که چرا اسمارتیزای خواهرتو خوردی منم که روحم از همه جا بی خبره همیشه!!!! هی گفتم من نخوردم باورشون نشد……. اون لحظه از تو بالکن پریدم تو حیاط این گربه سیاهه فاطی اینا باز تو حیاط ما پلاس بود اصلا این با من لجه تا دید من دارم میپرم دمشو کرد زیر پای منو یه جیغی کشید که هر کی نمیدونست انگاری دارم بهش تجاوز کردم (زبونم لال)….

اونایی که منو بیشتر میشناسن میدونن که من چه بچه آروم سر به زیر گوشه گیر ساکت و خجالتی هستم دیروز خجالتو ترک کردم زدم تو کار شیشه و کریستال ….بابا فکر بد نکنید مغازه شیشه و کریستال فروشی وا کردم خیر سرم خودم که مصرف نمیکنم فقط برای جوونای مردم (تبلیغات بازرگانی: انواع شیشه کریستال اکس و……. با نصب رایگان در محل..... مغازه بنگی و شرکا)

امتحان مقاومت مصاح هم خوب بود همش تو فضا بودم (مصرف نکرده بودم بابا ) این پشت سریه میخاست تقلب بده انگار میخاد جونش دراد آخرشم برگشتم ورقشو از زیر دستش کشیدم گزاشتم زیر دستم شروع کردم نوشتن به اندازه هفتادو پنج دقیقه فیکس که من داشتم مینوشتم اونم داشت جون تمام فک و فامیلشو قسم میداد برگشو بدم  استاد نفهمه…..

راستی امتحانا تموم بشه داریم با حاج مموت میریم بندر عباس یه دوماهی اونجا زندگی کنیم هرکی مسیرش اون وری خورد قدمش رو تخم چشم چپ سیلیندی پیتی بیاد به ما سر بزنه ولی قبلش زنگ بزنه که باشیم آخه قرار گزاشتیم با حاج مموت که شبا بریم لب ساحل آفتاب بگیریم...

راستی عکس بچگی منو حاج مموت و ایوبو دیدید؟ همیشه عیوب میره wc آواز میخونه این عکس مال بچگیامونه (حاجی سیاهس من سفیده ایوبم تو توالته)

تا اپ بعدی

فعلا بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 16:17 |  لینک ثابت   • 

85/03/14

انیو داشته باشین تا بعد

سلام به همه کسایی که تو این چن وقت منو فراموش نکردن

ای داد بی داد بابا خفه شدیم از بس کار ریخته رو سرمون یکی بیاد نجاتمون بده ........

از همه کسایی که این چن وقت بهشون سر نزدم به شدت معذرت ناکم

چن روز پیشا به سرم زد که در اینجا رو تخته کنم ولی گفتم نه بزار شاید بازم وقت کردم و ادامه دادم ...

راستی خبر جدید اخر این ماه با حاج مموت داریم یه سفر کاری میایم تهران بعدش از اون ور داریم یه دو ماه میریم بندر عباس(تو سر سگ بزنی تو این فصل بندر عباس نمیره منو حاجی داریم میریم) ایشالا پاییز بر میگردیم اصفهان تا تحصیلاتو ادامه بدیم ...

راستی یادم رفت بگم تو یه اموزشگاه کامپوتر تدریس گرفتم و دیگه دارم میترکونم وقت ندارم سرمو بخارونم چه برسه بیام اینجا رو اپ کنم ولی هر وقت تونستم میام ........

راستی من نامرد نیستم من به همتون سر میزدم ولی نظر نمیدادم اخه اگه واسه یه نفر نظر میدادم باید میرفتم واسهع بقیه هم نظر میدادم و این یعنی این که ۳ ساعت بشین پشت کامپوتر

در هر صورت همتونو دوس دارم .......... بر میگردم

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 21:12 |  لینک ثابت   • 

85/02/24

سفر نامه

شرمنده هفته پیش آپ نکردم وبه هیچ کس هم سر نزدم هااااااااا سرم یه ذره شلوغ پلوغ بود امروز از خجالت همه در میام و حالا سفر نامه بنگی پلو و حاج مموت.....

آقا ما رفتیم تهران نمایشگاه ولی خوب همونجور که میدونید قرار گذاشته بودیم که برو بچز بیان نمایشگاه با هم باشیم که تو کل این تهران با این عظمتش یه مرد بیشتر پیدا نشد اونم دختر بچه مثبت بود(البته مرد از اون لحاظ منظورم بود ها).... که سر وقت اومد و تا منو حاجی رو دید کپ کرد چون انتظار دیدن چنین چهره های بین المللی رو نداشت و تابلویی رو نداشت....

بعدش من فکر کردم بقیه نامردن که نیومدن ولی به این نتیجه رسیدم که چییییی؟؟؟ یکی که رفته بود مسافرت( شمال)(شمیم)... یکی عروسی خواهرش بود(سوگلی).... یکی خواب مونده بود(المیرا)....یکی حسنی به کتب نمی رفت وقتی میرفت جمعه میرفت جمعه هم کلاس داشت (پرندیس).....یکی که اصلا شیراز زندگی میکرد و نیومده بود(شیرین) یکی اومده بود ما رو نشناخته بود و اون گوشه نشسته بود تا ما بیایم خسته شده بود گوشه حیاط خوابش برده بود تا این که یکی از خدام بیدارش میکنه میبینه ساعت 12 ظهره میره خونه(علیرضا)......آییییییی خدا اینم از این قرار ایشالا در یه فرصت دیگه بازم قرار میزاریم منو حاجی نمیایم حال همگی گرفته بشه

خب از اون روز بگم که شونصد هزار تومن کتاب خریدیم.... از کت و کول افتادیم .......

نمیدونم چرا هیشکی به من نمیگفت آقا نخر سنگینه کی میخواهد اینا رو ببره خونه؟؟ من هم عین این اوسکولا افتاده بودم تو نمایشگاه حاجی هم کنارم هی کتاب خریدم تا جایی که فهمیدیم دیگه نمیتونیم حملشون کنیم اینجا بود که عین خر موندیم تو گل حالا چه کنیم ؟؟؟؟ کتابا روانداختیم رو دوشمون رفتیم خونه (ساعت 2 ظهر)

فرداش دوباره رفتیم این بار افتادیم تو سالن کتابهای خارجی تو کل این سالن 4 تا کتاب جوشکاری پیدا کردیم که 3 تاشو خریدیم انگاری پول خون باباشون بود 2000$ آخه سگ این کتابو میخره؟(البته اونایی که ما خریدیم ارزونتراش بود هاااااا) اونقده گرون بود که نگو!!!! مثلا نمایشگاهه.....

دیگه عصر بود حاجی گفت خسته شدیم بزن تو کار تنوع گفتم چی کار کنیم گفت یه کار باحال بکنیم.... گفتم بریم اهواز پیش جوجه؟( آخه دلم واسش شده بود اندازه یه مورچه(قربونش برم عزیزمو)) حاجی هم که همیشه پایه همه جور کارای خارق العاده گفت پاشو تا بریم ....ساعت 7 تو ترمینال جنوب بودیم با یه تن کتاب چپیدیم تو یه اتوبوس بریم اهواز تو راه ( آقا اینجاشو که میخونید به کسی توهین نشه... خب اتفاق افتاده دیگه دست من نبود که) دوتا لر افتاده بودن جلوی ما و داشتن با غلظت 1100 ppm  در میلی گرم(از اینجا میشه فهمید ما مهندسیم) لری حرف میزدن و منو حاجی میخندیدم آخه باحال حرف میزدن در همین گیرو دار خنده ما و حرفای یاروراننده  برا این که اینا رو ساکت کنه فیلم شور عشقو گذاشت وسطای فیلم که یارو سرهنگه تو فیلم گیر میداد به دختر پسره و مردم از دختر پسره دفاع میکردن لره پاشده بود داد میزد بزنش بکش بیناموسو دست دختر مردمو گرفته داره میره شمال و خطاب به اونایی که تو فیلم داشتن از دختر پسره دفاع میکردن میگفت خفه شید بشینید بیناموسا و.....

دیگه منو حاجی از خنده روده بر شده بودیم که کمک راننده فیلمو قطع کرد و به یارو تذکر داد " بابا بشین اینا فیلمه!!! واقعی نیست که" اینو میگی تا گفت من که ترکیدم ...اینجا بود که لره آتیش گرفت داد زد شما هم ازفساد و فحشا دفاع کنید (این فساد وفحشا رو نمیدونم از کجاش کشید بیرون چون از این سطح فرهنگ این کلمه بعید بود) اینو که گفت من دهنمو اندازه اسب آبی وا کردم زدم زیر خنده اگه حاجی جفت پا نرفته بود رو شیکمم و با دستاش دهنمو نگرفته بود یارو یه کتک حصابی میزدمون.....

آره تو اهواز هم یه روز به یاد موندنی رو داشتیم با جوجه (فدات شم الهییییییییییییی) و حاج مموت و خاله چسبی(این خاله چسبی 2 سال پیش دماغشو عمل کرده هنوز که هنوزه به طرز فجیعی چسبا رو دماغشه)

آره دیگه شب هم را افتادیم بیایم که ماشین تو همون اهواز تصادف کرد و ما رو 2 ساعت الاف کرد تو این دو ساعت منو حاج مموت تونستیم شهرو بگردیم چون تا اون لحظه نتونسته بودم این کارو بکنم ( آخه وقتی جوجه هست دیگه آدم وقت نمیکنه شهرو ببینه ) راستی تو اهوازداشتیم میپختیم از گرما... رسیدیم اصفهان تا از ماشین اومدیم بیرون یخ کردیم به شکلی که حاجی رفته بود تو ماشین نشسته بود میگفت سرده من پایین نمیام.....

این هم از این 3 روز.... ایشالا هفته دیگه با یه مطلب خوب در مورد سوتی های عمو نادی آپ می کنم.....

فعلا بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 7:25 |  لینک ثابت   • 

85/02/09

مهم تا اخرشو بخون

سلام به همههههههههههههههههه خوبید؟

چرا فش میدی؟ خب بابا هفته پیش اصلا حوصله نداشتم مطلبم افتضاح شده بود خودم هم میدونم حالا چرا میزنی؟

باشه بابا دیگه اصلا از این شرو ورا نمینویسم

حالا اومدم که یه مطلب کوچولو بنویسم

پریروزا عمو نادی اومده بود اصفهان(با اون کولوچه نادی نسبت شدیدی هم داره ها....... به همون لاغری و کوچولوییه) ظهر بود ایوب داد کشید ناااااااااادیییییییییییییییی..................عمو نادی که داشت تو توالت آواز میخوند و مسواک میزد مسواک رفت تو حلقش و سرش خورد به سقف و جفت پا پرت شد تو سوراخ (گلاب به روتون هااااااااااا) توالت گفت چی میگی؟؟؟؟؟ ایوب

گفت چه میکنی تو توالت بیا بیرون برو این ظرف پلوپزو بشور نهار درست کنیم....عمو نادی هم بعد از 2 ساعت تطهیر اومد بیرون رفت تو آشپزخونه و مشغول شد بعد از 5 دقیقه دیدیم صدای تالاق تولوق میاد یهو عمو نادی اومد بیرون پلو پز هم دستشه میگه بابا این که در نمیاد بشورمش..... یه ذره نگا کردیم دیدیم نه انگاری خوده پلوپزه من که باورم نمیشد  ما که داشتیم نگا میکردیم دیدیم نه انگار خود پلو پزه و داره به المنتش ور مییره میگه در نمیاد اینجا بود که من باورم شد بعضی وقتا صد رحمت به ....ها(این نقطه ها یکی از اقوام ایرانی بودن خودتون حدس بزنید) حالا این هیچی مسعودو بگووو.... از اونجایی که این پلوپز جزو جهیزیه مسعوده و بهش خیلی وابستس(به طوری که اگه یه روز این پلو پز نباشه مسعود میمیره (البته از گشنگی))

باید ازش به شدت نگهداری بشه...... پس چی؟ اون روز بیخیال برنج شدیم و به حساب عمو نادی رفتیم با دلی خوش و خرم نشستیم تو یه ساندویچی و غذا میل کردیم(ایمل نه ها میل یعنی نوش جان)....

توجه

حالا اطلاعیه مهم                                                  حالا اطلاعیه مهم

نظر به آغاز نمایشگاه کتاب تهران و از اونجایی که (از کجاشو نمیدونم از همون جا) منو حاج مموت داریم قدم رنجه میکنیم بیایم تهران و یه دو سه روزی پایتخت نشین بشیم به نظرم اومد که یه برنامه بریزیم که وبلاگ نویسا با هم از نزدیک بیشتر اشنا بشن ......این ملاقات صبح روز جمعه ساعت 9 میباشد(برا این جمعه رو انتخاب کردیم که همه بتونند بیان)بعد بر سر مزار ان مرحوم به سوگ مینشینیم(اینو نمیدونم چرا نوشتم)

برای این که از محل ملاقات آگاه بشید به آدرس ایمل من یک نامه با نام خودتون و موضوعی به نام وبلاگ خودتون بفرستید تا آدرس و محل قرار را براتون ایمل کنم(حال میکنید پیشرفت فناوریو؟) در ضمن برای حفظ امنیت این ملاقات از جوابگویی به نامه هایی که فرستندگان آنها جزو لینکهای من نمیباشند خودداری میشود ولی اگر شما (افرادی که جزو لینک من هستند) خواستند میتوانند با رعایت موارد امنیتی با خود مهمانانی بیاورید(بدونید که این مسایل امنیتی فقط برای خودتونه پس در رعایت نظافت کوشا باشید خانوم میای بیرون سیفونو بکش)........

راستی دوس دارم همتونو ببینم و از نزدیک با همتون آشنا بشم (هی بد اخلاق تو هم بیای بد نیست فقط شلاقتو بزار خونه و بیا به جون من نباشه به جون تو من خیلی بچه خوبیم هاااااا اینو از حاج مموت بپرس بهت میگه)

امیدوارم از همتون ایمل دریافت کنم

به امید دیدار

نوشته شده توسط م.ع.ت در 23:0 |  لینک ثابت   • 

85/02/04

عشقولانه

سلام این هفته نمیخواستم اپدیت کنم ولی چه کنم که نمیشه اصلا حوصله نداشتم ولی با جوجو صحبت کردم بهتر شدم

اقا چرا فقط این دختر بچه مثبت از داستانهای عشقی بنویسه من هم دارم منم مینویسم البته مال خودم نیست ها چون من تو کل عالم یه عشقولانه دارم اونم جوجو کوچولومه.

این داستان عشقی مربوط میشه به اون روزی که منو دکتر قورباغه و عمو ابی (این دوتا اخری با زنو بچه اومده بودن) رفته بودیم باغ گلها.... اسم بچه دکتر ثریا است(4 ساله) و اسم بچه ابراهیم امیر(4.5 ساله) ....

اره ما رفته بودیم باغ گلها داشتیم میچرخیدیم و این دوتا بچه عین دوتا ویژ ویژ داشتن واسه خودشون بازی میکردن که یهو جفتی ناپدید شدن........حالا دکتر قورباغه داد بزن ثریاااااااااااااااااااااااااا عمو ابی داد میزد امییییییییررررررر من هم داد میزدم (من اصلا داد نمیزدم من در این لحظه داشتم ساندویچهای ابی و دکتر رو میخوردم و میخندیدم)...نه نبودن که نبودن من هم یه ذره ته دلم نگران شدم پاشدیم رفتیم اطلاعات اسمشونو مشخصاتشونو دادیم که پیداشون کنن یه 10 دقیقه بعد یهو دیدیم پشت شمشادا یه دختره داره جیغ میزنه و فحش بد و بیناموسی میده.......یهو دیدیم مامور انتظامات دوید اومد میگه اقا بچه ها پیدا شدن ولی یه مشکلی هست..... ما هم رفتیم اونجا ببینیم چی شده  بچه ها کجان.......اره چشمتون روز بد نبینه پشت شمشادا که رسیدیم دیدیم اقا امیر نشسته و ثریا رو مثل این عاشقا که بعد از 900 سال عشقشونو میبینن تو بغل گرفته و دارن با هم وق وق حرف میزنن و این میگه من تو خونمون توتو دارم اون میگه بابام برام بغو خریده وچشمتون روز بد نبینه این خانومه اومده بوده که اینا رو بگیره بیاره انتظامات تحویل بده به رگ غیرت اقا امیر بر خورد ه و گفته " آبَه میخواهی؟" دختره گفته نه امیر هم گفته داغه.... و پای دختره رو همچی گاز گرفته که انگار اصلا اینجا از قبل پا نبوده دکتر که از دست ثریا عصبانی بود اومد که دعواش کنه امیر اومد جلو گفت "چیه آبه میخواهی؟"  ابی گفت دکتر بگو اره وگرنه کارت با کرام الکاتبینه دکتر گفت نه برو اون ور میخواهم ثریا رو دعوا کنم یهو امیر که چشاش داشت از حدقه میزد بیرون و به عشقش توهین شده بود یه گازم از پای دکتر گرفت که تا اونجایی که من خبر دارم دکتر هنوز هم وقتی امیرو میبینه تعظیم میکنه......اینم از داستان عشقولانه من.....

راستی یه روز هم ابی روز شیر امیرو اورده بود مغازه و اونو نشونده بود رو جعبه شیرا گفته بود به هر کی یه شیر بیشتر نده یه خانومه اومده بود که شیر بگیره دوتا ور داشته بود امیر گفتی یکی زنه گفته برو به بزرگترت بگو بیاد  امیر هم نه گذاشته نه ور داشته یه جعبه شیر خالی رو پرت کرد طرف زنه که بعد از برخورد جعبه شیر با شیکم خانومه همچی پهن زمین شد که با 5 تا کارتک هم نمیشد جمعش کرد امیر هم اومد بالا سرش گفته میگم داغه و یه شیر رو ور داشت رفت......

برا امروز بسه اصلا حال ندارم حرف بزنم از همه کسایی که برام کامنت میزارن متشکرم حالم بهتر بشه به همتون سر میزنم

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 6:26 |  لینک ثابت   • 

85/01/27

انشا نوسی 2

خواننده های قدیمی این وبلاگ میدونند که یه نفره که میخواهد بنگی ورن شود و از این انشا ها مینویسه و برا من میفرسته من هم میزارم اینجا که شما بخونید.....

موضوع انشا:

            از شعر زیر چه میفهمید ؟

از اون بالا کفتر میامه یک دانه دختر میامه !!!

سیا بغل جا جا تو منو دیومه کردی !!!

 

مدادم را روی قلب کاغذ فشار میدهم تا بنویسد و انشایم را آغاز شود

این شعر خیلی با مفهوم دارد و من از این شعر فهمیدم که خیلی برداشت میکنم ما همیشه از داخل تلویزیون این شعرو نگا میکنیم و بابای من که بسیار تو کف این دختر افغونیه است و مادرم از دست او غیرتی میشود و به همین دلیل پدرم هر شب شام نخورده میباشد. مادرم وقتی خیلی قاطی میباشد در غذای پدرم مرگ موش میریزد ولی پدر خیلی قوی است و هنوز نمرده و من به این قدرت اون کلی افتخار میکنم.

ما این شعر را در ماشین نیز گوش می کنیم و پدرم جو زده میشود و با پیکان ته چرخ میزند

پدرم این شعر را برای مادرم میخواند و به او میگوید :

ای دختر اقغونی من دیگه ایرانی هستم

ولی مادرم خیلی همیشه شاکی است و با لقد میزند تو اونجای بابام که تا دو روز نفسش بالا نمیاد

ما خیلی مهمانی میرویم و یک بار که پدربا شنیدن این آهنگ در حال انجام حرکات موزون بود که ما رو گرفتن بردن کلامتری تا صب بازداشت بودیم کلی حال کردم

پدرم همیشه تو حمام این شعر را میخواند وخیلی صدای بدی دارد مثل قار قار گنگیشک و مادرم آبگرمکن را خاموش میکند و پدرم همیشه در حمام قندیل میبندد

پدر من همیشه هر شب زنگ میزنه به برنامه عسل جون و این آهنگو درخواست میکنه ولی هیشکی اونو پشم زیر بغلش هم حساب نمیکنه و همه اون آهنگ این یارو تو دماغیه رو میزارن

من و پدرم شعر و ادبیاتو خیلی دوست دارید و از این شعرا زیاد برداشت میکنیم

این بود انشا من

نه خدایی دقت کردید کدوم اوسکولی میاد فغانی میخونه که این عمو تیام اومده خونده آخه خره افغانی خوندن کلاسه؟

اگه کلاسه برو تو کشورشون زندگی کن و اگه هم میخواهی ایران بمونی باید یه بیل بگیری دستت بری سر ساختمون کار کنی

افغانی باید فقط عمله بشه (البته به جز آقا یوم الله.......خودت بفهم با تو بودم)

خب دیگه بسه پاشید برید منبر تموم شد بای فظ
نوشته شده توسط م.ع.ت در 6:15 |  لینک ثابت   • 

85/01/20

تقلب

آقا تا حالا شده نهنگ ببینی؟

تو آب نه..... تو آسمون درحال پرواز .....

ندیدی؟ جدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هم ندیدم ....

نمیدونم این چیزا که نوشتم چه ربطی به موضوغ داشت ولی خوب اگه یه وقت دیدی به من هم یه خبر بده من هم بیام ببینم به این مسائل علاقه فراوانی دارم .....

خوب امروز میخوهم بدترین خاطره دبیرستان رو بگم چون تواین چند سال از من کسی تقلب نگرفته بود ولی اون روز.......بخونید تا بفهمید اون روز چی.......

آره یه روز امتحان داشتیم اونم چه امتحانی بینش اسلامی .... من هم یکی دو تا کاغذ ورداشته بودم کلی تقلب نوشته بودم (اون موقع ما به این دست نوشته ها میگفتیم میکرو فیلم) با خودم برده بودم سر جلسه که استفاده کنم امتحان شروع شد و من در حال استفاده از تقلبها یهو دیدم که هوا تاریک شد یکم این ور و نگا کن یه ذره اون ورو ولی خوب برق بود لامپا هم روشن بود یکم دقت کردم دیدم تاریک نیست انگاری سایه است سرمو برگردوندم دیدم حسن آقا (مدیرمونو میگم) داره نگام میکنه یهو نیشمو وا کردم انگار نه انگار که یه ورقه تو دستمه ودارم از روش مینویسم برگشتم شروع کردم نوشتن

یهو حسن گفت اون چیه تو دستت گفتم کدوم و کاغذ رو مچاله کردم تو دستم گفت همون کاغذ که تو دستته پاشو بینم

من هم سریع کاغذو چپوندم تو دهنم و به زور میخواستم قورتش بدم(یه قانون داریم که میگه آقا اگه تقلب داشتی اومدن بگیرن بخورش وقتی مدرکی نداشته باشن هیچ کار نمیتونن بکنن فوقش اینه که برگه رو ازت میگیرن ولی نمیتونن بگن تقلب کردی بهت صفر بدن ) حالا مگه میره پایین تو گلوم گیر کرده بود اشکم در اومده بود و هی سرفه میکردم این کاغذه مگه پایین میرفت گیر کرده بود همون جا........

(این دیالوگیه که بین من و حسن آقا رو بدل شد)

حسن آقا : چته چرا سرفه میکنی؟ چرا رنگت سیاه شد؟ اون چی بود کردی تو دهنت....

بنگی : هیچی حسن آقا جون هوا آلودس...

حسن آقا : اون کاغذه کو که داشتی از روش مینوشتی؟

بنگی ( در حالی که از سرفه اشکش در اومده و سیاه شده) : کاغذ؟!؟!؟! من کاغذ نداشتم.....

حسن آقا ( در حال وحشت) : نکنه قورتش دادی تو گلوت گیر کرده ....

در همین حال بود که حسن آقا داد کشید " آب بیارید بچه مردم مرد " هی میزد تو کمرم منم که دیگه صدام در نمیاومد تو دلم بهش فحش میدادم (البته فحش در حد بچه بد ..بی ادب... دیوونه و این چیزا من که فحش بد مثل مادر سگ و .... بلد نیستم )آخه لامذهب همچی میزد تو کمرم که اگه از کاغذه خفه نمیشدم احتمالا زیر این ضربه ها که حسن میزد بهم میمردم .... میدونی مثل چیه مثل اینه که یه نفر آتیش گرفته بیای با بیل مکانیکی خاموشش کنی... (دستای حسن از گندگی اندازه بیل مکانیکی بود البته یه بار بهش اینو گفتم با مشت زد تو سرم) 

دیگه بالا خره برام آب آوردن و من هم خوردمو کاغذه با هر بدبختی بود رفت پایین ......

حسن آقا : دیوونه تقلبو خوردی چرا ؟

بنگی ( با حالتی حق به جانب) : میزاشتم ازم میگرفتی ضمیمه ورقه میکردی؟

حسن آقا ( با حالتی پیروز مندانه ) : پس اعتراف میکنی که تقلب داشتی و بعدش قورتش دادی....

بنگی : نه عمری من تقلب نداشتم چرا تهمت میزنی؟؟؟ کو؟؟؟؟ اگه داشتم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخر سر هم فقط تونست جای منو عوض کنه ببره اون جلوی سالن بشونه .....نشسته بودم اون جلو که دیدم هوا صافه میکرو فیلم بعدی رو از تو جورابم کشیدم بیرون و شروع کردم نوشتن و دوباره حسن آقا مثل جن بو داده سر رسید وتقلبوهمچی از دستم قاپید که انگار آهن کوبند آهنگران....بعدشم عین این بچه 5 ساله ها که مامانشون براشون قاقالی لی خریده به همه نشون میدن داد میزد دیدی گرفتمش دیدی ازت گرفتم........ بیچاره اونقده خوشحال بود که نخواستم بزنم تو ذوقش

گفتم باشه بابا بی جنبه حالا میزاری بنویسیم یا نه همش سرو صدا میکنی؟نظم جلسه رو حفظ کن!

اینجا بود که همه خندشون گرفت و حسن سرخ شد گفت پاشو برو بینم ورقه رو ازم گرفت و منو بیرون کرد ...

ولی در آخر اون امتحانو بهم دادن 10 کلی حال کردم ....شاید فوقش اندازه 8 نمره نوشته بودم ولی 10 شدم آخه میدونید چیه وقتی اسمو میدیدن لرزه بر اندامهاشون میافتاد و از این که یه بار دیگه بخواهن منو سر کلاس تحمل کنن میترسیدن و نمره رو میدادن

البته بماند دراین وضعیت بعضی ها هم بودن که برای این که کلاسشون باطراوت باشه منو تا 5 دفعه تو یه کلاس نگه داشتن.....

برا این دفعه بسه

بای فظ بنگی

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 7:27 |  لینک ثابت   • 

85/01/14

اصفهان نصف جهان

به به سلام خوبید؟

عید خوش گذشت منو ببخشید به خاطر این یکی دو روز دیر کرد (نمی بخشی خوب نبخش به درک تا چشت دراد.... دوس داشتم دیرآپ دیت کنم حرفیه ؟...چییییییییی؟ جون داداش عصری واستا سر کوچه بیام سرتو بزارم دم باغچه ببرم) چون حالم مساعد نبود نتونستم بیام آپ کنم

خوب گفته بودم در مورد اصفهان گردی میخواهم بنویسم این مطلب در مورد یه مشت بچه است که خرخر کشیدنشون آوردنشون انداختنشون وسط شهر که برن ببینن شهر چجوریه و یه پایتخت فرهنگی چه شلکیه !!!!( میدونید که اصفهان نصف جهان شده پایتخت فرهنگی جهان( البته جهان اسلام) )

اول یه دو سه تا سوال میپرسم پیش خودتون جواب بدید تا بعد

تا حالا اصفهان رفتید؟

تا حالا بغل جوب نشستید؟

تا حالا من بهتون خندیدم؟

تا حالا شده به میدون امام بگید بازار امام ؟

خوب اول بگم این مطلب اصلا به اسکیزوفرن و نونو دوستاش ربط نداره و اصلا در مورد اصفهان اومدن اونا قبل از عید نیست واصلا اون روز ما نرفتیم بهشون بخندیم و اصلا حاج مموت از خنده نیفتاد زمین و اصلا اون روز من نزدیک نبود خودمو خیس کنم از خنده و اصلا ......هیچی بابا متنو بخونید میفهمید چه خبره دیگه..........

آره یه روز صبح ساعت 8 یهو ما فهمیدیم از یه مدرسه تو تهران یه مشت بچه ( جوجه فنچ) رو جمع کردن ریختن تو قطار آوردن اصفهان اردو این بچه ها هم از اونجایی که تا حالا مجردی جایی نرفته بودن و مامان باباهه تا حالا اجازه نداده بوده تنهایی برن ماست بخرن چه برسه برن پایتخت(البته فرهنگیش) ذوق مرگ شَوان به اصفهان رسیدند و از خوشی در پوست خود نبوده و هی به پوست دیگران تجاوز میکردند تا جایی که هتل رو به هم ریخته و انداختنشون تو میدون امام تا برن بگردن و ببینن شهر چیه و پایتخت چه شکلیه !!!

من اون روز با یه نفرشون تماس رفتم و بهش گفتم کجایی گفت تو بازار امام (فکر کنم این لغت جدید به جای کلمه کهنه میدون امام به کار میرفته و ما خبر نداشتیم

بعدش اونجا که بودن این یه مشت جوجه اونقده خودشونو کیک مالی کرده بودن (همین پنج کیک دیگه...شرق ..کی بود زد پس گردنم....؟؟؟ من بودم روح جوجه ...خره پنج کیک نه پنکیک آبروی منو هم میخواهی ببری میگن این چه جوجه ای است که به تو فرق کیک و اون رو یاد نداده...) که سریع لو دادن تا حالا تو پایتخت نبودن و برای این که پایتختو خراب نکنن و ملت کیکی نشن پلیس اومد همشونو جمع کرد نشوند بغل جوب من و حاج مموت در این موقع سر رسیدیم     ( آخه قبلا با ما هماهنگ شده بود که بریم اونجا که ما رو زیارت کنن) وهمچی خندیدیم که انگارآهن کوبند آهنگران...

حاج مموت داشت میخندید که یهو پاش لیزخورد نزدیک بود با مغز بره تو حوض آب من هم نزدیک بود از خنده خودمو خیس کنم....

آره یه خانم فاطی جون (فاطی کماندو رو میگم) زنگ زد بزرگترشون بیاد ببردشون بعد یه ماشین سنگین اومد اینا رو بار زد رفت (خب اوتوبوس هم ماشین سنگینه دیگه......شانس آوردید نگفتم ماشین آشغالی )

بعد عصرش من میخواستم برم مشهد اینا زنگ زدن 15 نفری باهام حرف میزدن جالبیش اینجا بود که خودشون میفهمیدن چی میگن ......( واقعا خدا یه قدرت خارق العاده تو این جنس گذاشته اینه که هم میتونه حرف بزنه و هم همزمان به حرف شونصد نفر گوش بده همه رو هم بفهمه)

راستی یکیشون بود از من مرغ میخواست ..... آخه شما بهش بگید اگه من مرغ داشتم با تو جوجه فنچ چی کار داشتم من حداکثر بتونم برات خروس پیدا کنم نه مرغ...

دیگه خسته شدم برید بخوابید.....چیه روزه؟ خب تو نخواب بیدار بمون تا کمبود خواب بگیری .....

 این سری برا خودم هم سخت بود بفهمم چی نوشتم شما هم اگه نفهمیدید این به اون در.....

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 23:18 |  لینک ثابت   • 

85/01/06

کفش تو سر

سلام

عید خوش میگذره یا نه؟

حال میکنید برا خودتون هاااا

برا این هفته یه خاطره براتون بگم از سال گذشته

یه روز صبح ساعت 8 مثل اجل معلق دوباره چتر شده بودم خونه حاج مموت اینا درو که وا کردم رفتم تو یهو دیدم حاج مموت داره داد میزنه سیاه ، زشت ، عوضی ، بزنم لهت کنم، کثافت، گم شو از خونه ما بیرون تا با این دمپایی نکوبیدم رو سرت، پدر سگ .....

من که هنگ کرده بودم کفشم رو گرفتم دستم گفتم با منی؟ الان میزنم تو سرت 7 تیکه بشی؟

یهو دیدم دمپایی رو از کنار در آشپزخونه ور داشت اومد طرف من.... من هم که خودمو آماده کرده بودم که با کفش بکوبم تو سرش یهو دیدم دمپایی رو برد تو هوا من هم در یه حمله پیشگیرانه کفشو کوبیدم تو مخش اونم دادش رفت تو هوا.....یهو  گفت بزار بکشمش بعد حساب تورو میرسم یهو دمپایی رو دوباره بلند کرد و کوبید زمین بد که دمپایی رو ور داشت دیدم یه سوسک مادر مرده همچی له شده که انگار آهن کوبند آهنگران......

حالا من که فهمیده بودم سوتفاوت شده دیگه مگه روم میشد تو رو حاج مموت نگا کنم ؟ برا این که چشم تو چشم نشیم پشتمو کردم به حاج مموت نشستم سر سفره شروع کردم چایی حاج مموت رو خوردن.....

راستی برا هفته دیگه یه مطلب نوشتم با مضمون اصفهان گردی اون که باید بفهمه میدونه در چه موردی نوشتم ولی عجب مطلبی شده ها از همین الان دارم روز شماری میکنم که بزارمش تو وبلاگم

راستی دیگه دارم زیادی کم مینویسم خودم هم حال نمیکنم با این حجم نوشته  از دفعه بعد میخام یه ذره بیشتر بنویسم

 بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 9:4 |  لینک ثابت   • 

84/12/29

نوروز 85

بنام خداوند بخشنده مهربان

 

         یا مقلب القلوب والابصار

                              یا مدبر الیل و النهار

                                                یا محول الحول و الاحوال

                                            حول حالنا الی احسن الحال

 

باز هم بهاری دیگر از پس بهاران گذشته آمد و طبیعت را با خود جوان و نو کرد. پس در این ایام نیکوست که از خداوند منان طلب حول حالنا الی احسن الحال داشته باشیم باشد که ایزد منان در سایه رحمت بی کران خویش ما را نیز بهره مند گرداند و حال ما را به احسن الحال متغیر گرداند.

در این ساعات دستان نیاز به سوی آسمان دراز میشود. چرا ما دست نیاز خود را به سوی قادر بی نیاز دراز نکنیم و از او بهترین ها را نخواهیم؟

پس بیایید با هم دستان خود را به سمت آسمان بلند کنیم......

خداوندا ای قادر توانا ای فرمانروای بی چون و چرای عالم ای رحمان ای رحیم 

این بندگان حقیر را از رحمتهای بی دریغ خود محروم مدار

توان اطاعت از دستوراتت را در ما بوجود بیاور تا بتوانیم بندگان خوبی برای درگاهت باشیم

تو را به خاطر سلامتی و روزی که به ما دادی شکر از تو روزی حلال و سلامت برای همه انسانها طلب میکنم

ای رحمان رحیم تمام مریضان را شفا بده و تمام دردمندان را درمان کن

آرزوی همیشگی ما یعنی فرج آقا امام زمان(عج) را نزدیک گردان و ما را از همراهان واقعی امام قرار بده

شر دشمنان را از سر ما کوتاه گردان

......

انسان چه موجودی است که خواسته هایش هیچگاه پایان ندارد پس خداوندا خودت ما را به صلاح خود برسان چون تو عالم و قادری ......

زبان از پس تشکر این الطاف بر نمیاید .......................................

با آرزوی سال خوب و خوشی برای تمام عزیزان و دوستان انشا الله که این سال برای تمام ما سالی پر از خیر و برکت و نیکی و شادی باشد

نیازمندان و فقرا را در این اوقات فراموش نکنیم چون آنها در میان مال ما نیز سهمی دارند

 

نوروز بر همگان مبارک باد

نوشته شده توسط م.ع.ت در 7:43 |  لینک ثابت  

84/12/28

خاطره شماره 7

ساموعلیکم و رحمه الله و برکاتو

این دفعه اومدم که خاطره شماره 7 رو براتون تعریف کنم

این خاطره یکی از خاطرات دوره پیش دانشگاهی منه.

اون سال این مدیر ناظم ما بچه ها رو تارو مار کردن بعضی ها رو نگه داشتن که برای تقویت پایه سوم رو یه بار دیگه بخونن........ بعضی ها رو هم دیگه اسم نویسی نکردن فقط منو حج تراب (اسم مستعار یکی از برو بکس) تونستیم بیایم پیش اسم بنویسیم ما هم برای زنده نگه داشتن یادو خاطره برو بچ مجبور بودیم اندازه 11 نفر مدرسه رو به هم بریزیم...

یه روز قرار بود که از طرف ناحیه یک بازرس بفرستن مدرسه ما ........ تا این خبر به حسن آقا رسید (همون مدیرمون رو میگم) سیبیلاش فر خورد وکپ کرد آنچنان که آهن کوبند آهنگران دستور داد که منو حج تراب رو از کلاس دور کنن تا آبرو ریزی نکنیم........ این شد که اون از همه جا بی خبرا  ما رو فرستادن تو حیاط مدرسه ما هم دیدیم از تو نماز خونه صدا میاد زرتی پریدیم تو نمازخونه که از دست خوش روزگار اون روز تو نماز خونه مسابقات قرائت قرآن استان بود و رئیس آموزش پرورش ،رئیس دارالقران وهفشده تا دیگه از این آدما گوش تا گوش نشسته بودن و داشتن خیار و سیب و پرتقال میچپوندن تو حلقاشون.....ما هم رفتیم تلپ نشستیم یه گوشه و شروع کردیم خیار پوس کندن ........

یهو یکی از قاری ها رو صدا کردن ولی مثل این که این آقای قاری (به قول آذری زبان ها گاری) تشریف نیورده بودن یکی دو بار صداش کردن من هم که دیدم نیست به حج تراب گفتم حیف نیست من با این صدای قشنگ تو مسابقه شرکت نکنم .......حج تراب هم گفت چرا واقعا حیفه و تو استعدادت از همین امروزصبح شکوفا شده من خودم دیدم امروز صبح چه خوب داشتی بندری میخوندی تو کریدور.... من هم زرتی پریدم وسط سکو و گفتم ببخشید حواسم نبود دارید صدام میکنید ..........

گفتن کارت شناساییت کو گفتم جا گذاشتم ....یکم من من کردن و شورایی 10 نفره تشکیل دادن و نیم ساعت ملتو دست تو دماغ نگه داشتن (استلاه (بابا خوب نمیدونم چجوری مینویسنش) شایدم اصتلاه شایدم اسطلاه شایدم اصطلاح شایدم نمیدونم..... آهان دست تو دماغ استلاه از بیکار و الاف است(الافم نمیدونم شاید علاف باشه)) ولی بعد از 2 دقیقه اجازه صادر شد که من به عنوان قاری برم پشت میکروفن...........

رفتم اونجا یارو اون پایین نشسته بود گفت سوره عنکبوت آیه 12 .....من هم قرآنو واز کردم شروع کردم تند تند از رو معنی فارسی آیه ها خوندن یهو دیدم ملت زدن زیر خنده و یارو صداش در اومد که آقا مگه کلاس ادبیاته که روخانی فارسی میکنی عربی بخون من هم گفتم عربی بخونم گفتن آره بابا عربی بخون من هم گفتم اهم اهم .......

حبیبی یا نور العین یساکن خیالی ....عاشع تعال اسنین و الغیرک فدالی......

در این لحظه همه ریخته بودن رو زمین داشتن قش قش(شایدم غش غش) میخندیدن یارو هم شاکی داشت از کلش مثل لوله اگزوز قطار دود میزد بیرون من هم گفتم خودت گفتی عربی بخون میخواهی از نوال براتون بخونم؟ در این لحظه دیدیم دو نفر دارن میدون بیا رو سکو منو دستگیر کرده و به اشد مجازات برسونن من هم که بنگی فرار (اینم از القاب بیشمار منه) زدم به چاک .........فقط در آخر بگم که اون سال دبیرستان ما رو جریمه که کردن هیچی 3 نمره هم از انظباط من کم کردن هیچی منو یک هفته از مدرسه اخراج کردن هیچی پدر مادرمو خواستن مدرسه هیچی ......چی چی هیچی همشون همه چی....همین دیگه

راستی این آخرین مطلب این ساله .....برید خوش باشید اصتثنا(شایدم استصنا شایدم اثطسنا شایدم اسطسنا شایدم........اه چقدر سخته اصلا همون استثنا ) فردا هم آپ میکنم به مناسبت سال نو

مطلب امروز چقدر سخت بود هاااااااااا پر کلمات سخت بود

در راستای کوتاه نویسی به همین اکتفا میکنم.... برید تا هفته دیگه.... پاشو برو دیگه ....

بای فظ بنگی کم نویس

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 6:18 |  لینک ثابت   • 

84/12/21

نیشخند

سلام خوبید ؟

حال میکنید کم مینویسم هااااااااا

امروز میخواهم داستان نیشخند زدن مسعود رو براتون بگم

منو ایوب و مسعود سوار اوتوبوس بودیم داشتیم میرفتیم دانشگاه  ..... طبق معمول من پشت به سمت زن ها وایساده بودم وایوب و مسعود هم در حال چرا....(منظور همون چریدن و یا به بیانی بهتر چشم چرونی )بودن.

یهو مسعود میخ یه دختره شد هی این نگا کن اون نگا کن تو یه چشم به هم زدن سیرابی داد و شیردونه دختره رو گرفت( بابا بی جنبه این یه استلاهه(اه بازم بلد نیستم این کلمه رو بنویسم)....

حالا ایوب به عنوان فوق تخصص مخ زنی از دانشگاه صنعتی شریف دارای بورد تخصصی از دانشگاه لانگ شونگ اتریش و عضو هیئت علمی دانشگاه خودمون  وارد عمل شد که هوی چاق (منظور همون مسعوده بهش میگن چاق البته به ایوبم میگن لاغر و در کنار هم به اولک و ولک معروفن) یه نیشخند بزن تا طرف بفهمه با اونی .........مسعود هم از حالت عادی به شکلی که در زیر میبینید تغییر چهره داد در این زمان نه تنها اون دختره  بلکه جمع زنان در اوتوبوس همچی منفجر شدن ازخنده که انگار آهن کوبند آهنگران(میدونم ربطی نداره به آهن و آهنگر ولی در کل من از این ضرب المثل خوشم میاد...) حالا مسعود قرمز شده و ایوب میگه خره همشون پا دادن و دست کرد تو جیبش یه مشت شماره در آورد و گفت بدو بریم شماره بدیم من هم هی میگم استغفرالله .........

اینم مسعود قبل و بعد از نیشخند

     <-- قبل از نیشخند 

     <-- بعد از نیشخند

دیگه فعلا حرفی نمیزنم که برید به خونه تکونی برسید

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 7:23 |  لینک ثابت   • 

84/12/14

آموزش آشپزی

سلام

این بار به سرم زد یه متن آموزشی براتون بنویسم چون یا اکثرا بد بخت (دانشجو) هستید یا میخواهید به میان بد بختا پرت بشید تو دانشگاه و نیاز دارید که این مطالب رو بلد باشید حتی اگه دانشجو هم نباشی یه روز میزارنت میرن خودت باید یه چی درست کنی بلمبونی که از گشنگی تلف نشی دیگه.....

دراین برنامه از آقای بنگی مینایی دعوت کردیم که برای ما طرز تهیه چند غذای اصیل سواحل بورکینا فاسو رو آموزش بدن.....

رولت پنیری

مواد لازم :

پنیر نیم کیلو

کره اگر دوست داری  200 گرم

نان اگر سنگکش گیرتون اومد بهتره 1 عدد خاش خاشی

گردو به مقدار لازم 100 گرم

روش تهیه:

ابتدا مقدار یک دوم کره را روی نان گذاشته و با کف دست راست پهن میکنیم جوری که به تمام نون مالیده شود سپس مقداری پنیر به آن اضافه کرده و باز هم با کف دست چپ پهن میکنیم و نان را رول میکنیم و به وسیله یک خلال دندون ثابت نگه میداریم.

گردو رو هم نمیدونم چه کاربردی داره اونو بعد از غذا جلو تلویزیون بخورید .

روش خوردن:

دهن را به اندازه دهن اسب آبی وا کرده  همه رولت را یک ضرب در دهان میچپانیم و با 2.5 لیتر چایی همش رو پایین میدهیم البته توجه داشته باشید اون خلال دندونو باید در بیارید وگرنه میره لا دندونتون گیر میکنه دوما اگه چایی نباشه ممکن است رولت تو گلوتون گیر کنه و به لقا الله پرت شوید.

کباب کوبیده

مواد لازم :

قابلمه دو عدد

نون 1 عدد

تلفن به میزان لازم

روش تهیه:

ابتدا قابلامه را روی آتش قرار داده و نون را درون اون تفت میدهیم سپس مقداری آب به آن اضافه میکنیم

حال به وسیله تلفن یه زنگ میزنی کبابی محل و کباب را سفارش میدهی

روش خوردن:

ابتدا دستها را میشوییم سپس سر سفره حاضر شده و گوجه ها را کف دست قرار میدهیم همچی میچلونیم که آبش بپاشه درو دیوار بعد چلپ میندازیمش رو کبابا بعد مقداری سماق می مکیم  و در انتها نان را دور کبابها بصورت خیلی وحشیانه میپیچیم و مثل رولت پنیری یه ضرب تو حلق تون فرو میکنید برای پایین رفتن این غذا میتوان از نوشابه یا دوغ نیز استفاده کرد

آروغ  بعد از نوشابه و دوغ باعث میشود که روغنهای اضافی که در گوجه ها موجود بود به دیواره قلبتون نچسبه.....

خوراک بره

مواد لازم :

 میوه فروشی            یک عدد بزرگ

دستکش رز مریم       به میزان افرد که میخواهند شام بخورند

روش تهیه:

به هر یک از میهمانان یک جفت دستکش رز مریم میدهیم سپس اونا روجلوی یک میوه فروشی برده ول میکنیم تا هر چه میخواهند پوست هندونه طالبی خربزه سیب کپک زده  کاهو گوجه خیار و... پیدا کنند

روش خوردن:

این غذا به چند طریق قابل خوردن میباشد که به چند حالت آن اشاره میکنیم:

1. در محل به صورت فست فود

2. بیارن خونشون دور از چشم مردم بخورن

3. به زور بچپونی تو حلق مهمون

4. روشهای جدید دیگر که میتوانید از خودتون در بیارید یعنی ابداع کنید

خب انشاالله که غذا ها رو بخورید و لذت ببرید

امروز آخرین عکس بنگی بن لادن رو براتون میزارم که برید حال کنید

تا برنامه دیگر بای فظ

نوشته شده توسط م.ع.ت در 7:50 |  لینک ثابت   • 

84/12/07

افشا گری در اقدام به هتک حرمت

 سلام به همه به جون خودم آخرین مطلبیه که اینقده مینویسم اینم به خوشگلیه خودتون ببخشید

این هفته قول داده بودم که آموزش آشپزی بزارم تو وبلاگ ولی در پی هتک حرمت به بنگی در یک سایت منتسب به بچه مثبت اینجانب بنگی مظلوم در این مطلب برای احقاق حق خود وافشاگری قسمتی از کتاب مثبت و بنگی نوشته عاشق دل خسته ولی به مراد نرسیده بچه مثبت رو میاورم

این کتاب که در 187 سال پس از هجرت میلاد نوشته شده و به نظم و نثر بوده و اونو بچه مثبت درمدح بنگی سروده و ازتاریخچه این عشق چنین به اطلاع ما رسیده که یه با راین بچه مثبت تو پیست اسکی عاشق شخصی بنگی نام میشه و از اون میخواهد که به خواستگاریش بره ولی این بنگی اصلا محل نمیزاره و همش میگه من جوجو رو دوس دارم بعدشم این بچه مثبت خودشو با کش دار میزنه ولی نمیمیره (7 تا جون داره) باباش نصف شبی میاد در خونه بنگی اینا میگه جون من پاشو فردا صبح ساعت 8 بیا خواستگاریه این بچه ولی بنگی نمیاد واین بچه مثبت منزوی میشه میره تو خودش شیزو فرنی اسکیزو فرنی فرنی با شیره و ... مگیره  و تو یه اتاق زیر شیروونی تاریک و مرطوب میشینه این کتاب رو مینویسه........این کتاب شامل دوازده هزار باب و 32786436475347 بیت میباشد به هین دلیل من ابتدای باب اول رو انتخاب کردم.... شما هم که باهوشید همینو که بخونید تا آخرشو میگیرید ........

در ابتدا متن اصلی رو بخونید بعدش براتون کلمه ترکیبای تازه و تفسیر اونو میاورم تا بدونید با چه آدم جنایتکاری روبرو هستید

 

باب اول

بچه  بنگی فروش                                         بله؟

بنگی کم فروش                                           بله؟

بنگ خوب داری؟                                        بله!!

مال مرغووب داری؟                                    بله

بنگت از کجاست؟                                        افغونی

کی ( چه کسی) وارد کرده ؟                           مثبتی

کی ( چه موقع) وارد کرده ؟                            دیشبی

(به علت بد آموزی فراوان بقیشو نمینویسم و میرم سراغ نثر)

منت بنگی را که عشق من است و من اون رو فروختم دو زار.... آه خداوندا چرا؟؟ تا چه حد باید آدم را پست میافریدی که لقب فلترون به من دهند؟؟؟ مرا چرا همچی کردی که در اون شلوغگه پیست اون مواد رو در جیبش بچپانیدم؟ و به چه جرم او ر در زندان کتک زدند ......آری او را کتک زدند چون من بپرداختم مانی......

 

تا همین جا بسه همه چی تو همین قسمت اومده بود شما با خوندن اون میتونید بفهمید که این بنگی تا چه حد پاک واین مثبت تا چه حد خبیث است

کلمه و ترکیب های تازه :

دو زار = همون دوزاری های قدیم در اینجا یعنی به هیچ فروختم

شلوغگه = ول بشو..... شلوغی

فلترون = نوعی تیلیویزیون ولی در اینجا از پستی حکایت میکند

بچپانیدم = به زور فرو کردم

بپرداختم مانی = پول دادم و افراد را اجیر کردم .

تفسیر شعر

در دو خط اول قسمت نظم شما میتوانید به طور کامل متوجه شوید که بچه مثبت بنگی رو فروخته حالا به هر دلیل و در هر جایی ولی کلا این فرد که یه آدم فروش است بنگی را فروخته در دو  خط دوم قسمت نظم میتونید به این مساله ایمان بیاورید که این بچه مثبت یک توزیع کننده مواد است و همه چی هم داره حشیش گراس شیشه و.....

در سه خط پایانی این قسمت به این نتیجه میرسید که بچه مثبت نه تنها فروشنده است بلکه وارد کننده هم هست......

در تفسیر قسمت نثر به این نتیجه میرسیم که از آنجایی که بنگی به مثبت جواب رد داده و عشق دیگری را در سر میپرورانده....... اون هم جونش داشته در میاومده مقداری از مواد رو که آورده بوده بین جوانهای مردم پخش کنه تو جیب بنگی چپونده و اونو فروخته تا به زندان بره و مدتی رو که بنگی در زندان بوده خلافکارانی رو اجیر میکرده تا بیان بنگی رو کتک بزننن (اما نمیدونست که بنگی مخ همشونو تیلیت کرده تا خبر کتک زدنو ببرن بیرون ولی وقتی میان تو سلول بنگی میشینن با هم چایی میخورن و خاطره میگن) ....

ولی بماند که از همان روزها همین بچه مثبت اینا با خانواده اومده بودن دم در زندان چادر زده بودن که تا بنگی آزاد شد از اون بخواهن که به خواستگاری مثبت بیاد روزی هم 2 کارتون کمپوت میاوردن....

ولی بنگی بازم اونو به کنیزی قبول نکرد و باعث شد که این دست نشانده آمریکا این مطالب رو در مورد بنگی تو وبلاگش بزاره

دیگه من قضاوت رو به عهده شما میزاتر که بین ما قضاوت کنید

به امید پیروزی حق بر باطل

شعر زیر رو هم بچه مثبت دیروز سروده بخونید بفهمید که حالش تا چه حد خرابه

گردی نيشت
دودی نيشت
مي نشينم لب ژو !
من دماغم چقدر می خارد !
و ندارم حالی،
که بخارانمش!
ژير لب ميگويم:
شيگال (سيگار) من پش کو؟
و چرا اين بافور،
اينقدر شنگين اشت؟
چند بشتی بايد ژد،
در هوا بايد رفت!

***

پاشبانی ژ شر کوچه پايينی ما ،
نفله ای را دارد
با خودش می آرد!
به گمانم باژ هم،
بی‌اجازه یک عَوَژی مخ ژده  اشت،
يا که يک بچه شوشول،
تیکه ای  بر ژده اشت (شرمنده حاژ مموت)
غافل اژ آنکه پاشبان قزوينیشت،(شرمنده سوگولیا)

خر نشی خم بشوی!!!!!
امّا انگار که او يک آشناشت!
وای انگار که او داش حشن اشت،
دشتبندی دارد او در دشت!

***

چيژهايی می دانم
مشلاً می دانم من که حشن
داده من را هم لو
و من خشته ژ بش بی حالم
نتوانم که خورم جُم به جلو!
ليک لحژات دیگر
مي شوم شنگول ولو
ميکنم من پرواژ،
ميروم پيش جنيفر لوپژ وشکیرا
و صدايی ژ دم در مرا به خود آورد
می روم بالا تر ، تا دم در
می شوم ليک دمر
من پر اژ فريادم
داد خواهم ژد من:
ای حشن! ، ای حشن!
دهنت شرویش اشت

***

چند شاعت ديگر
من به همراه حشن
و دو مشقال حشيش
و به همراه پليش،
مي روم سوی شتاد
آخ شرکار به ايشت
روسریم باز افتاد !

 

بای فظ بنگی مظلوم

نوشته شده توسط م.ع.ت در 11:13 |  لینک ثابت   • 

84/11/30

بچه مثبت

سلام ..............خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟

این مطلب که در این پایین میبینید یکی از طولانی ترین مطالبیه که نوشتم بخونید که ارزششو داره در انتها میتونید دو نوع از جانداران رو بشناسید .............

اول جواب چند تا از این نظرات رو بدم که نگید بنگی لال بود

1. عمو زیگیلو بابا من چند بار باید این مطلبو تکرار کنم که جوجه خواهرمنه به قول خودش اگه من جوجه باشم اون میشه مورچه بعدشم زندگیه و این تحریفها اگه زندگیو تحریف نکنی میشه همین که ما داریم توش زندگی میکنیم؟( فهمیدی چی گفتم؟ نه خداییش فهمیدی؟ عمرا!!!! اگه فهمیدی بگو چی گفتم ؟ بابا من خودم نفهمیدم تو فهمیدی؟)

2. آیدا خانم من هنوزم نفهمیدم این کلوپاترا کی بود. ما هر وقت کلمه کم میاریم و تو حالت فورس ماژور قرار میگیریم از این کلمات که کمتر کسی میدونه کیه و چیه استفاده میکنیم تا بپیچونیم یاد گرفتی؟ ( نمونش همین فورس ماژور)

3. وایستا جواب جوجو رو هم بدم (جوجوی خودم ها) عزیزم فدات شم خیلی دوست دارم(این که نشد جواب ......حالا من دوس داشتم اینجوری جواب بدم حرفیه؟)

4. جوجو(اون یکی جوجو) ببین جوجو عزیزم دستت درد نکنه اینا رو میخونی ولی اگه دلت درد میگیره یه وقت پس میفتی من حوصله ندارم دنبال کارای پزشکی قانونی بیفتم ها حوصله کل کل با تپل رو ندارم میزنه شلو پلمون میکنه حواست باشه از ما گفتن

حالا اصل مطلب.................................................................

بچه مثبت رو که میشناسید همین دختر بچه مثبت رو میگم (تو لینکدونیم یه نگا بندازید پیداش میکنید).... همین که سال به دوازده ماه وبلاگشو آپ دیت نمیکنه بعد ادعاشم میشه که وبلاگ نویسه و مثل این ندید بدید ها هرجا میره به 100 نفرآدرس وبلاگشو میده( البته من اصلا اینجوری نیستم)......

آره این دختر بچه مثبت اونقدا هم که فک میکنید مثبت نیست این جاندار که روی دو پا راه میره و 2 تا چشم و دو تا گوش هم داره از نظر جانور شناسی خیلی شبیه انسانهاست وجزو حشرات  ومربوط به شاخه دخترنوزوروس میشود .....این حشره چند وقتیه که داره رو مخ یه نفر کار میکنه که به قول خودش مخشو بزنه ولی من فک نمیکنم!!!!!!! ( آی کیو در حد یه پشه که با حشره کش کوبیدی تو سرش)..... یعنی اصلا عمرا چون با این آی کیو که این بچه داره شک دارم.......

راستی حالا من از کجا این حشره رو میشناسم؟؟؟؟ (حتما فک کردید من حشره شناسم نه بابا من جوشکارم)........ یه بار این مثبت رفته بود پیست اسکی دیزین وقتی رسید  مثل برف ندیده ها با مخ شیرجه رفت تو برفا و از اونجایی که این قسمت برفاش پا خورده و سفت شده بود مخش یه ضربه شدید نوش جان کرد و به اندازه 2 میلیمتر در مقیاس ثانیه ورم کرد... بعدشم چوب اسکیاشو ور داشت و رفت اون بالا تا اسکی کنه و بگه ما هم بلدیم (عقده خود کوچک بینیه دیگه کاریش نمیشه کرد) وقتی داشت اسکی میکرد منو دید که دارم با اسنو برد حرکات اکروباتیک انجام میدم واز اونجایی که من اند خوشکلی و دختر کشی هستم مواش سیخ شد خودشم میخ شد.......... من هم که از همون اول به نیت شوم اون که همانا اذیت کردن جنس پسر بود پی برده بودم سریع یه عشوه خرکی جلوش اومدم تا نظرشو جلب کنم (کاری که اکثر دخترا وقتی یه پسر میبینن انجام میدن......)( شرق(صدای پس گردنی) ..........جوجو : چی دخترا چی کار میکنن؟عشوه چی چی میان؟.......بنگی : هزار دفعه گفتم تو دخترنیستی تو فرشته ای ......جوجو : آهان خب یادم رفته بود خب.... بگو بقیشو) اونم حسابی رفته بود تو نخ من که این زیبا روی از کجا پیدا شد؟(خواهش میکنم....... از خودم تعریف نکنم کی ازم تعریف کنه؟)  تو این موقعیت که مثبت حواسش به من بود با چشم رفت تو یه میله آهنی که از بخت بدش اونجا سبز شده بود و با مخ خورد زمین  که این موضوع باعث خنده همگان شد تا حدی که همه به دنبال یه شلوار میگشتن تا شلوارهای جیشی شونو عوض کنن بعد منم از اونجایی که بچه خیلی خوبی هستم رفتم که کمکش کنم............ دستشو گرفتم که بلندش کنم (شرق...... جوجو : دست نا محرمو گرفتی ؟.........بنگی : بابا مجروح بود منم که ریز بنگی خاجوی....... نمیشد نگیرم.......جوجو: حالا هرچی دیگه نبینما......) تا دستشو گرفتم صورتشو بر گردوند و یه لبخند تحویلم داد( دقت کردید میخواست با این لبخند منو خرم کنه مخمو بزنه ولی بابا ما خودمون ته این چیزا زودی گرفتیم)..... تا اون قیافه ورم کرده سیاهو دیدم همچی دهنمو اندازه دهن اسب آبی وا کردم و شروع کردم به خندیدن که تا دو ماه دهنم کامل بسته نمیشد...........

بعد هم به مامور منکرات گفتم این خانم مزاحم من شده و میخواهد به من تجاوز کنه..... ماموره که کپ کرده بود بچه مثبت رو دستگیر کرد و برد و از اون روز این بچه مثبت به بچه منفی تغیر نام داده.....

از اون به بعد یه عینک میزنه  به چشش اندازه عینک خانوم فرامرزی فکر میکنه خوشکل شده تازه رفته باهاش عکس هم انداخته که این عکس رو میتونید پایین همین مطلب در کنار یکی دیگر از ادعا های خوشکلی ببینید من این عکسو از کجا کش رفتم بماند ولی خوب این عکسو به هر ننه قمری نشون دادم از خنده خودشو خیس کرد.....

شعر زیر رو در وصف این بچه مثبت سرودم:

 

یه + داریم شاخ نداره             صورتی داره مخ نداره

از خشگلی تخم میزاره              به کس کسونش نمیدیم

به هیشکی نشونش نمیدیم

به کسی میدیم که خر باشه              شلوار تو پاشم تر باشه

(این جمله آخری یعنی خودشو خیس کرده باشه بابا یعنی جیش کرده باشه تو شلوارش)

راستی یه سوال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هرکی دماغشو عمل کنه خوشکل میشه؟؟؟؟؟؟؟؟ ( همه با هم .........  ننننننننننننننهههههههههههههه خیییییییییییییییرررررررررر) بابا اینو برید به یه نفری بگید 20 دفعه دماغشو عمل کرده فک میکنه هر بار که عمل میکنه یه قدم به زیبایی نزدیکتر میشه نمیدونه که...............(البته استثنا هم داره ها مثل جوجو)این جور افراد به قول بچه مثبت بکش خوشکلم کن رو که میبینم یاد تیرانازروس ها میافتم که اون موقع ها به علت نبود دکتر دماغ عمل کن دست به خود کشی زدند و نسلشون منقرض شد ولی الان دیگه دکتر هست و این دخترا میرن پیششون و عمل میکنن ( شرق ........ جوجو: دخترا رو با تیرانازروس مقایسه کردی ؟؟؟..... بنگی: نه به جون خودم به جون این " م"  نه..... تو که دختر نیستی توهم مثل من فرشته ای من دخترا رو مقایسه کردم.....جوجو: آهان حالا شد پاشو برو واسه من 2 کیلو شیرینی خامه ای بخر تا ببخشمت.....بنگی: چشم امر دیگه ای ندارید قربان.....جوجو : چرا یه چیپس پیاز جعفری هم بگیر)

این عسک که در زیر مشاهده میکنید عکس دسته جمعی بچه مثبت و اون دخترس که مماغشو عمل کرده حالا ببینید میتونید تشخیص بدید کدوم اون دماغ عملیس؟( یه راهنمایی اون دماغ عملیه سمت راستیس ااااااااا چه تابلو جوابو گفتم؟)

راستی یه چی یادم رفت بگم این دو نفر به شدت در کف ازدواج میباشند پس اگه سوژه ای چیزی براشون پیدا کردید لطفا به من ایمیل بزنید تاپسره رو خر کنم اینا رو قبول کنه و بعدش اینا رو بهش قالب کنیم و از اونجایی هم که جنس فروخته شده تعویض وپس گرفته نمیشود مال بد بیخ ریش صاحابش........

راستی به مناسبت ولنتاین یه آقایی که خواست هویت و نژادش فاش نشه این مطلبو داشت برا زنش میگفت من هم دیدم بزارمش اینجا تا همه فیض ببرن

- اکبرررر... اکبر هوی.....تو بیلمیری امروز چه روزیه؟

- روز جهانی مبارزه با هوای پاکه!!!!

- یُخ بابا امروز روز ولیرم تایمه!!!!!

- این ولرن تاین نمنه؟؟؟

- تیلیویزیون میگفت روز ایحساسات!!! روز عشگ !!! روز من و شوما!!!

- شوما دیگه کیه؟ غضنفر بپر اون چاقو رو ور دار بیار ننتو بکشم .

- به ولاه منظورم تو بودی....

- خب منو سننه؟

- بابا اکبر آقا به ولاه منم انسانم!!!! من هم مثل شما از بچگی بزرگ شدم!!!

- حالا میگی چیکار کنیم؟

- یکم عشوه بریز...... شادی بیا........ بگو تا بخندیم....

- والا من عشوه مشوه بیلمیرم میخوای برات بگوزم دوتایی با هم بخندیم؟

 

و حالا ولنتاین در جنوب تهران

بتول : آق مِيـتي ! ميدوني امروز چه روزيه ؟

 ميتي : دست كم گرفتي مارو مسی كه ! خب امروز سالگرد آزادي آق ميتي از زندونه ديه !!

 بتول : نه بابا ... امروز روز زيد بازاست ... توام كه امامِ زيد بازايي .... !!!

 ميتي : خدائي ؟! پس كثافتكاري داريم امشب ؟!!

 بتول : اول كادو آق ميتي ...

 ميتي : واستا ! بيگير اينو بپوش .. خدائي كل مسجد شارو گشتم اينو پيدا كردم ...  

 از رنگ سبز فسفري خوشت ميومد ديه ؟! اينو بپوشي چه هلوئي ميشي به مولا !! بتركونيم !

 بتول : ايول ! دمت فورت آق ميتي !! خدائيش خيلي آقائي ! آخه كي ولوووووم تاين واسه زيدش مايو سه تيكه ميخره ؟ ها ؟؟؟

 ميتي : دِهــــه !! اين جاي تشكرته ان تركيب ؟ ميخواي يه جوري بزنم تو لگنت (نمیشد اسم اونجا رو بنویسم آدرس اطرافشو دادم که همون کارو انجام میدن ) كه مث اين مايو سه تيكه بشي ؟!!

 بتول : اصن ميدوني چيه ؟ نخواستيم داداش .. به ما اين غلطا نيومده !

 ميتي : گو ميخوري نميخواي !! مگه منو تو چيمون از اين بچه سوسولا كمتره كه وووولوم تاين ميگيرن واسه هم ...

بتول : باشه باااااااا !! نمودي ...

ميتي : آها ! ايول حالا شد .. ! لبو بده بياد ... جوووووون !!!

بتول : چیو بدم بیاد؟ خفه شووووووو خودت مگه خوار مادر نداری مرتیکه!!!! (در این لحظه ضربات پیاپی کفش بر فرق آق میتی فرود میاید و اون از درد عر میزند.....)

 

 فعلا( همیشه میگن دو رود حالا من میگم)  سه رود و سه صد بدرود

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 22:6 |  لینک ثابت   • 

84/11/28

با سلام به همه کسانی که قدم رنجه کرده و به وبلاگ من سر زده اند

به عرض پوزش فراوان از این که آپ نکردم

به علت فوت مادر بزرگ یکی از عزیزان،این وبلاگ یک روز دیرتراز حالت معمول آپ دیت میشود تا ماهم به نوبه خودمون ابراز هم دردی کرده باشیم.

حالا هم قبل این که برید یک فاتحه بفرستید و بروید انشاالله که روح این عزیز از دست رفته با خوبان محشور شود.

دوشنبه منتظر همتون هستم با یک مطلب جدید.

فعلا بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 7:55 |  لینک ثابت   • 

84/11/22

بنگی خاجوی

سلام خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟

اولا از شیوا خانم که اسم منو تو وبلاگش آورده تشکر میکنم بعدشم شیوا خانم عزیز شما پیشنهاد داده بودید که من مطالبم رو هدفمند بنویسم مثل وبلاگ مربای تلخ ولی بهتره بدوند که من این وبلاگ رو برای اوقات بیکاریم تاسیس کردم اونقدری وقت ندارم که به مطالب اینچنینی فکر کنم  و همونطور که میبینید من در این وبلاگ فقط خاطراتم رو مینویسم و اینو هم نمیشه هدفمند کرد ولی امیدوارم در آینده بتونم یه وبلاگ را بندازم که مطالب جدی را به طنز بکشم . بازم از راهنمایی و تشویقت تشکر میکنم....

خب این باراومدم خاطره ریزبنگی فداکارو براتون بگم

آره جونم این بار به خواسته عمو زیگیل جون اومدم از محاسن خودم هم براتون بگم آخه این زگیل اومده بود تونظر دونی وبلاگ نوشته بود که همش مردم آزاری همش مزاحمت آخه مگه تو آدم نیستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و همونجوری که همه میدونند من آدم نیستم.............. من فرشتم...........

خب میخواستم از محاسنم بگم.... من یه ریش دارم که طول هر تارش الان به 10 سانتی متر میرسه سیبیلم هم ......... شرق(صدای پس گردنی) .......آآآآآآآییییی کی بود زد پس گردن من؟....... جوجه: من بودم خنگه منظور از محاسن خوبی هات بود نه ریش سیبیلت....... بنگی: آهان شرمنده ........

خب از اون محاسن بگم که امروز صبح رفته بودم جلسه چایی خوری دم مغازه ابی چارچنگولی و داشتیم چایی تناول میکردیم( تو اون سرما چه حالی میداد عین این افغانی ها آتیش درست کرده بودیم و یه قوری در پیت هم تو آشغالا پیدا کردیم پر کردیم آب گذاشتیم یه چایی توش دم کردیم حالا یکی نبود این وسط به ما بگه خنگا یعنی اینجا بالا شهره.....توجه کردید بالا شهر ما بالا شهر میشینیم ....بابا ما مایه داریم به خدا ما مایه داریم ما پولداریم یکی منو تحویل بگیره ) که دراین لحظه یه مزدا323 اومد در مغازه وایساد  ....... یه مرده با یه دختر بچه توش بودن شیشه طرف بچه هم پایین بود ومرده انگاری که جیشش داره میریزه تو شلوارش از ماشین پرید پایین  دو تا غلت زد رو زمین و یه پرش بلند از روی شمشادا به حالت کاماندویی  دوید تو ساختمون  روبروی مغازه ابی......... گفتم الانه که اینجا رو سیل ببره ابی جمع کن در ریم که یهو یه چیزی نظرمو جلب کرد اونم این بود که از اونجایی که بچه تو ماشین یه دختر بود و این دخترا تا بچن نوفهمن (حالا بزرگیشون بماند.....شرق..... آی کی بود دوباره منو زد ؟ جوجو: من بودم با کی بودی؟؟؟؟ دخترا چی ؟؟؟؟؟؟ بنگی : بابا دخترا بزرگ که میشن.... میشن انیشتن.....شرق......نه میشن کلئوپاترا( خودمونیم این که گفتم کیه؟).......شرق......... نه هر چی تو بگی میشن .........جوجو : حالا شد.....ادامه بده )  کلشو کرده بیرون و داره آواز میخونه (این قسمت رو با صدای وزغ بخونید ) :

ااااااااایییییییی نسیم سفری صبببببببب کننننننننننن منم با خودت  ببر تو مردسههههههههههههه.......... آآآآآآآآیییییییییییییییییی

و از اونجایی که تکنولوژی پیشرفت کرده و چون اون یارو ماشینو خاموش کرده بود و رفته بود بطور اوتوماتیک شیشه ماشین داشت میومد بالا

یهو کله دختره گیر کرد لای شیشه و جیغش مثل یه پشه در زنجیر بالا رفت............ انگاری که دارن یه بزغاله رو با مگش کش میزنن....... من هم که از اونجایی که به فداکاری مشهورم و همه منو به نام ریز بنگی خاجوی مشیناسن یهو تو یه چشم به هم زدن گفتم عباسی (یکی از بچه ها ) بپر باباشو صدا کن و پریدم تو مغازه ابی چار چنگولی و یه باطوم داره اونو آوردم......... پیرنمو در آوردم (این پیرنه یادتون باشه باهاش کار داریم حالا)پرت کردمش رو سقف ماشین و زرتی باباطوم زدم شیشه ماشینو آوردم پایین (خداییش یه چند وقتی بود شیشه نشکسته بودم...... چه حالی بردم جاااااااان......20 سال جوون شدم) دختر بچه که رنگش شده بود مثل بادمجون بم و داشت و ریق رحمت رو یه ضرب سر میکشید رو با یه حرکت اسلو میشن از تو ماشین کشیدم بیرون و گذاشتمش رو کاپوت ماشین ...... از اونجایی که همه چی بلدم سریع شروع کردم تنفس مصنوعی  دهان به دهان رو استاد کردم یه پیرزنه داشت رد میشد یهو وایساد که الهی به زمین داغ بخوری به بچه پنج ساله هم رحم نمیکنی تو روز روشن لخت شدی تو خیابون داری بهش تجاوز میکنی آآآآآآآآآآآی مسلمونا بیاین بگیریدش که ابی زد زیر خنده گفت برو حاج خانم برو خدا روزیتو یه جا دیگه حوالت کنه دو تا لب ناقابل هم شد تجاوز؟ برو تا بهت تجاوز نکردم پیرزنه هم پشتش رو گذاشت رو دمش و رفت(نمیدونم پشتش رو گذاشت رو دمش یا دمش رو گذاشت پشتش یا پشتش را گذاشت رو دم شیر یا پشت کسی بهش بود نمیدونم .......حالا یه چی تو این مایه ها گذاشت پشتش) بچهه دیگه سر حال اومده بود که عباسی هم با بابای بچه رسیدن باباهه انگاری نمیخواسته بیاد عباس شیلنگو به زور ازش گرفته بود تمام تن باباهه و عباسی خیس بود عباسی هم داشت بهش فش میداد.......... بابای بچه که دیگه الان چشاش کمی تا قسمتی نیمه ابری وا شده بود اومد گفت شیشه ماشین چی شده کی شیشه رو شکسته ( حالا بچه داره گریه میکنه این یارو فکر شیشه ماشینش بود) ابی هم گفت چشت دراد کی شکسته..... بچه رو ببر دکتر یارو هم دید انگاری باید افه بابا بودن بزاره بچشو قاپید گفت چی شه عزیزم بیا ببرمت دکتر و ورش داشت رفتن...................

ماشینه که رفت یهو ابی زد پس کلم که هوی دیوونه چرا لخت شدی وسط زمستون بعد زدی شیشه ماشینو پوتر کردی؟

گفتم نمیدونم تو اون لحظه یادم اومد ریزعلی وقتی میخواست نصف شبی بره زیر تانک بخوابه لخت شد و لباساشو آتیش زد که عشقولانش زیاد بشه بعد رفت زیر تانک  پترس هم که نصف شبی انگوشت کرد تو سولاخ تا صبح هم درش نیورد من هم گفتم شاید برا فداکاری باید یه کار بی ناموسی انجام داد خب منم پیرنمو در آوردم که در این لحظه احساس کردم باطوم خورد تو سرم آره ابی بود که از خنده باطومو ول کرده بود تو سرمن اینم یه نمونه از شوخی .....ی بود (این سه نقطه نمایش دهنده یه قوم ایرانی است خودتون پیدا کنید و تو جدول بزارید تا به رمز جدول دست پیدا کنید) که میشه در مواقع مقتضی از این نوع شوخی ها استفاده کرد مثال:  پرت کردن آجربه سمت طرف ... وصل کردن برق سه فاز به دماغ طرف .....زدن مشت تو کله طرف .....کوبیدن سر طرف به میله آهنی و....... نام برد تمام مثال های بالا مورد تایید جامعه ....های( همون قوم معروف) ایران قرار گرفته و استاندارد ایزو 2009 رو گرفته پس با خیال راحت از آنها استفاده کنید.

خب اینم از محاسن ما دیگه چی میخواید؟ بگید تا بنویسم......

فعلا من برم یه فکری واسه کله نازم بکنم که 2 سانت ورم کرده

بای فظ تا هفته دیگه

نوشته شده توسط م.ع.ت در 21:47 |  لینک ثابت   • 

84/11/16

خاطره شماره شیش

به به چاکریم چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟

یه چیزی اتفاق افتاده که کلا از دهنم پرید بیرون فقط به شیوا گفتم حالا شاید بعدنا شما ها هم فهمیدین حالا تا اون موقع نرسیده میخواهم تمام خاطراتمو براتون تعریف کنم که یه وقت نگفته نرم.............

آقا این اتفاق هفته پیش به من خیلی حال داد بزار بگم.............

آره سوار اتوبوس شده بودم که برم کلاس تو اوتوبوس یهو یه اوران گوتان دیدم دقت کردم دیدن نه بابا اوران گوتان کجا بود وسط اوتوبوس ناظم سال سوم دبیرستانمه..... یه آدم ژولی پولی کثیف و چاق و کریه المنظر( اینو از کجام در آوردم خودم هم نمیدونم ) دیدم وایساده وسط اوتوبوس اونجایی که زنونه به مردونه وصل میشه (توجه کردید زنونه به مردونه وصل میشه این حرف یعنی مرد سالاری)

من هم که بعد از سه سال آقای آلوده ( بهش میگفتیم آقای آلوده چون شباهت زیادی به اون آقای آلوده  تبلیغ محیط زیست داشت هم قیافش هم کت کثیفش) رو دیده بودم.......... هنوزهم همونجوری زشت و کثیف و ژولی پولی بود

دیدم داره با یه دختره که انگاری ناظم اونا هم بوده حرف میزنه یهو کرمای تنم شروع به راهپیمایی کردنو یهو این مغزه دستوره پرتاب کرمها رو داد. من هم مثل اجل معلق ظاهر شدم گفتم سلام آقای آلوده .......یهو انگاری سه تا کابل برق سه فاز چپوندن تو دماغش از جا پرید رنگش سفید شد (هم رنگ گچ سقف توالت) نگام کرد من هم خیلی تریپ پریدم بغلش کردم (البته اینم بگم وقتی از اوتوبوس پیاده شدم مستقیم رفتم تو یه حموم عمومی دوش گرفتم لباسامم سوزوندم لباس جدید خریدم پوشیدم) گفتم آقای آلوده حالت چیطوره؟؟؟؟؟؟ ( با لهجه اصفهانی بخونید ) دلم براتون شده بود اندازه یه مگس ........... آخ چقدر با بچه ها بهت میخندیدیم یادته؟؟؟؟ بد بخت هنوز وقت نکرده بود حرف بزنه دختره بیچاره هم هنگ کرده بود این کیه یهومثل زلزله 15 ریشتری آوار شده سر ناظمشون من هم ول کن نبودم از خاطرات اون موقع ها میگفتم و ملتی که تو اوتو بوس بودن میخندیدن( از این به بعد باید جوجو رو با خودم ببرم وقتی من مردمو میخندونم اون یه کلاه بگیره دستش دوره بیفته پول جمع کنه) .................

بد بخت آلوده داشت خودشو خیس میکرد از خجالت رنگش زرد شده بود

 حالا منم ور وره جادو گیر داده بودم نمیزاشتم حرف بزنه تیر بار حرفو گرفته بودم رو صورتش میگفتم یادته سطل آشغالو گذاشتیم رو سرت با لقد زدیم پشتت رفتی تو جوب ؟ ای یادش به خیر چقدر بهت خندیدیم یادته؟؟؟؟ حالا آلوده هی چشاشو میچرخوند و وول وول میخورد که یعنی بی خیال نگو من هم ول کن نبودم میگفتم یادته اون بچه گربه رو که گزاشتم تو کیفم آوردم سر کلاس اومدی ازم بگیری انداختم به جونت مثل دخترا جیغ میزدی؟ بد بخت داشت آب میشد از خجالت دیدم داریم نزدیک میشیم به ایستگاه اومدم آخرین کرممو شوت کردم طرفش گفتم راستی آقای آلوده هنوز صبر میکنید تا بارون بیاد تمیز بشید یا بالاخره اون وام ساخت حموم به نامتون در اومد که یهو دیدم در اوتوبوس وا شد و آلوده مثل تیری که تو لوله تفنگ گیر کنه آستین کتش گیر کرد به در و پهن شد کف خیابون و ملت دیگه خودشونو خیس کرده بودن از خنده من هم گفتم یادته نمره انظباط منو 9 دادی حالا حالشو ببر............................

بد بخت داشت میدویید و به خودش فحش میداد که چرا امروز صبح از خونه اومده بیرون اون دختره هم از من سوال میکرد مگه آقای نکویی رو میشناختی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا که خاطرات دید و باز دیده بزار اینم بگم که یه بارم پارسال حسن آقا (تو متن قبل معرفیش کردم یادتونه؟ ) اومده بود محله ما نون بخره که من تو صف دیدمش بازم این کرمای تو تنم وول وولشون گرفت من هم که دلم به حالشون سوخت اومدم که پرتابشون کنم سمت حسن جون سریع آوار شدم رو سرش زدم تو کمرش و گفتم چاکر حسن آقا یهو دیدم برق گرفتش برگشت حالا نگو زنشو دخترشم باهاشن من هم که اونا رو نمیشناختم اون با چشم اشاره میکرد اینا زن و بچمن من هم که در این مواقع ای کیوم میشه در حد یه مرغ آب پز گفتم چه خطرا حسن آقا خوبی یادته اون روز تو مدرسه میخواستی منو بزنی من در رفتم تو هم دنبالم دوویدی شلوارت گیر کرد به میز پاره شد شورتت آبی بود همه بهت خندیدن دخترش زد زیر خنده زنشم هاج و واج مونده بود یهو حسن آقا گفت معرفی میکنم خانمم... دخترم.... ایشون هم بنگی هستن من هم گفتم اَاَاَاَاَ شرمنده من نشناختم آره ما با این حسن آقا داستانها داشتیم ما هی میپیچوندیمش اون هم نمیفهمید میرفتیم تو حیاط همه بهش میخندیدیم یهو دیدم حسن آقا دادش داره در میاد گفتم آخ شرمنده من یادم رفت باید میرفتم کتابخونه کار ندارید خدا حافظ و در رفتم رفتم تو کوچه کنار نونوایی یه کم که آبا از آسیاب افتاد نوبت کرم آخر یا ضربه نهایی بود دویدم اومدم بی مقدمه عین غاز پریدم وسط  گفتم شرمنده حست آقا هنوزم وقتی داری ورقه صحیح میکنی دس میکنی تو دماغت که ملت زدن زیر خنده تا حسن بیاد بفهمه چی شده  من زرتی فرار کردم داشتم میدویدم حسن آقا هم دنبالم میدوید و داد میزد تو کارو زندگی نداری مگه چه کار کنم از دست تو آخه من چه گناهی کردم که باید گرفتار تو اون رفیقات باشم هر جا باشم 2 تاتون سبز میشید.......... 200 متر که دوید جونش داشت از تو دماغش میزد بیرون(فکر کنید یه خرس با یه شیکم به قطر 250 سانتی متر بدوه )  بیخیال شد من که کرممو پرتاب کرده بودم بی خیال شدم وچون تو موسسه تدریس داشتم باید میرفتم دیگه بیخیال شدم و رفتم......

آره دیگه اینم از این خاطره بسه من برم دیگه......

 فعلا بای فظ

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 5:48 |  لینک ثابت   • 

84/11/10

خاطره شماره پنج

سلام به همه چاکراتیم چهار سیلندر با دو تا سوپاپ اضافه

چه خطرا؟ ببخشید خبرا؟

ما هم بالاخره امتحاناتمون تموم شد حالا دیگه این استادا اگه میخواهن میتونن برن خونشون تا ما یه چند وقتی استراحت کنیم و از اول اردیبهشت دوباره براشون کلاس تشکیل بدیم(چرا کپ کردی ؟ قبل عید که کسی دانشگاه نمیره بعد از عید هم که میشه اول اردیبهشت) ...... راحت شدیم از دست این استاداااااااااا.....

خوب مطلب این دفعه در مورد اون روزیه که نمیدونم این عمو غفار(ناظم دبیرستان ما) از کجا شماره تلیف خونه ما رو پیدا کرده بود و موفق شد زنگ بزنه و پته منو برزه رو آب ............

اون موقعها (منظورم سال 42) اول سال یه ورق گنده میدادن دست ما میگفتن که باید آدرس و شماره تلفن خونه محل کار بابا و مامانوشماره شناسنامه عمه وخاله و زن دایی و شماره پلاک خونه قبلیتونو اینارو بنویسین تا در مواقع ضروری بشه زنگ بزنیم زیر آبتونو بزنیم ....... من و بقیه برو بچز هم شماره ها و آدرس های غلط  بود که رو این ورقها مینوشتیم واین بود که هر غلطی میخواستی میکردی و هیچ بنی بشری هم تو خونه خبر دار نمیشد که تو چه کار میکنی تو این مدرسه کذایی.............................

آره بعد از سالها این ناظم کچل ما شماره من و پژی و سقوطو پیدا کرد و زنگ زده بود خونه ما ها و گفته بود که مامانامون بیان مدرسه ساعت 11 تو زمین ورزش داشتیم بسکتبال بازی میکردیم یهو دیدیم که مامانا دارن با صف وارد مدرسه میشن مامان پژی اول بعد مامان من بعد هم مامان سقوط.............  سقوط که میگفت توهم به سرمون زده مامان من که مدرسه بیا نیست پژی هم میگفت مامان من هم که نمیدونه من کدوم مدرسه درس میخونم من هم مطمئن بودم که تا از مدرسه زنگ نزنن مامانم مدرسه نمیاد پس این یه خانومه همزاد مامان من بود چه باحال.......... پنج دقیقه بعد یهو دیدم حسن آقا (مدیرمونو میگم اسمش حسن بود یعنی ما صداش میکردیم حسن آقا) داره از پنجره هوار میکشه بیاین بالا شما ها که جز زمین ورزش جایی ندارین برین بیاین بالا ببینیم چه وضعیه را انداختین ما هم رفتیم دفتر.....

حالا کجا وسط دفتر مدیر زنگ تفریح هم بود همه معلما اون تو بودن (بچه ها بهش میگفتن کلبه وحشت ) داشتن مثل همیشه چایی مفت میخوردن.

جاتون خالی پریدیم وسط دفتر مدیر که مامان من یهو گفت ببینم این تو هستی که 163 ساعت غیبت غیر مجاز داری من هم که کپ کرده بودم شاکی شدم گفتم نه مامان!!!!! من؟ اصلا به قیافه من میخوره که این همه غیبت داشته باشم اینا رو عمو غفار واسه این که حال ما رو بگیره و زیر آب ما رو جلو شما بزنه ساخته از اون ور سقوطم جو گرفته بود داشت داد و بیداد میکرد که من عمرا همه کلاسامو رفتم .....پژی و خانم والده هم داشتن کل کل میکردن........ من با این همه غیبت که فکر میکردم تو مایه های غیبتای امام زمانه تازه شده بودم نفر سوم کلاس اول پژی بود با 178 تا بعدش سقوط بود با 172 و بعدشم من بودم  با 163 ساعت غیبت غیر مجاز در این لحظه بود که یه سری فرم به ما دادن که شبیه جدولی بود که کامل پر شده بود نگا کردم دیدم بالاش اسم منو نوشته و زیرش همینطور اسم روز و ساعت غیبت ردیف کرده بود تازه جا کم آورده بود مثل بچه مدرسه ای ها نوشته بود بقیه پشت صفحه بعدشم پشت صفحه پر شده بود یه فرم دیگه شبیه به اولی منگنه کرده بود به اولی............ قرار شد برا پایان ترم 3 نمره دیگه از انظباطمون کم کنن(اینا هم تا چی میشد 3 نمره از انظباط کم میکردن) روزی که رفتیم کارنامه بگیریم تو کارنامه هممون نمره انظباطو داده بود 8  همون موقع رفتیم پیش حسن آقا و نشستیم کف دفتر گفت باز چی تو سرتونه اینجا چی کار دارید؟

سقوط گفت انظباط افتادیم از اولین جلسه میخواهیم سر جلسه آماده بشم تا آخر تابستون هم صبح تا شب میایم میشینیم ور دلت تا نمره انظباطمونو بدی گفت باشه بشینید تا زیر ...تون( بی ادب مثلا مدیر مدرسه بود ) مثل ورزشگاه آزادی چمن دراد یهو صدای زنگ دبیرستان اومد ما هم هر سه تا پاشدیم از رو صندلیا دویدیم همون لحظه حسن آقا داشت داد میزد انظباط اینا رو بدین برن خونه وگرنه تا آخر تابستون پدرمونو در میارن  اون روز انظباطمونو کردن 10 ولی از اونجایی که این نمره شایسته افرادی مثل ما نبود اونقده رفتیم تو دفتر و خیار و سیب کش رفتیم و مردمی که اومده بودن اسم نویسی رو اذیت کردیم که انظباطو از 10 به 18 تغییر دادند .

راستی یه خاطره دیگه از حسن آقا بگم و دیگه برم یه بار حسن آقا با اون شیکمش اومده بود که با ما بسکتبال بازی کنه داشتیم بازی میکردیم من که از دستش کفری بودم توپو کوبیدم به زیرحلقه توپ با یه شدتی وصف ناشدنی همچی خورد تو صورت حسن آقا که همون لحظه رفت تا در خونه ازی جون و برگشت (ازی رو نمیشناسی؟ عمو ازراییل رو میگم) حسن مثل هندونه خورد رمین و قل خورد یه دو سه متری رفت اون ور وقتی از جاش بلند شد دماقش شده بود اندازه زمین فوتبال انگاری 100 ساله داری با ماهی تابه میکوبی تو دماغش فرمش میدی مثل بچه ها هم قهر کرد گفت من دیگه بازی نمیکنم رفت دفتر..................

اینم از اون روزهای کذایی حالا بازم براتون مینویسم الان کار دارم بابا امتحانام تموم شده میخواهم برم زمینو زمانو به هم بدوزم

فعلا بای فظ

نوشته شده توسط م.ع.ت در 10:34 |  لینک ثابت   • 

84/11/02

خونه حاج مموت اینا

سلام به همه خوبید؟؟؟؟؟ وبلاگم یه ساله شد تبریک بگید .......... بعدشم

اولا که هر کی شماره شمیمو داره زنگ بزنه بهش بگه پاشو بیا آپ دیت کن دلم برات تنگولیده دوما این که امروز میخواهم خونه حاج مموت و شرکا رو براتون توصیف کنم این مطلب به پیشنهاد حاج مموت نوشته میشود که همه بدونید که جوشکار جماعت در چه جاهایی مخوفی زندگی میکنه و کجا میشه 4 تا جوشکار خوبو پیدا کرد( البته این مطلبو به سبک گوینده راز بقا بخوانید)

در پساپس کوچه های تنگ و بن بست قدم میزنیم. کور سویی نور در ساعت 4:75 دقیقه صبح به چشم میخورد آری این بنای سر به فلک کشیده خانه حاج مموت و شرکاست که با چندی آجر 3 سانتی تزیین شده به دم در که میرسم 3 تا زنگ خود نمایی میکند که همگی خراب است پس تکه سنگی بر میداریم و به شیشه میزنیم تا در باز شود.

درب سبز رنگ گشوده میشود و وارد میشوی اگه جلوی پاتو نگا نکنی با سر به پایین پرت میشوی و به در حاجی عنایت میخوری او این روش نوین معماری  را برای خانه های دانشجویی ابداع کرده که بعد از تاریکی مهمانی چیزی نداشته باشند.

پس از طی چند طبقه به دری چوبی میرسی که به انگیلییسی نوشته " آی لاو یو " یه قلب هم کشیده و یه تیر خالی کرده توش البته جای تیر رو در سوراخه که ممکنه جای دست گودزیلا بوده باشه این تابلو به جا مانده از عصر ماموت هاست که دانشجویان قبلی به جا گذاشته اند ونشان دهنده تاریخ کهن رشته جوشکاری است .

درب را باز میکنی ولی باز نمیشود با لقد به آن میکوبی و حاجی عنایت فحش میدهد  " لامصبا کیه باز ساعت 4 صبح " وحاج مموت داد میزند " ساعت پنجه حاج آقا پاشید نماز" ....... و همه با صدای بلند میخندیم که حاجی عنایت قهوه ایی میشود و میرود کپه مرگشو میگذارد.

داخل میشوی در ابتدا اپن آشپزخانه خود نمایی میکند که در سمت چپ قرار گرفته یخچال به شدت قار قار میکند و هنوز قوری رو گاز میجوشد و ایوب به مسعود میگه پاشو چایی رو خاموش کن و اون ‌قــُـطی آبو بده من مسعود به حاج مموت میگه و با ورود من حاج مموت به من میگه و من هم دوباره به ایوب میگم و این چرخه طبیعی ادامه دارد تا وقتی که قوری ته میگیره و حاجی عنایت که از بوی سوختگی خوابش نمیبره پامیشه میاد خاموشش میکنه.......

چند قدمی جلوتر میرویم پتو ها به سبک کوبیسم روی هم ریخته شده و گاز خاموش است و همه از سرما میلرزند  مسعود به حاجی عنایت همیشه میگوید بیا این گاز را برای ما روشن کن ولی از آنجایی که حاجی عنایت آدم تنبلی است از اون روزی که مسعود اشتباهی گازو خاموش کرد دیگر روشن نشده چون اونا تو خونه کبریت نداشتند .درآن گوشه ایوب نشسته و به شدت پای تلفن فک میزند ودر این گوشه حاج مموت اون گوشی را برداشته وبه روش خودش خیلی حرفه ایی بُرزنی میکند.

در گوشه دیگر پذیرایی 3 تلوزیون خود نمایی میکند که نمایانگر مایه دار بودن اهالی این منطقه است اولی برای گرفتن شبکه 1 دومی برای گرفتن شبکه 2و3 و سومی برای گرفتن شبکه های 4و5و6 وهمچنین این تلوزیون به طرز شگفت انگیزناکی بدون اتصال به دستگاه دی وی دی آن را نیز نمایش میدهد.

3 ماه پیش این سه جوشکار رفتند و تلوزیون یخچال میز تحریر و گاز را خریدند که سر جمع 44 تومن بیشتر نشد ولی یادشان رفت صندلی برای میز تحریر بخرند پس به جعبه نوشابه بسنده کرده و ساده زیستی و هم زیستی مسالمت آمیز خود را نشان دادند در گوشه دیگری از این اتاق تلفتی دیده میشود که بدبخت جزو پر کار ترین وسائل خانه است  از 24 ساعت شبانه روز 20 دقیقه بیکار است آن هم همان موقعی است که یکی از بچه ها بخواهد در میان حرفهایش برود جیش کند ( اون یه نفر مسعوده که همیشه جیش لازم است)...

در آن سو دری وجود دارد که همیشه بسته است ودر پشت آن در اتاقی است که به سرد خانه معروف است این اتاق به علت کمبود امکانات خیلی سرده و قابل زندگی نیست یه بار یه اسکیمو اومده بود خونه حاج مموت و شرکا که تو این اتاق یخ زد و مرد مجلس ترحیم او روز 23 اسفند همین امسال برگزار میشود آمدنتان باعث شادی بروبچ میشود چون به شما خواهند خندید...

بله در این سو در دستشویی است که همیشه مثل آیینه پاک و تمیز میباشد  ولی اون ورش .........(در مورد اون ورش نپرسید.) روبروی این در جا لباسی وجود دارد که به آن بوتیک جواد گویند و هر لباس جواتی بخواهید درآنجا پیدا خواهید کرد (برای دانستن مدل لباسها مراجعه شود به مطلب جواد در قسمت آرشیو)

در پایان اگه یه وقت خواستید یه جوشکار پیدا کنید برای هر کاری میتونید به این خونه یا خونه های شبیه به اون یه سری بزنید حتما یکی دوتا جوشکار اون گوشه کنارا زیر مقوا لای پلاستیکا کنار آجرا زیر چوبا یا هر جای بی ربط دیگه ای پیدا میکنید .........

این هم از مطلب این دفعه

پس فعلا بای فظ تا دفعه بعد  

نوشته شده توسط م.ع.ت در 5:38 |  لینک ثابت   • 

84/10/24

پرتاب بنگی

سلام به همه برو پخش (شرمنده همون منظورم همون برو وخش بید )

امروز چهارشنبه متصادف 11 جانویه میلادی مترادف 10 ذی الحجه قمری  و متراکم با 21 دی شمسی اینا. حالا سال 2000 کلی لی لی لی لی لی لی..... نخل و نوات بیارید......عروسی عید شما مبارک......... دیری دی دی  دیری دی دی............. بوق بوق  بو بوق بوق................ دیدید دید دیدید دید.....

 

مطلب امروز ور گرفته از روزنامه صبح جوجویی است به تاریخ چهارشنبه همین هفته که گذشت به اینا هم که این بالا نوشتم اصلا توجه نکنید اینو این  دست چپه واسه خودش نوشته من نگفتم به جون خودم حالا چرا من باید منتشو بکشم تا برام بنویسه بخونید تا بفهمید  ...................

صبح امروز با خبر شدیم که بنگی میخواد ساعت 9 صبح گز کنه بره بیرون کار داره وقتی میاد که از پله ها بره پایین تو راه لنگاش رفته هوا ( هوی فکر بد نکن بقیشو بخون ) از پله ها شوت شده پایین با مغز رفته تو پاچه در خونه صابخونه . در همان لحظه که این ضربه شدید به مخش وارد شده و مخش در ته روده کوچکش جا گرفته ناگهان در این هیری ویری شصت پاش که راه را گم کرده به سمت چشمش حرکت کرده و دست راستش رفته زیر کتف چپش و انگوشت سبابه دست راستش همچی در رفت که انگارآهن کوبند آهنگران ............

در همان لحظه پزشکی قانونی اعلام کرد که بنگی احتمالا تحت تاثر قرص ایکس بوده ولی بعدا معلوم شد که پزشکی قانونی چرتو پرت گفته وبنگی بیچاره فقط یه لحظه پشت فرمون خوابش برده ( مگه داشته رانندگی میکرده؟؟؟؟) واین به دلیل کمبود خواب و 72 ساعت بی خوابی بوده ...................

پس از انتقال لاشه بنگی به بیمارستان توسط گاری یکی از بچه ها و شوتیشن به داخل اورژانس خانم دکتری که ظاهرا دختر پادشاه بوده بالای سر او میاید و گونه او را نوازش میکند و بر سرتختش اشک از خودش ساطع میکند ( به روش کارتونهای ژاپنی ) بنگی که از شدت این گریه به شکل موش آب کشیده (از نوع کورش) شده بودو هیچگونه علامت از حیات نداشت همه دنیا را در غم واندوهی شدید فرو کرد ولی همینکه این پرستار زیبا که در زیبایی چیزی از سلیندیپینی (ببخشید سفید برفی) کم نداشت اومد که لب بر لبان بنگی بگذارد و با او وداع داغ وغم انگیزی بکند....... ولی از آنجا که بنگی بادی نیست که به این بیدا بخوره واند بچه مثبت و ته غیرت واین حرفا بود در اون لحظه فردین بازیش گل کرد و به هوش آمد وبرای جلوگیری از به وجود آمدن هرگونه منکر در ملا عام ( همچی نوشته که یکی ندونه فک میکنه اگه ملا عام نبود دیگه بعله....... نه بابا بنگی از این کارا نمیکنه باور ندارید برید از اونا که بنگی این کارو باهاشون نکرده بپرسید) به صورتی یوسف وار از دست زلیخای نفس(بابا ادبیات ..... خواهش میکنم تعریف نکنید دارم حال میکنم با خودم....... دارم ذوق مرگ میشم کمکککککککک) طرف اتاق عکس اندازی فرار کرد که این عمل او باعث تاثیر شدیدی بر حاضران شد واین مطلب از اونجا تابلو شد که همه مردم  به اون میگفتند خاک تو سرت خره چه تیکه ای رو از دست دادی و ازآن به بعد به او لقب بنگی خنگ و خاک تو سر دادند ( به علت این که نذاشت اول خانومه بوس کنه بعدا به هوش بیاید تو فیلما آخه همش همینجوریه اول بوسو میگیره بعدا..... ) پس از گرفتن چند عکس سه رخ وچهاررخ از دستش مشخص شد که این آدم ( حیف اسم آدم خوب میزاستی میبوسید ) انگوشتش در رفته ..........

پس از اعلام این خبر در صفحه اول روزنامه صبح جوجویی و در پی زنگ یه آدم مثبت انگوشت گم شده پیدا شده و به صاحب اصلیش باز گردانده شد ( عجب آدم با وژدانی بوده آخه از این انگوشت بنگی به جای 100 تا هنر 200 تا هنر میچکید ) این انگوشت به وسیله یه خانمه که پیرزنی 150 ساله پیر زشت گنده کک مکی  دندون مصنوعی آدامس چشای کیشمیشی و دیگر محاسن یه پیرزن زشت بود جا انداخته شد در اولین لحظه بنگی ازدیدن قیافه زنه چندی وحشت کرده و نزدیک بود به لقا الله پرتاب شود که فقط از هوش رفت و در همان حال بیهوشی ( خانوما نخونن احتمالا داشته هزیون میگفته ) اون پرستار اولیه رو صدا میزد..................

در پی این حادثه پیرزن همچی دست راست بنگی رو با گچ بسته که اون حتا نمیتونه دست تو دماغش کنه به کسی شماره بده ( بابا مگه نمیشه به مردا شماره داد برا مسائل کاری) یا این که حتی شماره جوجویی را بگیره ( یکی نیست بگه مگه دست چپت قطعه ) ......................... پس از انجام این عمل که از نظر تیمارستان جزو افتضاح ترین عملهای 100 سال اخیر تیمارستان( ببخشید جزو سخت ترین ) بوده حال بنگی خوبه وشاید زنده بمونه .....

 

خب این مطلب که خوندید بخشی مهم اون خبر بود حالا هم شنبه است الان من سه روزه دارم تایپ میکنم بالا خره تموم شد همشو با انگوشتای دست چپم نوشتم بابا این دست چپ چه دست خری است هاهیچی نوفهمه میگم " ب" تایپ کن " خ " تایپ میکنه اصلا این دسته خیلی بیشتر از سنش نوفهمه من 21 سالمه این 27 ساله نوفهمه ( حالا هی بگید بنگی جزو نوابغ بشری نیست هیچیش به آدم نمیمونه حتی دست چپش) اه این دسته هم که هیچ غلتی نمیکنه فقط آویزونه.............

من فعلا برم تا هفته دیگه که یه مطلب درست حسابی بنویسم بیام

بای فظ بنگی چپ دست    

 

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 7:50 |  لینک ثابت   • 

84/10/18

پسر خوب

سلام خوبید

دیروزشب بود یهو به سرم زد که جوجو رو بفرستم تا یه مصاحبه با دکتر بنگی بکنه در مورد این که یه پسر خوب چه نشانه هایی داره ........ اگه هم یه وقت از این مطلب خوشتون اومد (امیدوارم خوشتون نیاد 100 سال ) در مورد نشانه های یه دختر خوب هم ازش براتون میپرسم بهتون میگم.

سلام دکتر بنگی

سلام جوجو سلام عزیزم سلام نازنین سلام خوشکلم سلام .......(بازم این دکتر جو گرفتش شروع کرد حالا مگه ول میکنه)

آقای دکتراومدم یه مصاحبه باهاتون بکنم اجازه هست؟

بله جانم بله عزیزم بله نازنینم بله......(بازم همون مشکل قبلی)

آقای دکتر میخواهم در مورد نشانه های یه پسر خوب برا من صحبت کنید تا تو وبلاگ بنگی بزاریم.

باشه عزیزم باشه جانم باشه قشنگم باشه نازنینم باشه............. (آی خدا این دکتر چرا همچینیه؟؟)

خوب دکتر شروع کنید ما منتظریم که حرفهای شما رو بشنویم ...

خوب ببین اولا که پسرهای خوب الان کمن تقریبا تو هر 100000 تا یکی مثلا یه نمونش خودمم بعدشم دیگه من کسی رونمیشناسم اگه شما میشناسید به من هم معرفی کنید تا ما ازشون سو استفاده کنیم.....

خوب دکتر در مورد نشانه های یه پسر خوب برا ما میگید یا نه ؟

بله خوب پس گوش کن

 یک - دستشو تو دماغش نمیکنه اگر استثنا هم این کار رو کرد و چیزی درآورد نمی مالدش به لباس کسی که بغل دستش داره راه میره یا نشسته(راه فرارجوجویی : حتی الامکان دستتو بکن تو جیبت).

دو- آدامسشو تو خیابون در نمیاره بچسبونه به مقنعه دختری که داره جلوش راه میره(راه فرارجوجویی : بچسبون به مانتوش)

سه- ماشین باباشو کش نره بره دختر سوار کنه (راه فرارجوجویی : اینجا دوتا راه فرار داریم اول این که میشه ماشین مامان رو دو در کنی راه دوم هم اینه که اصلا  دختر سوار نکنی زن گنده سوار کنی) 

 

چار- موقعی که همه دارن تلوزیون نگا میکنن یهو مثل اجل معلق نمیاد بزنه شبکه سه اخبار ورزشی نگا کنه (راه فرارجوجویی : بزن چهار راز بقا نگا کن)  

پنچ - سر میز نهار در مورد دیروز که اسهال بوده حرف نمیزنه (راه فرارجوجویی : در مورد پریروز بگو که استفراغ میکردی)

شیش – همیشه شیش تا دوس دختر نداره که هیچ کدوم ندونن بجز خودشون کس دیگه ای هم هست(راه فرارجوجویی : یکی خوبه دوتا بهتره سه تا خیلی خوبه چهارتا کافی پنج تا قابل تحمله شیش تا زیاده)

هف – سر ظهر زنگ نمیزنه خونه مردم فوت کنه مخصوصا خونه دوس دختر قبلیش (البته این مصاحبه قبل از پیشرفت صنعت مخابرات ایران بوده چون حالا همه آی دی کالر دارن و در صورت مزاحم شدن سرتون به باد میره …… راه فرارجوجویی : میتونید از تلفن عمومی زنگ بزنید یا از کارت دبیت استفاده کنید)

هش – تو خیابون شماره اشتباه به دخترا میده (راه فرارجوجویی : همیشه شماره درست بده)

نو – اگه با یه دختر مشکل داره نمیره با دختره دوست بشه بعد به همه بگه و نشونش بده تا آبروی دختره بره(راه فرارجوجویی : مستقیما برو در خونشون غربتی بازی در بیار آبرو خانوادگیشو ببر)

دَ – تو جلسه اداری آدامس باد نمیکنه (راه فرارجوجویی : آبنبات چوبی بخوره....مگه دل نداره؟)

یازدَ – صدای ناهنجار از خودش در نمیاره (چه از بالا چه از پایین........ راه فرارجوجویی : این یکی واقعا بده هیچ نظری ندارم.)

دوازدَ - وقتی مهمون میاد خونشون کپ نمیکنه رو میوه ها مثل ندید بدید ها(راه فرارجوجویی : کپ کن رو شیرینی ها)  

سیزدَ – چون عدد نحسی چیزی نمیگم(راه فرارجوجویی : ولی من میگم جیک جیکجیک جوک جک  اااااااااااااا جیک جیک جیکککککککککککککککککک)

چهاردَ – مخ دختر مهمونشونو کار نمیگیره و بهش شماره موبایل خودشو بده(راه فرارجوجویی : آدم قحطی بود که میخواهی به این شماره بدی ولی خوب میتونی بجای شماره تلفن ایدی یاهو مسنجرتو بهش بدی کلاسشم بیشتره)

پونزدَ – رو کاپوت ماشین همسایشون با کلید نقاشی نمیکنه(راه فرارجوجویی : میتونه با یه تیکه سیم محکم این کارو بکنه به شرطی که خوب خط بندازه)

شونزدَ – قورباغه تو کیف خواهرش نمیندازه(راه فرارجوجویی : مارمولک بهتره)

هیفدَ – سوسک لای دفتر مخشش نمیزاره بده دست خانم معلم(راه فرارجوجویی : اگه تو سن دبستان این به فکرت برسه که شاهکار کردی ایول این کارو بکن اصلا هم بد نیست)

هیژده – دماغشو با گوشه آستینش پاک نمکنه (راه فرار جوجویی : بهتره با لباس مامانت پاک کنی.)

نوزدَ – قیر رو زنگ همایه ها نچسبونه (راه فرارجوجویی : آدامس بچسبون)

بیس –این نشانه از همه مهمتره و آخرین نشانه هم هست خوب دقت کنید یه پسر خوب هیچ وقت سر پا جیش نمیکنه (راه فرارجوجویی : اَییییییییییی پیشنهاد ندارم دوع ع ع ع ع )

دیوونه خنگول (میدونم داری همینو به من میگی شرمنده دست خودم نیست.......)به خدا همش تقصیر دوست نا بابه خوب بابا نزن اوییییییییییییی آروم بزن بابا لهم کردی دیگه نمیگم بابا اوی نزن به جون خودم که از همه برا عزیزتره باشه دیگه نمیگم اوووووی پاشنه کفشت فرو رفت تو مخم نزن بابا............

 پس از این کلام جوجو میرود به سوی دفتر تدوین تا این مطالب رو برای هفته آینده آماده کنه بزاره تو وبلاگ

پس مزاحم نشو برو دیگه ولی نهههههههههههه نرو واستااااااا  نظر بده بعدا برو بای فظ.......

نوشته شده توسط م.ع.ت در 21:0 |  لینک ثابت   • 

84/10/11

ناراحتم

مطلب این دفعه با همیشه فرق میکنه این دفعه میخواهم شکایت کنم

بابا خدا چرا فقط من؟      هان؟

مگه من آدم نیستم من هم مثل همه جوونم منم مثل اونا دوست دارم شادی کنم من هم دوس دارم خوش بگذرونم چرا  با من اینجوری کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط م.ع.ت در 6:16 |  لینک ثابت   • 

84/10/05

جنگ

دیشب ساعت 12 بود که جوجو اومد بالا سرم و چون یه کم با هم درگیر بودیم حرفهایی بینمون رد و بدل شد که بهتره اینجا بیارمش تا شما هم بفهمید چقدر داغون بودیم.................

جوجو:- بنگی پاشو، پاشو
بنگی :- چيه ؟ چه خبره؟
- خبر که خيلی زياده : بارش برف در نواحی باعث شده که يک تير چراغ برق الان ده ساله دم خونه مون همين جوريه! طوفانی در سواحل هاوايی رخ داد، از تلفات جانی و مالی اين حادثه اطلاعی داريد به ما بدهيد! با کشف يک باند قاچاق همه آنها فرار کردند، برای کسب اطلاعات بيشتر با شماره تلفن
۲۵۱۱۱
تهران قاف تماس بگيريد!
- امشب چه خبرته؟؟ نمکدون! باز من کلّه مرگ گذاشتم، تو به جیک جیک افتادی؟
- پاشو اوسکول، ساعت
۱۲
شبه، امشب دوباره خيزش شبانه!!! داريم.
- خوب داريم که داريم. داشتن که ملاک نيست، مهم اينه که ازش استفاده کنی!
- من هم همينو ميگم. ميگم اگه آدم نخواد از مخش استفاده کنه به درد مردن هم نميخوره.
- چرا نمی‌خوره؟ مگه دست خودشه ؟
- دست خودشه، مطمئنم. خودم دادم بهش.
- صد دفعه بهت گفتم کيفت رو دست هرپدر
خنگولی...
. حالا چی توش بود؟
- بابا پر اعلاميه بود! قرار بود امشب همه رو پخش کنيم.
- اعلاميه چی؟
- ختم اکبر آقا بقال. نديدی مگه؟
- نـــــــه!! خدا بيامرزدش. خدا به شما صبر بده. بقای عمر شما باشه.
- چی چی رو بقای عمر ما باشه؟ اون پيرمرد زپرتی اگه عمری داشت واسه خودش نگه ميداشت!
- پس چرا نگه نداشت؟
- نميدونم، فکر کنم نشنيد. بلند تر بگو.
- آقا پياده ميشيم! هوووی! يابو علفی، پياده ميشيم.
ـ اَه مرتيکه پونصد متر راهمون رو دور کرد.
- حالا خوب شد نگه داشت.
- اون هميشه سهم ما رو نگه ميداره ، بچه با مراميه.
- من که خودم دربست نوکرشم.
- باش تا اموراتت بگذره.
- کاش ميگذشت! هر دقيقه‌ش واسم مثل يه سال ميگذره.
- اَ اَ اَ اَ اَ.... يه سال گذشت؟؟ انگار همين ديروز بود!
- همين ديروزبود؟ نامرد چرا پس من رو خبر نکردی؟
- بابا تو رو که نميشه هيچ وقت پيدا کرد!
- چرا نميشه؟! خوب بگرد حتماْ پيدا ميشه.
- بابا تو هم کليد کرديا! حال گشتن ندارم.
- خاک تو سرت تنبل! مامان چه جوری تو رو تحمّل ميکنه؟
- آخ نگو که دلم واسه مامان خيلی تنگ شده.
- خوب جای دلت رو با دهنت عوض کن گشاد ميشه!
- آخه وقتی عوض ميکنم ميگی چرا عوض کردی! وقتی عوض نميکنم ميگی چرا عوض نکردی! بيا اصلاْ خودت اين کنترل رو بگير هر کانالی دوست داری بزن.
- لوس نکن خودت رو. بزن
NITV
ضيا رو نگاه کنيم.
- نگوضيا (نگوزيا!) بگو آقای ضيا!
- چه فرقی ميکنه؟
- فرقش تو اختلافشه.
- پس بالاخره با هم اختلاف پيدا کردن! من از همون اول ميدونستم.
- اگه ميدونستی چرا پس هيچی نگفتی؟
- آخه خجالت ميکشيدم!
- خجالت نداره که!‌برو بگو آقا تفنگ ميخوام!
- آخه اگه پرسيد واسه چی ميخوای چی بگم؟
- به اون چه ارتباطی داره؟
- نميدونم، فقط تا اين حد ميدونم که يه ارتباطهايی داره...............
ادامه نمیدم چون تا همین جاش تابلو کرد که با با هم چقدر درگیری داریم .........

پس من فعلا برم درگیری ها رو سرو سامان بدم  تا بعد باشه ؟

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 17:2 |  لینک ثابت   • 

84/09/26

خاطره شماره چهار

سلام امروز نوبت خاطره شماره  چهارههههههههههههههههه

خب اون روزا ما خیلی تو این فکر بودیم که چی کار کنیم که حال معلما رو بگیریم..........بالا خره روزمعلم رسید..... ما تو مدرسه دور هم جمع شدیم تو این فکر بودیم که چی کار کنیم که حال این معلم شیمی رو بگیریم (اسمش یام نیست ولی ما بهش میگفتیم مرتیکه) آخه یه آدم عقده ای قد کوتاه واِند حس خوشکلی بود (یعنی حس میکرد آخر دختر کشه) ...........

تصمیم بر این شد که یه کادوی با حال بهش بدیم که تا عمر داره یادش نره . ساعت 9:30 بود که زنگ خورد با بچه ها اومدیم تو حیاط و جلسه گرفتیم و تصمیم گرفتیم که چه کادویی بگیریم در این لحظه بود که گفتیم حالا اینواز کجا بیاریم سریع رفتیم کادوی مورد نظر رو تهیه کردیم و کادو پیچش کردیم و یه تیکه از یه شاخه درخت کاج رو هم به عنوان گل روی اون گذاشتیم و رفتیم کلاس........... کادو رو روی میز استاد گذاشتیم و منتظر بودیم که بیاد کلاس. همین که معلم وارد  شد بر خلاف همیشه که مرتیکه میومد کلاس همه فحش میدادن و بد و بیراه میگفتن همه بلند شدن گفتن روز معلم گرامی باد........

مرتیکه که کفش بریده بود داشت فکر میکرد که چی شده اینا اینقده با من خوب شدن و دارن به من تبریک میگن تا کادو رو دید با شدت ذوق مرگ شده و پرید و کادو رو ور داشت و گفت بی معنی ها این چیه روش گذاشتید (ببین این همه برو کادو تهیه کن آخرش هم بهمون گفت بی معنی) زحمت کشیدید کادو آوردید برام اونوقت شاخه کاج چیه روش؟؟؟؟؟؟ من هم بلند شدم گفتم آقا به علت ذیق وقت و کمبود منابع مالی مجبور شدیم........ که گفت بگیر بشین بابا چرتو پرت نگو حالا اینو کی خریده؟؟؟؟؟ که تا من اومدم بلند شم توضیح بدم سقوط منو کشید گفت: بشین چرتو پرت نگو من جواب میدم بلند شد و گفت با کمال احترامات زیاد برای استاد عزیز وگرامی که جان ما فدای اون قدمهای زیبا و مغز پر شما.......  ما همگی با هم این کادو رو براتون خریدیم فدای اون چشمهای زیبای شما بشویم که مرتیکه داد زد بگیر بشین بابا.............

مرتیکه که کف کرده بود بعد از کلی تشکر اومد که وازش کنه یکی از بچه ها داد زداز اون ور بازش کنید سر و ته گرفتی ..........

اونم شروع کرد.......... باز شدن همانا و یه آجر با قطر 15 سانتی متر تو دست مرتیکه بودن همان.......... کلاس ترکید.... یهو مرتیکه گفت : منو مسخره کردید؟؟؟؟؟؟؟ پدر همتونو در میارم وآجر رو همچی کوبید زمین که آهن کوبند آهنگران( چیه بابا از این ضرب المثل خوشم اومده ) آجره شد 2000 تا آجر کوچولو و ما میخندیدیم و مرتیکه داد میزد......... یهو صداش گرفت و برگشت روبه تخته شروع کرد نوشتن داشت درس میداد  که یهو بچه ها شروع کردن بندری خوندن و داوودی شروع کرد رقصیدن (به مناسبت روز معلم) یهو مرتیکه برگشت گفت ساکت شید شما میخواهید منو سکتهههههههههههههههههههههههههههههههههه هنوز این کلمه اش تموم نشده بود که با فرق سر اومد رو زمین و شروع کرد کف بالا آوردن........... یه ذره حالش جا اومده بود که من پاشدم رفتم بیرون و یه لیوان آب قند آوردم..... داشتم همش میزد مرتیکه تا آب قندو دید گفت دستت درد نکنه بنگی جان...... من هم گفتم خواهش میکنم و تمام لیوان رو یه ضرب رفتم بالا و بچه ها زدن زیر خنده یهو دیدم مرتیکه دوباره افتاد زمین و این بار دیگه تکون نمی خوره ترسیده بودیم رفتیم به ناظم گفتیم اون هم اومد یهو تا صحنه جرم رو دید جا خورد و در اسرع وقت کلاسو معلق کرد و بعدش ما رو فرستاد تو حیاط بعد همه جا شلوغ شد و آمبولانس اومد بعدنا فهمیدیم که استاده سکته کرده و به مدت 2 هفته تو بیمارستان بود روزی که رفتیم ملاقاتش (30 نفری) یهو رنگش سفید شد داد میزد اینا رو راه ندید آآآآآآآآآآییییییییییییییییییییییییی

اونقده داد و بیداد کرد که دیگه رامون ندادن ما هم یه ترقه کوچولو که برای جشن بعد از خوب شدن مرتیکه آورده بودیم انداختیم تو اتاقش و در رفتیم......... اون روز بازم 3 نمره از انظباتمون کم شد .....

این هم بود خاطره این هفته ما

آخییییییی یادش به خیر دلم لک زده برا یه روز از اون روزا

اونایی که دبیرستان میرید خوش بگذرونید که از این روزا بهتر پیدا نمیشه  .........................

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 22:55 |  لینک ثابت   • 

84/09/19

حاج مموت بر زن

این عکس ایوبه.......

این همم عکس مسعوده بعدا در موردش مینویسم....

سلام خوبید؟؟؟

من میخواستم یه شنبه آپ دیت کنم ولی چون امشب دارم میرم تهران امروزآپ دیت کردم ....

 من امروز میخواستم خاطره شماره 4 رو تو وبلاگم بزارم ولی یهو مثل رعد و برق تصمیم گرفتم داستان اون روزی رو براتون تعریف کنم که حاج مَموت به درجه رفیع بُرزنی نایل آمد و از آن پس به حاج مَموت بُرزن معروف شد این مطلب نوشته " بنگی اف " نویسنده توانای روس که هم اکنون خونشون اصفهانه وکتابش به 16000 زبان ترجمه شده با کسب اجازه از طراح روی جلد کتابش در این پست آوردم بخونید و نظر بدید  ...........

یه روز صبح که من به مانند همیشه چتر گردیده بودم خونه حاج مَموت اینها دیدم همه در خوابند و حاج مَموت را بیدار کردم او گفت: " خنگول کله سحر ساعت 12 اومدی اینجا چیکار" گفتم:" جمع کن یَره (یَره یک اصتلاح (بازم نمیدونم استلاح رو چجوری مینویسنش) مشهدی است)اُومِدُم معادلات بخُونِم" .

در این گیرو دار صدای وزوزی نظر ما را سخت به خود جلب کرد کنجکاو شدیم...... دیدیم بله پتوی ایوب تکون میخورد. کاشف به عمل آمد که ایوب بیداراست. وقتی به صورت ناگهانی پتو رو از روزی ایوب برداشتیم که حالش گرفته شود با صحنه عجیبی برخورد کردیم که از شدت این برخورد صورت حاج مَموت سیاه و کبود شد......ایوب که چشمهایش به چهار عدد افزایش پیدا کرده بود و عین غاز داشت به ما نگاه میکرد در حال حرف زدن با تلفن بود...... وقتی به صفحه نمایشگر تلفن نگاه کردیم متوجه شدیم که عدد سه ساعت و چهل و هشت دقیقه را نشان میدهد و این به آن مفهوم بود که ایوب از صبح تا حالا بیداره (جای بسی تعجب تاثر و تالم تحجر تبسم تفکر تناول و....  بود برای جامعه بشریت که ایوب اینقده زود بیدار شده) و داره حرف میزنه......

حاج مَموت از این کار ایوب سخت برآشفت و شاکی شد و بسوی اتاق روان شد تا از آنجا به مکالمات ایوب و دوست دخترش گوش فرا دهد بعد از چند دقیقه استراق سمع فکری پلید در ذهن حاج مموت نقش بست و خواست تا آن را عملی سازد برای این کار ایوب را صدا زد و تا ایوب بخواهد به خود بجنبد حاج مَموت شروع به صحبت با دوست دختر ایوب کرد و کوبید مخش را همچنان که مخ کوبند آهنگران............

نیم ساعتی گذشت و از آن پس دیگر هر گاه آن دخترک با آن شماره تماس گرفت سراغ حاج مَموت را گرفت و دیگر حتی محل سگ هم به ایوب نگذاشت ........

در عصر همان روز شورایی هشت نفره متشکل از جمعی زخم خوردگان به ریاست ایوب تشکیل شد و در آن جلسه تصویب شد که حاج مَموت به درجه بُرزنی نایل آید.........

از آن به بعد حاج مَموت به نام حاج مَموت بُرزن معروف شد و تا به امروز نیز بارها و بارها به تجدید این درجه همت گمارده و بچه ها از دست او شاکی اند و مینالند که حاج مَموت بُرزن زیدانی چند خفن را از آن ها بُر زده این عمل حاج مموت باعث بوجود آمدن چندی ضرر مالی برای دانشجویان شده است زیرا آنها برای در امان بودن از این بلای طبیعی مبادرت به خرید تلفن همراه (فارسیش میشه موبایل ) کردند ولی باز هم .....

خوب بید ؟؟ ببینید این کتاب به 16000 زبان ترجمه شده ولی هنوز ترجمه فارسیش نیومده من هم چون اند ترجمه هستم این یه تیکشو ترجمه کردم . راستی نظرتونو در مورد حاج مَموت بُرزن برام بنویسید قول میدم انتقال بدم

باید برم فعلا ولی به جون خودم و جوجو نباشه به جون شما برای دفعه بعد خاطره چهار رو مینویسم باشه!!!!!!!!!!!!!

 اینم حاج مموت معروف قصه ما.....

پس فعلا بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 2:30 |  لینک ثابت   • 

84/09/10

آشنایی

سلام خوبید؟

آقا امروز میخواهم یه ذره شفاف سازی کنم میخواهم تمام دوستایی رو که به نحوی نامی از آنها تو این وبلاگ برده شده رو بهتون معرفی کنم........

یه چی بگم .... تقدم وتأخر در معرفی نامها بر اساس قسمت لینکهای جوجویی است و هوچ قصد و غرضی در کار نیست گفتم که شاکی نشید فردا..........

اول از همه سرور جوجوهای دنیا جوجویی خودم : جوجو خواهر بزرگ منه که دانشجوی اونجاست رشته چیز هم میخونه ترم ... هم هست اصل بچه خوب و باحال عین داداشش دوسش دارم یه عالمه.........................................................................

آرزو خانم(اسمش هم همینه) :  وب با حالی داره با حال تر هم داره میشه من هم وبلاگشو هم خودشو دوس دارم چون وبلاگش اولین لینک من بوده خودشم اولین دوست من در راه وبلاگ بازی بود مرسی از کمک هات................

دختر بچه +( الهام خانم) : تازه باهاش آشنا شدم و بزرگترین شناسه اییی که داره اینه که هیچ وقت مطلب نداره که بزاره تو وبلاگش و الان دو هفتس همه رو گذاشته سر کار ( تو این اوضاع بی کاری بد هم نیست )

نی نی نازه (شمیم خانم گل) : نی نی ...نی نی... چرا جیش کردی شلوارتو چرا خیس کردی ...مامان مامان دیگه جیش نمیکنم شلوارمو خیس نمیکنم .....جایزمم یه شوتر قمرز خریده.......... یه دوست خوب یه نی نی نازنازی که چند وقت پیش یه رعدو برق خورد بهش و نی نی ککش نگزید و حال رعدو برق گرفته شد.... ولی از صدای اون رعدو برق نی نی کمی تا مقداری قاط زده وفعلا نمینویسه به عنوان یه دوست دوسش دارم وبلاگشوهم دوست دارم اگه بازم بنویسه!!!!!!!! بچه خیلی خوبی هم هستش باور نداری از خودش بپرس ...........

زگیل خان : علامه حاج زگیل خان( رحمه ا.. وبرکاتو) از اون زیگیلایی هست که من همیشه به داشتنش افتخار میکنم چون مثل خودم جزو عجایب ونوابغ بشری هست وبلاگش با حاله مطلباش با حالتر ایشا الله که همیشه همینجوری بنویسه آفرین زگیلی(بر وزن جیگیلی)

زگیل زگیل کلاچه          زگیل تو کله پاچه(جان چه بشه مزش)

زیگیلا رو آب برده         کله پاچه رو بنگی خورده

یه عاشق(رایا نمیدونم آقا یا خانم) : اینم جزو دوستای جدیده شعر مینویسه من هم مثل همیشه نمیفهمم چی مینویسه بارها ازش خواستم که برام معنی کنه ولی نکرده بابا من به کی بگم من تو دبیرستان یه بار ادبیاتمو بالای 12 آوردم اونم خودم امتحان نداده بودم چطور انتظار دارید.........

پاییز طلایی : یه دوست قدیمی خیلی بی معرفت کم سر میزنه( 100 سال یه بار ) ایشالا هر جا هست خدا بکوبه تو سرش تا بیاد به من یه سر بزنه

بچه اسکیزوفرن ( پرندیس خانم) : خودش میگه اسکیزوفرنی داره (اسکیزشو نمدونم یعنی چی ولی فرنی منم دوس دارم) بابا من خودم دکترم تو به من میگی چی داری؟؟؟ ما خودمون لبنیاتی که داشتیم من تو کار شیره فرنی بودم .........  یه وب لاگ داره که خاطراتشو توش مینویسه آدم خاطرات عصبانیشو میخونه میترسه (من نمیترسم ها بچه ها میترسن ) ولی کلا من دوسش دارم با حاله کلا دختر خوب و مهربونیه..

بی خیال دنیا( فاطی) : فاطی فاطی فاطی فاطی فاطی عشقت کرده منو قاطی قاطی قاطی قاطی فاطی جووووووون فاطی پکرم کرد فاطی دست به سرم کرد فاطی منو بغلم کرد فاطی بوس از لبم کرد (این جزو شعر بود شرمنده) فاطی بی پدرم کرد فاطی بی مادرم کرد فاطی فاطی فاطی فاطی فاطی عقشت کرده منو قاطی قاطی قاطی قاطی قاطی فاطی جوووووووووووووووووووووون) فاطی بچه باحال وبلاگشم با حاله ایول تازه با هم آشنا شدیم زیاد نمیشناسمش .........

نونو( نینا) : یه آدم خیلی جالب که فکر کنم یه چیزیش میشه هر وقت میخواهم مطالبشو بخونم 3 ساعت وقتمو میگیره با اون وضع نوشتنش ولی برا خودش یه نوآوریه جالبه من از وبلاگش خوشم میاد

سقوط : یکی از دوستان دوره دبیرستان من که در سال دوم کنار هم میشستیم سال سوم هم همینطور ولی اون نتونست  بیاد پیش دانشگاهی آخه قبول نشد (انتهای درس خون ) ولی خوب بجاش داره تو تیم جوانان یکی از باشگاهای معروف که تو لیگ برترهست بازی میکنه ایشالا تا یکی دوسال دیگه تو تلیویزیون میبینیدش اسمشمم مثل خودش تابلوه پوستشم سیاهه

ایوب وحاج مموت : دوست وهمدوره ایی دانشگاهم دوستای خوب و با حال مموت هم مثل سقوط یه مقدار زیادی برنزه است ولی ایوب سوفیده از همین جا میگم ایوب جون خرتیم به خدا حاج مموت لگنت که شکسته بود چکارش کردی؟

م : همسایه روبروییمون  یه آدم که ته جنبه شوخی است یعنی همه کارای منو شوخی حساب میکنه بابا چقدر رو داری من چقدر باید تو رو خرابت کنم که روت کم بشه سریش....... قدش 150 سانت سایز شلوارش 50 موهاشم یه کم ریخته دندوناشم تو مایه های رونالدینهو رنگ چشاش سبز ... دماغی گنده پوست صورت مثل سطح ماه....... یه مشت ارزن بریزی توش یکیش پایین نمیاد آره من تو رو اینجوری میبینم یا من پیامبری چیزیم که چشم بصیرت دارم واقیت تو رو میبینم یا این که واقعا اینجوری هستی ...............ولم کن بابا به خدا اونی که تو میخواهی من نیستم....................

درآخر خودم : بنگی ته بچه + نابغه عصر انتهای مرام و معرفت بچه دوست داشتنی متولد ماه آذر مامانم خیلی دوسم داره من هم جوجو رو دوس دارم (این به اون در) عاشق جوجو اند درس خون دانشجوی دانشگاه ............. بابا قبلا خودمو معرفی کردم دیگه نمیگم

در آخر امیدوارم تمام این افرادی که در این متن ازشون یاد کردم (بجز م) در پناه حق موفق و موید باشن و به هر آرزویی دارن برسن (خانما در این لحظه میگن من یه شوهر خوب میخواهم اقایون هم که همه شهرت دوس دارن و پول اونم پول زور پول وده) موفق  و موید باشید مطلب بعدی من خاطره شماره 4 است بیاین بخونین و نظر بدین ..............بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 20:42 |  لینک ثابت   • 

84/09/06

خاطره قسمت سوم

خاطره قسمت سوم3

سلام به همه که میان این مطالب زیبا و پر محتوای منو میخونن (دیگه من تعریف نکنم کی تعریف کنه)؟

چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که جالب بود گفتم بنویسم...

رفته بودم کلاس تار( آره دیگه از هر انگوشتم 10000 تا هنر میچکه...) ولی اون جلسه تمرینات خودمو انجام نداده بودم(مثل همیشه) و دیگه خیلی تابلو بود بازم مثل همیشه بگم ایشالله برای جلسه آینده انجامش میدم پس نشستم و کتاب رو باز کردم و گذاشتم جلوم زیر چشمی داشتم استاد رو نگا میکردم و شروع کردم درس قبلی رو از حفظ زدن و مثلا من دارم از رو کتاب میزنم وتند تند تار زدن ........ یهو استاد بلند شد اومد جلوم گفت بنگی جان از حفظ میزنی؟

گفتم نه استاد من هنوز حفظش نکردم گفت پس کتابتو که سرو ته گذاشتی درستش کن و درس بعدی رو که قرار بود امروز بزنی بزن........ یهو یه نگا کردم به کتابم دیدم همه نتها بر عکس نوشته شده ..... نیشم تا بنا گوشم که حالا عین سیب زمینی قرمز شده بود(اینا یه نوع سیب زمینی جدیده که تازه اومده با آلبالو پیوندش زدن)..... بعدشم استاد یه نگاه کرد که یعنی فکر کردی من گوشام درازه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم از خجالت آب شدم و رفتم لای موزاییکا..... دیگه به زور از اون تو کشیدنم بیرون (آخه لای مزاییکای کلاس به اندازه 2 متر وازه) و نشستم گفتم پس بازم شرمنده............ خودش زود فهمید و گفت پس برای جلسه بعد حاضرش میکنی نه؟؟؟؟

این یعنی کلی ضد حال آخه 100 سال من کتابو سرو ته نمیزاشتم حالا این یه دفعه ...... وای خدا که چقدر بعضی از این دخترا بی جنبه هستن هر کس که تا حالا اذیتش کرده بودم تا منو میدید میزد زیر خنده و منو نشون میداد یه 50 کیلویی لاغر شدم(مورد تو جه کسایی که میخواهند تو یه روز به شدت لاغر بشن میتونن از این روش استفاده کنن)

آقا من یه مطلب نوشته بودم میخواستم اینجا بزارمش که یه مقدار بالای 18 سال بود بعد که با یه سری آدم امین و مامون (بازم نمیدونم یعنی چی و چرا با هم استفاده میشن ولی همونطور که قبلا گفتم تو کتاب تاریخ خیلی با هم استفاده میشد پس به هم ربط دارن)مشورت کردم گفتن نه نزار حالا میخواهم اینجا به همه پرسی بزارمش تا اگه رای مثبت گرفت برای مطلب بعدی بزارمش...... به خدا یهو زد به سرم بنویسمش........ آقا به خدا دوست ناباب باعث شد من این مطلبو بنویسم شرمنده ولی خوب دیگه بیخیال هر کی در مورد من بد فک کنه ........ است (خوددتون یه فحش نسبتا بد برا خودتون تو قسمت نقطه چین  بزارید) پس در این مورد هم نظر بدید باشههههههه

راستی یه خاطره قدیمی هم بگم که نگید یهو از 200 سال پیش پرید اومد خاطره هفته پیش رو تعریف کرد آره من که سال دوم بودم یه روز با آقای طولانی (ما همین صداش میکردیم و من اسم واقعیشو نمیدونم) کلاس داشتیم من هم قبل از کلاس رفتم پشت تریبون صبحگاه مدرسه قایم شدم وقتی اومد از جلوی تریبون رد بشه تو یه چشم به هم زدن بنگی رعدو برق(اینم ازالقاب بیشمارم بود) از پشت تربون بیرون پرید ویه کلاه پشمی رو کشیدم رو سرش و یه پس گردنی ناز زدم بهش و فرار کردم وقتی اومد تو کلاس سریع اومد پیش من و گفت پس کلا سر من میزاری در میری نه؟؟ من هم که مثل همیشه از همه جا بی خبر گفتم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت خره بافتش درشت بود از پشتش دیدمت دفعه بعد یه کلاه با بافت ریز تر بزار که نبیننت و یه پس گردنی به جای اونی که من بهش زده بودم بهم زد و رفت شروع کرد درس دادن ............ اینم از خاطرات قدیم ولی شما اگه خواستید این کارو بکنید از یه کلاه با بافت ریز استفاده کنید که پس گردنی نخورید  باشههههههههههه

راستی یه ایمیل داشتم که گفته بود من این خاطرت را از خودم مینویسم و واقعیت نداره ولی کامران جان شما اگه شک داری میتونی بیای اصفهان قدمت رو چشم تک تک افرادی رو که تو این خاطرات نامشان رو آوردم بهت نشون میدم از معلم گرفته تا دوست و بغل دستی و ....میتونی از همه اونا بپرسی حتا از مامانم هم میتونی بپرسی.....من به خودم مطمئنم واینها عین واقعیت میباشد .

به علت بعضی جراحت های کوچک و بزرگ دارم میترکم از دست درد پس تا وقتی دیگر و مطلبی دیگر بای فظ بنگی

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 6:54 |  لینک ثابت   • 

84/08/30

ضد حال

سلام خوبید ؟؟؟؟؟ تا حالا شده ضد حال بخورید؟ اصلا میدونید ضد حال یعنی چی من الان براتون میگم شما هم بشناسید تا اگه بر خورد کردید حسابی نخوریدش................
ضدحال يعني وقتي يه قرار لطيف تو اينترنت داري کانکت نشي
ضدحال يعني وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره
ضدحال يعني بعد از کلي مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو
ضدحال يعني روز تولدت دوس دخترت جلوي دوستات فقط يه شاخه گل بهت بده و تو هم جلو همه سوسک بشي (وای ولی جوجوی من جلو یه نفر دیگه یه چیزی به من داد اااااااااااااااااااا دل همتون آب )
ضدحال يعني يه جلسه سر کلاس نري فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه (من که همیشه نمیرم همیشه هم استاد حضور غیاب میکنه بین چی میکشم)
ضدحال يعني با شکم گرسنه بري تو صف ژتون ولی غذا تموم کرده باشن
ضدحال يعني يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيري مادر شوهردختر خاله مامانت فوت کنه
ضدحال يعني قبض تلفن بياد ۹۸۴۵۴۶۴۶۵۴۱۳۲۱۴۶۵ تومن...!!
ضدحال يعني بعد از کلي مخ زدن تو اينترنت همينکه بياي به نتيجه برسي اشتراکت تموم بشه
ضدحال يعني با9.75 افتادن
ضد حال يعني يه شلوار خوشگل بخري همون روز اول گير کنه به صندلي پاره بشه (شانس بیاری جای دیگت پاره نشه اون ضد حالش بدتره)
ضدحال يعني صبح ساعت7 بري سر کلاس استاد نياد
ضدحال يعني بعد اينکه کلي افه زبان اوومدي نمره زبانت بشه 10
ضدحال يعني داداش کوچيکت دوشاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق
ضد حال يعني بري عروسي خانمها و اقايون جدا باشن
ضدحال يعني تو اتاقت فيلم نگاه ميکني همينکه ميرسه جاي.........مامان يا بابا بياد تو(منظورم جای اکشنش بود)
ضدحال يعني هيستوري رو پاک نکني همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه
ضدحال يعني کارگردان شدن حنا مخملباف
ضدحال يعني خواننده شدن ميناوند
ضدحال يعني پژو آر- دي سبز
ضدحال يعني فيلم ژاپني
ضدحال يعني عشق يه طرفه
ضدحال يعني صبح روزي که با دوستات ميخواي بري کوه بارون بياد
ضدحال يعني از سرويس دانشگاه جا موندن
ضدحال يعني با ماشين بابا جريمه شدن (مثل من و جوجو اونم به مقدار 7000 تومن )
ضدحال يعني سلام کني جوابتو ندن
ضدحال يعني عينکت سر جلسه امتحان بيفته زمين بشکنه
ضد حال يعني سر جلسه امتحان خودکارت تموم بشه
ضدحال يعني با دوست دخترت بري کافي شاپ دایی و زن داییت هم اونجا باشن
ضدحال يعني تاکسي سوار شي وسط راه بنزين تموم کنه
ضدحال يعني دفترچه تلفنتو گم کني
ضد حال يعني اونيکه خيلي دوستش داري رو نتوني ببيني (مثل من که جوجو رو دیر به دیر میبینم)
ای این اخری خیلی حالمو گرفت من برم یه کمی بخورمش تا بعد
بای فظ بنگی
نوشته شده توسط م.ع.ت در 10:48 |  لینک ثابت   • 

84/08/23

کلاس

آقا این مطلب فقط به خاطر نی نی نوشته شده و ارزش دیگری ندارد......

میخواهی با کلاس باشی؟

آقا اگر شما ذاتا" انسان با کلاسي هستيد که هيچ !!! اگه هم نیستی بايد از هر فرصتي براي نشان دادن با کلاس بودنت استفاده کنيد . شايد باورتون نشود ولي شما مي توانيد از جراحت خود نيز براي کلاس گذاشتن استفاده کنيد(مورد توجه نی نی که زخم و زیلی شده ) فقط کافيه جواب هاي زير را با اندکي قيافه موجه بيان کنيد:
*. اگر شصت پات زير اجاق گاز گير کرده واونو باند پيچي کردی هرکی پرسید بايد جواب بدی : "موقع تکان دادن پيانوي بابام پام مونده زيرش"
*. اگرمثل من کارگری و صورتت بر اثر جوشکاري زير آفتاب سوخته بايد بگی : "از اسکي آخر هفته نمي توانم بگذرم" ( البته من میگم کنار اقیانوس بودم برنزه شدم )
*. اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براووی یکی از بچه ها جلوي مدرسه دخترانه زمين خوردي در جواب بايد بگی : "با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کرديم" (حتی هوندا هم نه فقط ۱۰۰۰)
*. اگر انگشت دستت به ماهيتابه پياز داغ چسبيده بگو : "ديشب با قهوه جوش اينجوري شد"
*. اگر با چکش زدی رو ناخونت و شکستیش بگو : "به سيم گيتارم گير گير کرده"
*. اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن کوپني زير چشمت کبود شده باید بگی : "چند روز پيش توپ تنيس به صورتم خورد"
*. اگر رو صورتت چهار هزار تا جوش خفن براثر خوردن خرماي خيرات و چاي و شيريني زده باید بگی: "خواهرم از هلند شکلات زيادي اورده "
*. اگر ميني بوستون تو جاده خاکي چپ کرد و حسابي مجروح شدي (مثل نی نی) بسيار عصباني بگو : "الکي مي گن زانتيا ايربگ داره "( البته نی نی گفته تو مدرسه لیز خوردم اینم میشه ولی کلاس نداره مگه این که بگه تو مدرسه غیر انتفاعیمون این همه پول دادیم بازم زمین خوردم)
*. اگر کف دستت به قوري یا سماور چسبيد بگو:"حواسم نبود ميله ي شومينه زيادي داغ شد"
*. اگر موها و ابروهات در چهار شنبه سوري سوخت بگو:"بچه همسايه را از ميان شعله هاي آتش بيرون کشيدم! (البته از اون به بعد یا سوپر بنگی یا فردین صدات میکنن )
ببينم شما اينقدر بيكلاس بودي كه همه اينو خوندي ؟ راستی اگه نیاز داشتی موارد دیگه ای رو هم یاد بگیری بگید تا براتون با ایمیل اختصاصیم براتون بفرستم باشه فعلا بای فظ بنگی

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 5:42 |  لینک ثابت   • 

84/08/15

خاطره قسمت دوم

2

اون موقع ها که ما درس (آخه هیچ وقت نمیخوندیم) میخوندیم امکانات نبود که ما بیچاره ها باید تا بوغی از شب در مدرسه درس میخوندیم تا مدرسه دخترونه تعطیل بشه و همه دخترا برن خونه (تا یه وقت ما مزاحمشون نشیم ما هم اکثرا زنگ آخر رو دو در جلوی مدرسه دخترونه) بعدش مدرسه ما بتونه تعطیل کنه به همین علت ما تا بعد از تاریکی تو مدرسه بودیم تا خانوما تشریف ببرند خونه یه روز از این روزا که ما تا بوغی از شب سر کلاس بودیم و هوا هم به شدت تاریک شده بود وکفعمی (معلم کوتوله عربی معروف به آیییه کفنی) داشت هنوز افعال منفصل و متصل رو توضیح میداد یهو داوود پا شد از کلاس رفت بیرون چهار پنج دقیقه بعد بود که صدای انفجاری محله رو تکون داد و یهو برق همه جا قطع شد ما هم که آماده برای انجام عملیات خارق العاده دیگه هرچی دم دستمون بود به طرف کفنی پرتاب میکردیم کیف مداد خودکار دفتر کتاب (البته منظورکتابای دیگرانه آخه خودمون کتاب نمی بردیم مدرسه نیازی نبود چیز مهمی توشون نبود) لنگه کفش و ....... یهو دیدیم یکی داره میگه آی آخ نزن....... تازه چشمم به تاریکی عادت کرده بود که دیدم سقوط کنارم نیست دقت کردم دیدم واستاده کنار کفنی و داره میزندش کفنی هم هی میگفت آی نزن ترو خدا آروم تر بزن....... نزن تو سرم بزن تو پام آییییییی جون ننت نزن ترو خدا آی چشمم نزن تو چشم بزن تو پام من هم سریع جو گرفت مثل اسپادربنگی (یکی از القاب من) از رو میزا دویدم تو این مسیر چند بار پام خورد تو سرو کله بچه ها خودمو رسوندم به میز اول از رو میز اول خودمو پرتاب کردم طرفش تا موقعیتش رو تو تاریکی شناسایی کردم من هم شروع کردم به زدن(آی که چه حالی میداد آخه دلمون از دستش پر بود.... معلم عربی بود دیگه) همین جور که ما داشتیم کفنی رو میزدیم یهو دیدیم صدای ناظم مدرسه که دفترش کنار کلاس ما بود میاد انگاری اومده بود تو کلاس ولی ما نمیدیدیمش اونم ما رو نمی دید داد میزد کیه نزنیدش..... ما همین جور داشتیم میزدیم که صدای آخ و اوخ اونم بلند شد آره سقوط بود داشت ناظم رو میزد یهو از شانس بد ما برق اومد و تا اومدیم در بریم ناظم یقه سقوطو گرفت کفنی هم پاچه منو گرفت سقوط داد میزد آقا لو رفتیم ضایع شدیم........ دو هفته از مدرسه اخراجمون کردن ولی ما چیییییییی اونقده اذیت کردیم که بعد از یک هفته دیدن به نفعشونه ما سر کلاس باشیم دوباره رامون دادن سر کلاس راستی گفتم داوود رفت بیرون بعدش صدای انفجار اومد و برق رفت آره داوود رفته بود بیرون دیده بود در تابلوی برق زیر دکل روبروی مدرسه بازه اینم نامردی نکرده بود رفته بود یه میله از دم یه ساختمون نیمه کاره ورداشته بود آورده بود انداخته بود اون تو و باعث انفجار شده بود که 4-5 تا از پیرمردای بیکارمحل دیده بودن و بعدن اومدن تو مدرسه لوش دادن و اونم مثل ما از کلاس اخراج شد وکلی خندیدیم ولی خداییش اگه یه شب برق تو مدرستون رفت بگیرید همه رو از دم بزنید اییییییییییییییییی حال میده  یه چی دیگه هم بگم.......

آره گفتم که ما ساعت 4-6 عصر با کفعمی کلاس داشتیم و اون موقع هم تو زمستون هوا تاریک بود ما هم بعضی وقتا میرفتیم میز اول میشستیم تا کفنی بر میگشت طرف تخته میپریدم لامپو خاموش میکردم و فحش بود که نثار روان پاک آییییییه کفنی ( روان پاک شده بود بیچاره ) میکردیم یعدشم تا کفنی میاومند لامپو روشن میکرد همه بغل دستیشونو نشون میدادن میگفتن اقا این بود کفنی هم بی خیال میشد و ما کلی میخندیدیم آره اینم یه خاطره دیگه از اون موقع ها فعلا تا شما اینو میخونید من برم یکم تلوزیون نگا کنم باشهههههههههههههه

شعار این هفته : تا خون در رگ ماست معلم دشمن ماست..... مرگ بر عربی (از هر نوع 1 یا 2 یا 3فرقی نداره)مرگ بر ریاضی (اعم از دیفرنسیل جبر هندسه ریاضی عمومی و....) مرگ بر برادران سینوس تانژانت و کتانژانت و کسینوس

الهی آمین

بای فظ بنگی

نوشته شده توسط م.ع.ت در 12:6 |  لینک ثابت   • 

84/08/06

دعوا داری

ااااااااااااااااااااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

اینم شد زندگی؟

بابا همه به آدم گیر میدن صبح داشتم از بیمارستان بر میگشتم رفته بودم جواب آزمایشامو بگیرم چهار راهو رد کردم اومدم پارک کنم حواسم به ماشین پشتی نبود که داره از پارک در میاد دو تا بوق زد حالا من هم اعصاب قاطی گفتم خوب بابا.... یهو دیدم کله شو تا دم ناف از تو پنجره سمند کشید بیرون(خانومای عزیز توجه داشته باشید تاکسی های محل ما همشون سمند هستند بابا محله مایه دارهاست دیگه.....) آره شروع کرد گیر دادن که چی گفتی ؟؟؟؟ جرات داری یه بار دیگه بگو تا حالیت کنم و از این شرو ور ها من هم از ماشین پیاده شدم و به علت مقداری قاطی بودن گفتم حالت خوبه؟؟؟؟؟؟  برو حاجی خدا روزیتو یه جا دیگه حوالت کنه که یارو داغ کرد اومد از ماشین پیاده شه در عین حال در حال گفتن ذکرهای بد و بی ناموسی بود که دیدم دیگه نمیشه خودمو کنترل کنم و تا درو وا کرد و پاشو گذاشت زمین درماشینشو بستم رو پاش آخش تا طبقه 11 آسمان رفت و هی داد میزد ول کن تا بیام پایین بهت بگم من هم میگفتم نه همینجا بشین و بگو که شروع کرد به فحش دادن من هم دستمو ول کردم تو صورت حج آقا و دماغ گرامی حج آقا رو پر خون کردم و تا دیدم که چند تا از راننده تاکسی های خط حمله ور شدند به طرف ما فرار را بر قرار ترجیح داده و با 7 تا بخیه رو شیکم  فرار کردم ولی میخواهم نتیجه بگیرم آقا اعصابت خورده چرا به من گیر میدی؟؟؟ هان .... نه خودمونیم چرا؟ دارم از خود تو میپرسم!!! آره از تو!!!! تو که اینجایی.. آره خودتو میگم..... بگو دیگه!!! چرا پشت سرتو نگاه میکنی؟؟ آره با توام کچل !!! هوی چرا یابوآب میدی؟ جواب منو بده!!! میزنم چک و لقدیت میکنم ها ..............................(این نقطه ها یه سری فحش بد و بی ناموسی بود اعم از بی شور خر الاق کثافت دیوونه و........)تا با شما درگیر نشدم برم پی کارم کاری ندارید؟

قربوق شما بای فظ

نوشته شده توسط م.ع.ت در 5:16 |  لینک ثابت   • 

84/07/27

یه گزارش ببینید

گزارش سیاسی هفته بنگی اکسپرش (خبر گزاری رسمی خوابگاههای دانشگاهی)

طبق گزارش های رسيده از دانشکده متالورژی در پی به قدرت رسيدن دکتر ضایع (زارع) که از اصلاح طلبان راديکال می باشد (چون استاد ریاضی بوده) وی با مسدود کردن دستشويی آقايان اقدام به نوسازی پايه های قدرت (مستقر در مستراح) نمود. اين اقدام وی خشم دانشجويان رو به انقراض پسر را در پی داشت (مورد توجه مسئولین) که بايستی خود را تا ساختمان خوابگاه خواهران نگه می داشتند. يکی از دانشجويان به خبرنگار ما گفت که به چشم خود دانشجويانی را ديده که به سرعت می دويدند. ب.ب دانشجوی ديگری است که معتقد است با اين اقدام جوانان ديگر جايی برای تخليه خود نخواهند داشت. از سوی ديگر پ.ن نگرانی شدید خود از اين که دامنه اصلاحات به دست شويی ساختمان خوابگاه دختران کشيده شود ابراز کرد. دانشجوی ديگری نيز با شرم و حيا از مشکلات بهداشتی پيش آمده در مسير ساختمان خوابگاه می گويدکه به علت موجود نبودن رخت کن عزیزان در میان درختان اقدام به تعوض لباس میکنند.

دختران هم پای پسران

دانشجويان دختر نيز به شدت در نگرانی به سر می برند. ص.ص در حالی که از ترس می لرزد می گويد: اگر دست شويی مارو هم اينجوری کنن چی؟ کجا ميک آپ کنيم؟ 

فشار زيادی که اين اصلاحات بر دانشجويان تحميل می کند باعث شد تا برای اولين بار در دست شويی ويژه اساتيد بر روی دانشجويان باز گردد. اين دست شويی که مطابق با آخرين استاندارد های روز جهان ساخته شده است به شکل دوره ای توسط کارشاناسان انگليسی مورد بازبينی دقيق و کنترل کيفيت قرار می گيرد. همچنين اين دست شويی علاوه بر استاندارد ملی ايران موفق به کسب ايزو چهارده هزار برای مديريت محيط زيست شده است. گشايش درهای دست شويی ويژه اساتيد نيز واکنش های متفاتی را به دنبال داشته است.

يک از تحليلگران مسائل مستراح می گويد باز شدن دست شويی اساتيد به روی دانشجويان موجب شفاف سازی روابط استاد-دانشجو خواهد شد که بازده آموزشی را بالا برده و در نهايت مقدمات صنعتی شدن کشور را فراهم می آورد. از سوی ديگر سطح بالای استاندارد های بهداشتی اين دست شويی ها سطح سليقه دانشجويان را ارتقاع داده و موجب بالا رفتن سطح بهداشت جامعه می شود. اما پ.ن معتقد است که دست شويی اساتيد فاقد جو صميمی لازم است، وی می گويد: خودمونيم تو روت می شه جلو چهار تا استاد بگوزی؟ وی همچنين سنگ مثانه را تهديدی جدی برای امنيت ملی دانست و اضافه می کند رنگ بوی اين مشکلات هيچ کمکی به شفاف سازی روابط و ارتقاع سطح بهداشت عمومی نخواهد کرد.لازم به ذکر است که پيش از اين اساتيد در پشت در های بسته اقدام به دست شويی کردن می کردند.

اسناد دست داشتن گروهک آهورا يزدی در وقايع دست شويی آقايان

از ديگر سو چند شب پيش. دکتر آهورا يزدی معروف به چوپان دروغگو مسئوليت اين اقدام تروريستی را پذيرفت و گفت اين اقدام در سلسه اتفاق هايی که منجر به نابودی رژيم خواهد شد انجام شده است. دکتر آصفی که برای تکذيب ادعا های قبلی اهورا با خبرنگاران سخن می گفت با شنيدن اين خبر از خبرنگار ما اون قدر خنديد تا دچار ايست قلبی شد و در گذشت. مراسم تشيع پيکر وی فردا از برابر سفارت ايران در برلين انجام خواهد. اتوبوس جهت بهشت زهرا و بساط بخور بخور در محل موجود است. حضور شما مورد تسلی خاطر آن مرحوم و شادی روح بازماندگان خواهد بود. لازم به يادآوری است که وی به زودی خبر فوت خود را تکذيب خواهد کرد.يک تحليل گر سياسی نيز اين اقدام را بدون ارتباط با نزديک شدن به انتخابات آمريکا نمی داند و میگوید کار، کار اینگیلسی هاست.

چند وقت پيشم يه فکر جالب زد به سرم. از اون فکر هايی که اگر توی حموم به سر يه نابغه بی حيا بزنه، عفت عمومی جريحه دار ميشه میگما یه روز قرار بزاریم همه جمع بشیم یه جا همدیگه رو ببینیم ایول بزار شورتمو بپوشم برم تو خیابون که عفت جریحش خراب نشه ایول

بابا من هم ته فکر بودم ها خودم نمی دونستم...

فعلا بای فظ

نوشته شده توسط م.ع.ت در 7:19 |  لینک ثابت   • 

84/07/16

خاطره قسمت اول

سلام به همه عزیزان

می دونی چیه اون روزا که دبیرستان بیدیم چه کارا که نمی کردیم

امروز میخواهم از خاطرات دبیرستانم براتون بگم ولی طبقه بندی شده این کارو میکنم(اینو از قلم چی یاد گرفتم همه چی طبقه بندی شده) از اوایل دبیرستان شروع میکنم بعدش میرم بالا تا پیش دانشجویی و دانشگاه و بعدشم دیگه پیر شدم فعلا همینو داشته باشید تا بعد................

1

آره  ننه دلم بگه برات که(جَووووو ننه شهرزاد گرفته)  یه روز از روزایی که ما توی مردسه درس میخوندیم (آخه این روزا جزو روزهایی هستند که کلا دراقلیت بودند) رفته بودیم سال دوم که ریختنمون تو یه کلاس رویایی به نام B3... این کلاس که تشکیل شده بود از جمعی افراد درس خوان و علاقه مند به درس و مدرسه از همان اول باعث به وجود آمدن یکسری مشکلات در مدرسه شد.... در همان روز اول  یه اکیپ تشکیل دادیم که این اکیپ در مدرسه امر به هم ریختن مدرسه را بر عهده گرفت و از هیچ کاری کم نگذاشت وتقریبا هیچ کس از دست این اکیپ سالم در نرفت این کلاس به شکل یک تک کلاس در طبقه همکف مدرسه بود که در کنار نماز خونه و دفتر ناظم  سال دومی ها قرار داشت حالا یکی دو تا از خاطرات سال دوم رو براتون بگم :

یه بار با سقوط (اسم مستعار بغل دستیم بود ) سر کلاس هندسه آقای سید حسینی نشسته بودیم و سید حسینی هم داشت ماتریس X را درس میداد که ناگهان احساس کردیم جامون تنگه و باید میزها رو به جلو هل بدهیم (اینم بگم که جلوی ردیف ما با فاصله یک میز خالی دیوار بود ) این بود که پاهای مبارک را پشت میز جلویی گذاشتیم و 1...2....3 آتش و حالا سال 2000 کلی لی لی لی لی.... میز جلویی همچی با دیوار برخورد کرد که گویی آهن کوبند آهنگران دو نفر میز اولی ها با صورت رفتند تو دیوار و آقای سید حسنی که یه سکته ناقص زد تازه فهمیده بود که چه خبر شده دادش در اومد که بنگیییییییییییییییی سقوططططط و به طرف ما حمله ور شد که من و سقوط فرار را بر قرار ترجیح داده و از روی میز ایتس ایتس (اسم مستعار یکی از بچه ها) اینها پریدیم و از اون ور کلاس فرار کردیم سقوط در رفت ولی من واستادم پشت در کلاس (اینم بگم که کلاس ما  چهار تا پنجره تو حیاط مدرسه داشت ) سقوط رفت پشت پنجره کلاس ولی من در یه عملیات انتحاری پشت در بسته کلاس واستادم یه کم که کلاس آروم شد رفتم یه تی (اینم نمی دونی چیه؟؟؟ وسیله ای است برای تمیز کردن زمین....خانوما خوب بلدن ) از تو موتور خونه آوردم و گذاشتم پشت در کلاس و در زدم وقتی سید حسینی (معروف به آبادان 11 به خاطر داشتن یه پیکان 42 با پلاک آبادان 11) درو وا کرد تی افتاد جلوش و یه جیغ بنفش کشید که تمام مدرسه لرزید من هم سریع فرار کردم رفتم پیش سقوط پشت پنجره کلاس دیدیم آبادان 11 داره داد میزنه بنگی سقوط بیاید تو.......... ما از انجام این کار به خاطر مسائل جانی (آخه میترسیدیم بزنیم بکشتمون ) خودداری کردیم که یهو داد زد مگه من مامانتونم که برا من ناز میکنید؟؟( البته اینو با یه لهجه ته آبادان به علاوه یه کم نازمیگفت که آدم میترکید از خنده ) و اسم ما دوتا رو تو دفترش خط خطی کرد که یهو بابکی ملخ (اینم اسم مستعار بابکی بود) داد زد هوووووووی عمو(بابا عموش نبود که تیکه کلام ملخ بود) حواست کجاست اسم منو خط زدی و همه زدند زیر خنده آبادان 11 هم که عصبانی شده بود دفتر کلاس رو پاره کرد و رفت پیش مدیر مردسه تو این وضعیت بهترین کار چی بود؟؟؟؟...... تعطیلی کلاس بچه ها هم که همیشه آماده برای فرار بودند همه پا شدن رفتیم چایی خونه یه دوغ و گوشفیل توپ زدیم (بابا کلاس کلا یه دست بود نخاله تو کلاسمون نداشتیم همه پایه برای همه جورعملیات خارق العاده ) که بعد از این ماجرا کل کلاس به مدت یک هفته به حالت معلق در آمد و وقتی دیدن ما بجای التماس خواهش می ریم میگردیم وعین خیالمون هم نیست روشون کم شد و سه نمره از انظباط همه کم کردن و کلاس رو دوباره تشکیل دادن..

این بود اولین خاطره که در هفته اول سال دوم برام اتفاق افتاد بشینید پای کامپیوتر تکون هم نخورید تا من هفته دیگه قسمت دوم رو بنویسم باشه!!!!!!!!مگه نگفتم تکون نخور صاف بشین دست به سینه اهان چهار زانو بشین رو میز( نه ضایس همون جوری بشین) آفرین دفتر مخشتو بیار یه مهر 1000 آفرین واست بزنم خوب دیگه پر رو نشو برو بشین فردا هم مامانتو بیار

فعلا بای فظ بنگی   

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 8:19 |  لینک ثابت   • 

84/07/08

گمشده

نوشته شده توسط م.ع.ت در 21:55 |  لینک ثابت   • 

84/06/31

سلام به همه عزیزان

+۱۸خواندن این مطلب  برای  افراد زیر هجده سال توصیه نمیشود  +۱۸

برای این دفعه قسمتی از یک کتاب را برایتان انتخاب کردم که براتون مینویسم این کتاب نوشته خانم" قبیده سادات سید عزیز اللهی دریا کناری رشتوند فرد" میباشد این بانوی روشندل ایرانی که یک رشتی اصالت دار است بر اثر صانحه بر خورد یک جسم لوله ای شکل ( شایدم منظورم یه شاخه درخت باشه چرا تا گفتم رشتی بوده فک کردی چیز رفته تو چشش؟؟؟ بی جنبه منحرف!!!! ) با چشمش نابینا شد و از آن پس خانه نشین شده  و برای امرار معاش به نوشتن پرداخت و در ابتدا خاطرات خود را نوشت  که این نوشته ها در میان روشندلان عزیز طرفداران بسیاری دارد من هم قسمتی از این نوشته ها را برای شما انتخاب کردم

   .   . . .    .. . .   . .. .  .. .   . . .  . . ..   . . . .. .  . . . . ..   . .. .. . . . . .   . . .  . . .  . . ... . .. . .  .. . .   .. . .. . .  . .. ... .    .. . . .   .. .. . . . .   . .. . . .. . . .   . . . .. .   .. . . . .    . .. . . . . . . . . .    .. . . .   . . ..    .. . . . ... .. . .. .  . . ..    .. . . . . .  . . .. . . ... ...  . .    ... . . .. . . . .. . . .. . .. .    .. .. . ..  . . . .. . .    . . .. . . .. . . ... . .. .  . .. . . ... .. . ..  . . .. . . . .. .    .. . . .. . .  . . .. . . . . . ..    ... . . . . . . . . .  . .. . .. . . . . . . . .. . . .. . .  .. . . . . . .. . . .. . . ..  .

به گیرنده های خودتون دست درازی نکنید بابا این نوشته ها به زبان بریل یا همون خط رنده ای نوشته شده من خودم هم نتونستم بخونمش اگه شما تونستید بخونید به من هم بگید تا من هم لذت ببرم ولی شنیدم این قسمتش خیلی باحاله و در مورد اون موقعی است که مامانش داشت به اون التماس میکرد که به باباش هیچی نگه (به تو چه چی رو؟؟؟  شاید این که غذای اون روز را سوزونده بوده شایدم با یکی از همسایه ها رفته بوده بیرون یا حتی .........) جون خودتون هر کی میفهمه این چی نوشته به من هم بگه من هم دلم میخواهد بدونم که مامانه چی رو میخواسته بچه به باباهه نگه  ببینید من باید برم بیرون کار دارم از دفعه آینده من میخواهم تیکه هایی از سفرنامه های بنگی پلو رو براتون بنویسم خودتونو آماده کنید تا بعد

بای فظ

  

نوشته شده توسط م.ع.ت در 15:41 |  لینک ثابت   • 

84/06/29

ستم

آقا میدونید ستم یعنی چی؟

اصلا تا حالا تو عمرتون با یه مساله که کلا ستم باشه برخورد کردید؟

اصلا میدونید ستم یعنی چی؟

میخواهم یه سری مسائل ستم روزگارو براتون بگم.....

  1. این که بری یکی از این خونه قدیمی ها که دستشوییشون(البته گلاب نادر به روتون با کلی جایزه جدید) تو حیاته و یه پنجره کوچولو تو خیابوون داره بعدش بخواهی یه صدای نا هنجاراز خودت خارج کنی که بفهمی زنگ دبیرستان دخترانه دیوار به دیوار خونه خورده و همه دارن از زیر این پنجره رد میشن (در این حالت من که ترکیدن را ترجیح میدم تا صدای خنده 72000 (به نیت 72 تن )آدم بی کار )
  2. این که وسط عروسی در حالی که دارید ماشین عروس را دنبال میکنید همه رد شن و شما پشت چراغ قرمز بمونی
  3. این که تو همون موقعیت عروسی بعد از سبز شدن چراغ راه بیفتی و تو چهار راه بعدی با این که از همه جلو زدی وسط چهار راه خاموش کنی (اونم بهر دلیلی اونش مهم نیست)
  4.  وقتی در جمع مختلط (استغفر الله) داری می رقصی یهو پات گیر کنه به فرش و بخوری زمین تازه بیفتی جلوی پای دختری که باهاش رو در واستی داری
  5. داری دست میکنی تو دماغت و یهو دوربین بیاد رو تو که ازت فیلم بگیره
  6. تو یه جمع جک بگی و هیشکی نخنده
  7.  تو مهمونی خواستگاری تا بیای بشینی رو مبل درز شلوارت باز بشه و یه صدای زیبا بده
  8. یه رشته قبول شده باشی که هیچ جا نتونی اسم ببری (مثل من هر جا میگم جوشکاری میخونم میگن خوب بیا برای در ما یه حفاظ جوش بده یا میگن واحد صافکاری نقاشی هم دارید؟)

خوب حالا اگه این مشکلات پیش اومد چی کار کنیم

  1. برای این مورد میتونید از چوب پنبه استفاده کنید (بابا فکر بد نکن بکنش تو گوشت تا صدای خنده ها رو نشنوی و هر کاری دوس داری بکن) حالا میتونی تو اونجاتم فرو کنی تا 1 ساعت ورم کنی تا دخترا از اون دورو بر برن و خودتو راحت کنی
  2. در این حالت میتونید بعدا شعار بدید که من end فرهنگ و فهم وشعور هستم و هیچ وقت چراغ زرد را رد نمیکنم تا تبرئه شوید
  3. این هم مساله مهمی نیست میتونید در این موقعت سریع از ماشین پیاده شید خیابونو بند بیارد و شروع کنید به رقص که همه فک کنن شما خودتون واستادید تا برقصید
  4. در این حالت هم میتونی با شیرین زبونی به همون خانوم بگی " ای خدا چه کنم عشق به شماست دیگه.... آدمو حالی باقالی میکنه." ( حالی بقالی رو یه نفر میگه که جوجویی بیش نیست )
  5. میتونی بازم با حفظ حالت یه انگشت دیگتم بکنی تو اون یکی سوراخ و ادای صوت زدن در بیاری تا ضایع نشی
  6. در این موقعت میتونی یه پلتیک بزنی و دست کنی تو جیبت موبایلتو در بیاری بگی ببخشید الان میام بقیه جوکو براتون میگم(بابا آدم عاقل رو ویبره بوده دیگه) که نفهمن جک همین بیمزهه بود بعد هم که اومدید بحثو عوض کنید
  7. این موقعیت شوخی ور دار نیست و حتما تو این موقعیت باید از خجالت آب بشی برو تو فرش
  8. مثل من هیچ جا نگی دانشگاه قبول شدی بگی سربازی میرم بهتره ......

راستی میدونید خامپالو یعنی چی؟ هر کی میدونه یه نامه برای من بنویسه و به آدرس email  من بفرسته تا به قید قرعه یک جلد کتاب از سری کتابهای سفرهای بنگی پلو (اینم از القاب بی شمار منه که از روش تقلید کردند و مارکو پلو رو ساختن) رو براش بفرستم شما فک کنید من هم برم این چوب پنبه هرو در بیارم (از تو گوشم منظورم بود) بای بای فظ

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 16:11 |  لینک ثابت   • 

84/06/26

دزد

سلام به همه میدونید چی شده؟؟؟؟؟؟؟

اصلا الان میگم همتون حال کنید اول بگم که این یه مدت که نبیدم رفته بودیدم تهران که یکم کارامو برسم

آقا خدا نصیب نکنه بخوای تو تهران سوار مترو بشی نمی دونی چه خبره!!!!!! در ابتدا با رعایت حقوق شهروندی و با عزت و احترام وارد ایستگاه میشی بعد از گذشتن از میان ازدحام های زیاد که برای خرید بلیط در حال اجرا است یه عدد بلیط گیرمیاری تازه در این موقعیت یه 100 تومنی میدی 2000تومن پول خورد پست میده حالا بیا جمش کن بعد از2 ثانیه یه یارو با عصبانیت اونو ازت میگیره و به شدت پاره میکنه(انگاری باهاش پدر کشتگی داره) بعد که از گیت رد شدی به وسیله یه سری تنه و مشت و لقد همراهی میشوی تا دم ریل قطار(شانس بیاری پرت نشی پایین) بعد از تحمل این مصیبت بزرگ میری یه روزنامه همشهری از دستگاه بگیری صد تومنی میدی روزنامه که بهت نمی ده هیچ میگه دستگاه قادر به انجام دستور شما نمیباشد و پولت هم بوسیله دستگاه بالا کشیده میشه و تو اعصابت خورد میشه بعد قطار میاد و 2000 نفر میچپند توش و اگه شانس بیاری و تو هم یکی از این 2000 نفر باشی وارد میشی حالا تو این شلوغی چقدر خلافهای مختلف انجام میشه خدا داند  بعد که به شدتلاغر شدی(چون مترو به صورت یه سونای کامل در میاید) وآبت گرفته شد (به علت فشارهای وارده از اطراف) به مقصد که میرسی مردم همچی به سرعت خارج میشن انگاری گفتن هرکی زود تر بیاد بیرون بهش غوغو میدن (غوغو در اصتلاح (بازم نمیدونم چطوری نوشته میشه) ارغوان یعنی شکلات)

حالا مسئله اصلی که میخواستم بگم

تیتر اول غیبت های روز محل (گرد آوری توسط خبرنگار افتخاری این هفته خانم بیات مدیر مسئول گرد همایی غیبت و فضولی محل)  

دیشب دو تا بچه 15 ساله تو محله ما یه ماشین پلیس دزدیدند.....

به نقل از خبرگذاری خانم بیات(همان خانم هسایه روبرویی که نخواست نام او فاش شود) در حدود ساعت 11 شب در محله ما دو تا پسر 15 ساله که اقدام به شرب خمر کرده بودند (فارسیش میشه عرق خورده بودند)توسط ماموران نیروی انتظامی دستگیر و به داخل یک دستگاه اتومبیل پلیس پرت شدند وتمام دربها بر روی این جوانان بسته شد تا ماموران پلیس در گشت و گذاری قدرتمندانه در پارک محل اراذل و اوباش را بترساند که ناگهان این دو نوجوان اتومبیل را روشن کرده و با سرعت زیاد به حرکت در آوردند(البته در این گزارش به نوع ماشین اشاره نشده ولی با شک غریب به یقین(یعنی دور از یقین به املای کلمه توجه فرمایید(اینم از اثرات دیدن یه نفر که لیسانس ادبیات داره)) الگانس بوده چون آخه خودت فک کن ببین میشه یه الگانس بدون سوویچ رو روشن کرد آی کیو!!!! پس به این نتیجه میرسیم پیکان بوده)  که بعد از حدود نیم ساعت حدود 15 الگ (یا همان الگانس پلیس) 8 تا لند کروز 5 تا پیکان و 10 تا موتور پلیس نیز در این محل حضور به هم رسانیدند تا برای جستجوی ماشین ربوده شده راهی گردند که تا کنون خبری از این ماشین ربوده شده در دست نیست و به شکلی وحشتناک پوز نیروی پلیس یویوشده که نگو و نپرس(بابا همه چی رو که من نباید توضیح بدم یویو شده یعنی کش اومده)

در انتها اینو هم بگم که قراره بنگی تا یکی دو روز دیگه بره عمل کنه پس دستا بالا... بالاتر... تو هم بیار بالا آهان همه باهم بگید : "   خداوندا این گوهر تابناک علم و دانش همچنین این نابغه عصر را از ما نگیر  "   الهی آمین..... امیدوارم همینجوری که من موفقم شما هم موفق باشید

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 14:31 |  لینک ثابت   • 

84/06/13

یک خاطره

سلام آ قا ما کپک زدیم تو خونه اونقده بیکارنشستم

دارم میمیرم این هم از دست این دکتره که استراحت مطلق به من داده ( آره جون عمش من هم استراحت میکنم دیروز که کوه بودم (تریا کوه منظورمه)) میخواهم امروز یه خاطره از دوران جووووونی بنگی بگم اون موقع ها که بهش میگفتند بنگی زلزله (اخه الان بهم میگن بنگی کلکشن) الان شدم کلکسیون بیماری همین جوری هم نازل میشه عین بارون  .............................

در اوان جوانی بودم که یه روز به سرم زد که با آرمی (یکی از دوستای دوران قدیم ) برم دانشگاه صنعتی اصفهان که ببینم  اینقده میگن دانشگاه صنعتی چیه!!!!

ما راهی شدیم رسیده بودیم جلوی کلاس آرمی اینا صدایی نمی اومد (جز صدای پر های یه پشه که اونم سعی میکرد برای به هم نخوردن نظم کلاس آروم بپره) من هم فک کرده بودم عین دانشگاه خودمونه تا درو وا کردم گفتم برپا و رفتم تو کلاس یهو دیدم که یه آقایی که بیشتر به شلکس میخورد دیوونه باشه که( بعد فهمیدم استاده) سره کلاس پا تخته وایستاده  تازه من فهمیدم تو این دانشگاه سر کلاس کسی حرف نمیزنه و جای بسی تعجب را برای من یه ارمغان آورد همه دانشجو ها هم یه جوری نگا میکردند که اینگاری یه قاتل دیدن استاد گفت بفرمایید داخل من هم گفتم نه شما بفرمایید که صدای آرمی رو از پشت در شنیدم که داره میگه خره این یاروهم استاده هم رییس دانشگاه که من تازه سیم کارتم (دیگه دوران دوزاری و یه قرونی گذشت بابا الان عصراطلاعاته ) افتاد که ای داد چه گندی زدم رفتیم تو و مثل همیشه ته نشین شدم (یعنی نشستم ته کلاس) یه نگا کردم دیدم جز من و آرمی که به خاطر من اومده ته کلاس بقیه تو ردیفهای اول و دوم و سومند(کلاس نبود لامصب زمین فوتفال بود ) اوستا (اونقده کارگری کردم فرق استاد و اوستا رو هم فراموش کردم )  داشت درس میداد یه چیزایی خارجی رو تخته نوشته بود گفتم میبخشید این خارجیا چیه رو تخته نوشتید که یهو همه زدند زیر خنده این آرمی بیچاره هم سرخ شده بود عین گلابی( مگه سرخه؟) استاد گفت اینها مربوط به مبحث القای الکترو مغناطیسی به روش یه یارو تو مایه های سقراط(همون صغری خودمون) یا الکساندر گراهام ول یا یکی از همینا بود من هم گفتم آهااااااااان و ادامه درسشو شروع کرد داشت تند تند مینوشت که دیدم نوشت رادیکال چهل و نه بعد نوشت مساوی نه ( با این که تو ریاضی اصلا مخم کار نمیکنه(البته این تنها مبحصی است که من ضعف دارم) ولی خوب بنگی استعداده دیگه اینو زود گرفت) یهو مثل اینا که برق گرفته باشد شون داد زدم آقااااااااااااااا که همه بر گشتند طرف من گفتم اینو اشتباه حل کردید یارو فکر کرد راه حل رو اشتباه رفته یه دور چکش کرد گفتنه مشکل نداره تشریف بیارید جلو بگید ببینم چرا اشتباهه؟ من هم رفتم مثل اینا که قانون جاذبه رو میخواهن نقض کنن یه گچ ورداشتم گفتم ببینید استاد اینجا رو... نه رو کردم هفت و گچو دادم دست استاد که یهو آرمی زد زیر خنده بعدشم استاد زد زیر خنده و گفت شاگرد همین کلاسی؟ گفتم بله استاد گفت ندیده بودمت تا حالا گفتم استاد ما مسافرت خارج کشور بودیم (آره دیگه سیرجون سیتی بودم ) الان اومدیم گفت برو بشین و درستو بخون بچه من هم سر بلند به صندلی آخر برگشتم آخرا کلاس بود که استاد گفت درس تمام نشده و باید هفته دیگه هم بیاید  (چون آخرا ترم بود) همه میگفتند که استاد تا درس تموم بشه ما میایم که من هم بلند شدم مثل شیر گفتم استاد من به نمایندگی از همه میگم نمیتونیم بیایم آخه باید بریم شهرستان و خیلی وقته خوانواده مونو ندیدیم شما هم این قسمت مونده رو حذف کن که کلاس بهم ریخت استادم گفت باشه پس امتحان تا همین جا و گفت برید همه شاکی بودن و داشتند با چشاشون منو میکشتن که گفتم استاد ببخشید در عقبو بزنید ما پیاده شیم چون یه لحظه دیگه واستیم اینا ما رو میزنن که یهو کلاس رفت رو هوا( اینم بگم کلاس یه در جلو یه در هم عقب داشت ولی عقبی بسته بود ) من هم که دیدم اوضاع قاراش میشه زودی مثل آهو ازدستان این ایادی شیطان فرار کردم تا به من گزندی نرسه بعده ها دوستای آرمی ازش خواسته بودن که من بازم سرفرازشون کنم ولی من این کار رو از ترس جون انجام ندادم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی خدا دلم واسه اون موقعها تنگ شده یادش بخیر

 من برم یه کم استراحت مطلق کنم پس فعلا بابااااااااااااااااای

نوشته شده توسط م.ع.ت در 21:38 |  لینک ثابت   • 

84/06/08

اعتیاد

سلام بر همه دوستان

این باز به گفته آشیخ زگیل خان و شمیم جان من هر وقت بتونم مینویسم و آپ دیت میکنم تا کور شود هر کی فک میکنه من این وفلاگو میبندم (پس احتمالا خودم کور میشم چون اولین بار خودم به سرم زد ببندمش)

ولی اگه کور هم بشم تا خون در رگ ماست وفلاگ بسته نخواهد شد و تا آخرین قطره خون خود با آمریکا میجنگم (چرا؟  نمیدونم ) و در آخر از آقا زگیل و شمیم جان که مرا تحریک کردند که ادامه بدهم مستشکرم

مطلب این دفعه در مورد اعتیاد به اینترنت است که جزو بلا های خانمان سوز جوامع بشری میباشد در این رابطه جوجه  با دکتر بنگی ( آخه من در همه موارد تخصص دارم) مصاحبه ای داشته که شرح آن را در زیر می آوریم

- سلام آقای دکتر

- سلام جوجه سلام جانم سلام گلم سلام قشنگم سلام نازنین ......(به علت طولانی بودن این جمله دکتر از نوشتن بقیه آن خود داری میکنیم)

- خوب هستید ؟

- نوکرت بگردم چهار سیلندر با دو تا سوپاپ اضافه (نه به جواب قبلی نه به این جوابش)

- آقای دکتر میخواستیم در مورد اعتیاد به اینترنت سوالاتی بپرسیم اجازه میدهید

- خارش دارم بپرسید ( بنگی  با خضوع و خشوع کامل جواب سوالات مردمو میدم)

- اول یه سوال خصوصی آقای دکتر شما این همه علم را از کجا اوردید؟

- کلا بنگی جزو نوابغ بشره و مایه مباهات انسانها و از همه چیز سر در میاره پزشکی که چیزی نیست ما حتی از خیار فروشی و .....( از نوشتن ادامه این بحث به علت ریخته شدن پته بنگی بر روی آب خود داری می کنیم)

- خوب آقای دکتر میشه از علائم این بیماری برای ما بگویید؟

Of korse  - (این هم به افتخار دختر خاله جوجه که دوس داره اینگلیسی حرف بزنه ولی کلا 3-4 تا کلمه بلده و اونم غلت غلوت حالا نمیدونم غلت غلوت رو همین جوری مینویسن یا نه )

- خوب بگید دیگه

- آهان باشه اهم اهم (این صدای صاف کردن گلوی دکتر بود به گیرنده خود دست درازی نکنید)

این جور افراد:

·        ساعت چهار صبح که برای خوردن آب به سمت آشپزخانه میروند در بین راه ایمیل هایشان را چک میکنند

·        وقتی مودم را خاموش میکنند احساس پوچی میکنند و فکر میکنند عزیزی را از دست داده اند

·        این عزیزان بیش از دیگران در دانشگاه میمانند تا از اشتراک رایگان اینترنت استفاده کنند

·        در نامه های پستی هم از شکلک های یاهو مسنجر استفاده میکنند مثل :d

·        وقتی میخواهند بخندند به صورت دراز کش روز زمین و میخوابند و سر خود را نود درجه به سمت چپ میچرخانند( مانند شکلک یاهو مسنجر)

·        تکالیفشان را به صورتhtml   در می آورند و آدرس اینترنتی آن را به استادشان میدند

·        سگشان هم برای خودش یک صفحه وب دارد

·        خواب شبشان هم به صورت flash است (این علامت مشترک بین معتادان اینترنت و کامپیوتر است)

·        اگر احیانا دارای فرزند پسر باشند بجای جواد آنرا java صدا میکنند

·        همسرشان را به صورت aghamoon@work.com یا ayal@kitchen.com به دیگران معرفی میکنند

·        آدرس منزلشان را به صورت http://isfahan.mardavij/esteghlal/no.14 روی پاکت نامه مینویسند

·        همه دوستانشان یک @ در انتهای اسمشان دارند

·        از این که در یک آگهی ترحیم نمیتوان آدرس email جدید مرحوم را نوشت ناراحت هستند

·        تنها ارتباطشان با افراد منزل از طریق email است

·        برای این افراد انتخاب بین پرداخت قبض آب و هزینه اشتراک اینترنت آسان است وقتی این سوال از آنها میشود آنها جواب میدهند  باید یه مدت بی آبی را تحمل کرد

·        بر روی کنترل تلوزیونشان هم double click میکنند

·        سفرشان را در هواپیما در حالی طی میکنند که کامپیوتر نوت بوکشان روی پایشان و فرزندشان در جعبه بالای سرشان است

·        برای این که یادشان باشد خانمشان چه قیافه ای دارد یک کلاه گیس روی مونیتور میگذارند

-         مستشکریم آقای دکتر

-         باز هم خارش دارم جانم من همیشه و در همه حال برای کمک به شما در خدمتم  حتی برای شستن ظروف غذا و پاک کردن شیشه ....(در اینجا باز هم داشت با آبروی بنگی  بازی میشد که مجبور به سانسور شدیم)

با تشکر از جوجه که این مصاحبه رو انجام داده بود خوب این هم از مطلب این دفعه..... ایشالا که شما معتاد نشده باشید اگه شدید حتما به مطب دکتر بنگی مراجعه کنید تا سریعتر درمان بشوید

آدرس مطب http://isfahan.mardavij/esteghlal/no.14  

نوشته شده توسط م.ع.ت در 14:27 |  لینک ثابت   • 

84/06/06

اینم به خاطر زگیل خان هر وقت تونستم مینویسم

سلام به همه که مطالب زیبا و آموزنده منو میخونن (نه دیگه خداییش یه دونه مطلب آموزنده نوشته بودم دیگه)

آره میگفتم این مطلب در مورد نحوه ذله کردن ملته ولی باید جنبه کتک خوردن هم داشته باشی چون خیلی از این مسائل باعث کتک خوردن شما هم خواهد شد

1. در مورد معلمان عزیز شما میتوانید از راههای زیر استفاده کنید

 خاموش کردن چراغ کلاس (این در صورتی است که تا بوغی از شب سر کلاس میمانید و" زصبح واره تا شب دانش بجوی است " و هوا تاریک میشود) و کشیدن سر فحش یا پرتاب انواع اشیای دم دست به سمت معلم اعم از مداد کیف دفتر لنگه کفش کیا و.... به سمت معلم گرامی (البته در مورد معلم های بد کاربرد دارد)

قبل از ورود معلم به کلاس جلوی روش ازش خدا حافظی کنی وبهش بگی با دوست دخترم قرار دارم باید برم و بزنی به چاک و به اصتلاح (بازم تو دیکته این کلمه مجل دارم) دو در کنی

گذاشتن تخته پاک کن بالای در به نحوی که با باز شدن در تخته پاک کن رو سر استاد پایین بیاد

ریختن مقداری چسب قطره ای رو دستگیره در و بستن ان و انتظار برای چسبیدن استاد به در

کادو کردن آجر و دادن ان به معلم عزیز در روز معلم

گذاشتن انواع حشره جات زیبا(صد البته زنده) در کشوی میزمعلم اعم از سوسک ( بزرگ باشه بهتره ) کرم مارمولک و ...

کشیدن یه کلاه رو سر و صورت معلم و زدن پس گردنی ( البته اگه کلاهی که میگذارید نازک باشه مثل من به مدت یک هفته از مدرسه اخراج میشوید)

انداختن تیکه های جالب موقع درس که باعث خراب شدن استاد یا حد اقل بهم ریختن کلاس بشه

گذاشتن جاروی دسته بلند پشت در بسته کلاس به نحوی که وقتی معلی در را باز کرد تلپ بیفته جلو پاش

انداختن انواع ترقه سر کلاس یا دادن خودکار ترقه ای به استاد برای گرفتن امضا

2. مردم کوچه بازار هم پایه ای برای خنده میباشند که میتوان از ان ا ستفاده کرد مثل

زدن زنگ و در رفتن اونم ساعت 2 ظهر یا اینکه زنگ بزنی وقتی ور داشتن بگی پلاستیک پاره دمپایی پاره اهن قراضه خریداریم

مسخره کردن لباس مردم مثلا با رفیقت با هم داد بزنید مثلا بگید وای شلوار دختره رو درز دم کو...ش باز شده یا این که بری جلوی خانومه الکی بگی ببخشید زیپتون بازه وقتی سرخ شد کلی بخندید (لازمه این کار یکم بی ادبی است که به خندش می ارزه)

مردومو سر کار بذاری و اخرش هم بگی دوربین مخفی بود

بری در مغازه و 500 تا چیز سفارش بدی و از همه چی ایراد بگیری اخرش هم چیزی نخری و بیای بیرون

بری ساندویچی و همبرگر سفارش بدی و وقتی اماده شد بگی من چیز برگر میخواستم و یه داد و قال حسابی راه بندازی و اخرش هم بیای بیرون و پول ندی

به یه دختر سریش بشی و مخشو بزنی که بیاد تو کوچه بعدش تو سر کوچه وایسیی و بهش بخندی یا دو ساعت رو مخ یه دختر کار کنی که سوار ماشین بشه وقتی اومد سوار بشه یه تیک اف با حال و برو تا بریم

تو سینما همش از این لیزر ها بندازی رو پرده یا چراغ قوه بندازی تو چشم مردم

زنگ بزنی خونه مردم بگی شماره مورد نظر شما در شبکه وجود ندارد

پشت چراغ قرمز تو صف اول وایسی وقتی چراغ سبز شد وایسی بوق بزنی

تواوتوبوس بین شهری (یعنی از شهری به شهری) تمام شب با زنگ موبایلت بازی کنی

3. برای یه کم شوخی با پلیس شما میتوانید کارهای زیر را انجام بدهید البته یکم مخطر است (یعنی خطر داره ولی می ارزه)

 زنگ بزنی به اداره پلیس و هر چی گفت تو هم تکرار کن

سر چهار راه وایسا و یه صوتم بگیر دستت هر چی صوت زد تو هم صوت بزن یا به این الگانسی ها سریش شوخواهش التماس کن بگو میشه سوار بشم یکم تو شو نگاه کنم (البته اگه سبز باشه با کمال میل قبول خواهد کرد تازه یه دور هم اینور اونور میبردت  )

یه بوق دری وری بذاری مثل اژیر پلیس بعدش راه بیفتی پشت ماشین پلیسا ( البته اگه مثل من تونستی فرار کنی که هیچ اکه نتونستی بازم هیچی )

اگه دیدی یه ماشین پلیس سر کوچه وایساده اگه تو کوچه کار هم نداری بپیچ تو کوچه و اونقده بوق بزن تا راهو واست وا کنه

دست خواهرتو بگیر برو جلوی کیوسک منکرات وایسا بلند بلند با هم بخندید (البته اگه هم سن میزنید کاربرد داره . مثل کیا ور نداری خواهرت 2 سالتو بغل کنی ببری بعدشم بیای از من شاکی باشی )

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 15:39 |  لینک ثابت   • 

84/05/21

اینو دلم نیومد نخونید

سلام اینم یکی از انشا های بچه ای که نوشتن را دوست داشت و میخواست ژول بنگ شود (البته این فرد من نیستم اون ازلقب و شهرت من بدون اجازه استفاده کرده باهاش برخورد میشه)
موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ۱۸ چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پيــدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خـــيلي درس خواندم ولي نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند.
پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد.
 من خيلي در كارهاي خانه به مـادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشـپزحانه مي گذاشت.
درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حــــامله است و پدرم مـــــي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين انـــدازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد!
در سال گذشته مـا به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. مــن در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و اوبراي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم!
پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هــــــــي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهــــــد،پدرم عصـباني مي شود! در سال گذشته ما به عـــيد ديدني رفتيم و من حدودا خيـــــلي عيدي جـمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره اي خريد كه بسيار بــد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي نــاموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند.
پــــــدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير!

من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود نوشته من ...
ژول بنگ July 8, 20…

نوشته شده توسط م.ع.ت در 9:13 |  لینک ثابت   • 

84/05/21

میرن بنگی ها

سلام به همه کسایی که منو این چند وقت تحمل کردند
من به خاطر یه سری مسائل کاری دیگه نمیتونم که به نوشتن وبلاگ ادامه بدم اخه دارم همزمان تو دو تا رشته تحصیل میکنم کلاس زبان موسیقی و ورزش هم بزار کنارشون تازه یه جا هم کار میکنم  پس یه کمی فکر کنی میفهمی که بنگی دیگه وقت نمیکنه سرشو بخارونه چه برسه مطلب بنویسه برا همین بود که پیشنهاد دادم که هر کی دوست داره بیاد که با هم این وبلاگو زنده نگه داریم که کسی نیومد جلو  پس به این نتیجه میرسیم که (همه با هم ) میرن ادما ااااااا از اونا فقااااااااط خاطره هاشووووووون به جا میمونه
من که خیلی خوشحال شدم این چند وقت که با شما ها بودم امیدوارم همیشه موفق باشید راستی اگه یه وقتی با من کار داشتید میتونید به ادرس email من نامه بفرستید و منو خوشحال کنید
                                                                                                      قربون همتون
                                  همه رو دوس دارم مخصوصا جوجمو که این وبلاگ به نام اون بود
نوشته شده توسط م.ع.ت در 9:11 |  لینک ثابت   • 

84/05/11

گیریه زیر لاحاف

سلام به همه دوستای جوجه من دارم دق میکنم با یه مشکل پیشرفته تصادف کردم الان هم تو بیمارستان بستری هستم نه نیستم تو خونه هستم تا من ففلاگمو بسازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش شما همون مطالب قبلی رو بخونید

راستی کسی هست دوست داشته باشه با هم یه وبلاگ را بندازیم تو نظراتم بنویسه برام باشه منتظرم فعلا بای

نوشته شده توسط م.ع.ت در 9:39 |  لینک ثابت   • 

84/05/03

bangbox

سلام به همه من چند تا ایمیل داشتم که خواسته بودم خودمو معرفی کنم من هم چون دلم میخواهد دل همه شاد بشه از چند نفر ادم امین و مامون (نمیدونم مامون یعنی چی ولی یادمه تو دبیرستان خیلی استاد تاریخمون میگفت امین و مامون پس به هم ربط دارن) خواستم که در مورد من بنویسند حالا چرا خواستم دیگران بنویسند برا این که فردا جمعی از ادمهای .... (فکر بد نکنین همه "...." ها که معنی بد نداره منظور من بی ادب بی شعور احمق کثافت بود) میان میگن بنگی بچه + (اینم از اون القاب بی شمار بود) از خودش تعریف کرده حالااول خودمو معرفی میکنم بعد مطالبی که در مورد من نوشته شده براتون میزارم (البته چیزای بدشو سانسور کردم ) شما هم بخونید تا منو بشناسید

من بنگ بکس( به تو چه یعنی چی .این همه اسم عجوج مجوج من هم بنگ بکس ) متولد 7/9/1363 صادره از تهران (نمیتونی ببینی بچه تهرانم؟ ولی بچه تهرانه و کلی کلاس) 8 ساله ساکن اصفهان دانشجوی دانشگاه ...(اینو دیگه اگه مطالبموخونده باشی باید خودت بدونی) رشته......(اینم محرمانه است البته میتونم شرط ببندم هیچکس این رشته رو نمی خونه چون یه رشته خاصه و دانشجو هاشم خاصن و از بین نخبگانند کلا50 نفر دانشجو تو کل ایران داره ) ترم یک کارشناسی ناپیوسته هستم کاردانی رو تو مشهد گرفتم یه مدت هم تو سیرجون سیتی درس خوندم.

حالا من کیم...

( نوشته شده توسط ش) بنگی بچه اروم درس خون پر تلاش مهربان و در برخی موارد شیطون و غیر قابل تحمل (البته برای من) است شکمو یه کم زیاد حرف میزنه جوک هم زیاد بلده یه بار حدود دوساعت و نیم واسم جوک گفت یکم رک البته یکم هم گستاخ

(نوشته شده توسط م ) بنگی پر رو یکم پر حرف بازی در میاره بعضی وقتا راحت حرصتو در میاره که من دلم میخواهد خفش کنم در بدترین شرایط کار خودشو میکنه گستاخه فرق نمیکنه کی باشی به شدت مردم ازار هیچ وقت اون موقع ها رو که زنگ مردومو میزدیم در می رفتیم یادم نمیره البته ساعت 2 ظهر بعد هم میرفتیم الوچه میخریدیم میومدیم میشستیم در خونشون میخوردیم هسته هاشم از بالای پل هوایی مینداختیم رو ماشینا بعدشم در میرفتیم

( نوشته شده توسط الف) بنگی الکی خوشحاله همیشه جوک میگه جلوی همه جوک بد میگه منو خیلی اذیت میکنه مامانم میگه خوش به حال زنش البته من نمیدونم چرا یه نفرو دوس داره که به خاطرش پدر همه رو در اورده مخصوصا منو همیشه به اون چیزی که خواسته رسیده دوستاشو دوس داره زیر اب زن خوبی برای اونایی که دوس نداره. ایشالا خدا قسمت کنه صدای تار زدنشو بشنوی ( موجی میشی ) دوست دار حیوانات (یه بار جلوی خودم کله یه گنجیشک زنده رو کند ) قبلا ورزشکار بود الان ورزش دوست هم نیست سرش شلوغه اروغ خوب میزنه و همیشه اماده داره ادامس هم خوب باد میکنه یه بار که پاش شکسته بود کلی بهش خندیدم بعضی وقتا چاق و بعضی وقتا لاغره دستاشم درازه قدشم یکم از من بلند تره اون موقع ها یه بار سه تاو نیم پیتزا خورد ولی هنوز نترکیده بود وکلی هم شکلات دوس داره مثل من

( نوشته شده توسط ح ) یه دیوونه به تمام معنا ولی خوبه به قول خودش نرمه (یعنی خوبه)

(نوشته شده توسط س ) من تو کلاس زبان باهاش اشنا شدم پر حرف خیلی اذیت میکنه یه بار اونقده منو اذیت کرد و ادای منو در اورد چون من سینم میزنه رفتم خونه 45 دقیقه گریه کردم قدش بلنده قیافش عادیه چند وقت پیش یه ریش بلند گذاشته بود یه بار هم تو کلاس جلوی ما رقصید ولی قشنگ میرقصید من دوسش دارم ولی همیشه سعی میکنه روابطش با من زیاد صمیمی نشه نمیدونم چرا خودت بگو

به علت ذیق جا وقت و کارو زندگی نداری نشستی این همه مطلبو خوندی؟ بقیه اش رو نمینویسم هر چی میخواستی بدونی دونستی بسه دیگه راستی mail های م از مراغه گ از لرستان ع از تهران ج از گیلان و هزاران mail دیگر خود را به ادرس پستی من بفرستید فعلا هنور نامه جوجه هم به دلیل عمل مماخ به دست ما نرسیده که خواهد رسید و در اولین فرصت میخونمش

من موفقم شما چطور؟

نوشته شده توسط م.ع.ت در 9:45 |  لینک ثابت   • 

84/04/27

دعا واسه دماغ

سلام             

 امروز جوجه من رفته مماغشو عمل کنه دعا کنید زود خوب بشه

 من همچی نگرونم 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 11:51 |  لینک ثابت   • 

84/04/20

لوگوی جوجکی

اینم لوگوی من عزیزان جوجه اینم لوگوی من خواهد بود البته با کمی تغییرات

در موردش نظر بدید متشکرم می باشد

راستی مطلب جدید منو در قسمت پایین بخونید البته و صد البته نظر هم بدید تا یک دردنیا ۱۰۰۰ در اخرت بگیرید

نوشته شده توسط م.ع.ت در 11:12 |  لینک ثابت   • 

84/04/20

گول مالی

سلام ببینید من یکم فکر کردم( اینم از اون حرفاست ها مثل این که بگن ارشمیدس یه بار فکر کرد ) به این نتیجه رسیدم که بعضی وقتا همونطور که دختر ها (به اصطلاح اصفهانی ها( بابا دیکتشو بلد نیستم دیگه چرا میخندی؟ )) سر پسر ها رو گول میمالند پسر ها هم بعضی وقتا (نه همیشه) سر دختر ها رو گول میمالند و شیطونی میکنند پس برای هر دو قشر این مطلب را می اورم که یه وقت سرشون گول نمالن من که استفاده کردم (ازاون قسمت نمالیدن منظورمه من اند بچه + هستم میگی نه از دوست دختر هام بپرس )شما هم استفاده کنید خوبه.......

روز اول

--------

پسر: سلام

دختر: سلام

پسر: چطوری؟

دختر: بد نیستم مرسی.

هفته اول

--------

پسر: سلام

دختر: علیک سلام

پسر: چطوری؟

دختر: بد نیستم مرسی تو چطوری؟

هفته دوم

--------

پسر: سلام

دختر: علیک سلام چطوری؟

پسر: قربانت بد نیستم توچطوری خوبی؟

دختر: مرسی..... خوبم.

هفته سوم

---------

دختر: سلام

^^^

پسر سلام چطوری ؟ خوبی؟

دختر: مرسی خوبی خیلی خوبم و یه نگاه معنی دار به پسر .

هفته چهارم

----------

دختر: سلام عزیزم چطوری خوبی؟

پسر: سلام عزیز دلم مرسی بد نیستم تو چطوری؟

دختر: مرسی میدونی یه چیزی میخواهم بهت بگم نمیدونم الان بگم یا بعد

پسر: بگو عزیزم

دختر: نه ... حالا زوده... باشه بعد!

هفته پنجم

--------

دختر: سلام عزیزم چیزی که دفعه پیش میخواستم بهت بگم این بود که دوست دارم.....عاشقتم....زندگی بدون تو برای من هیچ معنی نداره تمام اینده خودم را با تو میبینم اگر تو پیش من نباشی زندگی برای من هیچه!!!!

ولی دیگه از این حرفای پوچ و بی معنی و صد من یه غاز!!!و پسر باور میکنه!!!!!!

هفته ششم

---------

پسر: امروز یه دختره تو خیابون اومد از من ادرس پرسید. منم....

دختر: دیگه چی ؟ دلمو شکستی !تو که میدونی من چقدر حسودم چرا این کارو کردی؟

پسر: من که کاری نکردم فقط جواب سوالشو دادم !

دختر: به من قول میدی ؟

پسر : اره

دختر: قول بده با هیچ دختری حرف نزنی.

پسر : باشه عزیزم قول میدم !!!

روابط سالم و صمیمی و رمانتیک و نه (سک....) ادامه دارد

ماه هجدهم

---------

دختر: برام خواستگار اومده !

پسر : غلط کرده...

دختر: چرا خوب طوری که نیست اونم ادمه خوب!

^^^^^^^^^^^

پسر: تو چه جوابی بهش دادی؟

دختر: هنوز هیچی.

^^^

پسر: ما کلی قرار مدار با هم داشتیم حالا میخواهی اونو بذا ری جای من؟

دختر: یه چیزو میدونی اون هیچ وقت نمیتونه جای تو رو بگیره

پسر: من چی کار کنم ؟

دختر: نمیدونم فقط به من فکر نکن !من اگه بدونم تو به من فکر می کنی یه اب خوش از گلوم پایین نمیره !!!! ببین زودتر زن بگیر!!!!!

پسر : حسودیت نمیشه؟

دختر : نمیدونم از این که تو رو با یه دختر دیگه ببینم حسودیم نمیشه!!!!

پسر: (در فکر و خیالش) من میدونم چرا!!!

بعدش پسره مدتی از خاطرات خوش قدیم میگه و دختر هم برای خالی نبودن عریضه سنت ابغوره گیری را اجرا می کند !!!

دوران خوش دختر و دوران تحول پسر شروع میشود !!!

دید پسر نسبت به دختر ها عوض میشود وقلبش به واژه هایی مثل دوست دارم عاشقتم زندگی بدون تو برام هیچه و بقیه واژه های زیبا ولی پوچ اینطوری مقاوم میشه!

^^^^^^^^^

سبک زندگی اون عوض میشه و خیلی تحولات دیگه ......!

***************

حالا در اینده مورد مشابهی برای پسر پیش می اید

روز اول

---------

پسر: سلام

دختر : سلام

پسر : میای خونمون؟

دختر : نه!!!!!

پسر: مگه به من اعتماد نداری؟

دختر: چرا............ ولی................ خوووووووب!

در اینجا پسر مراسمی به نام مخ زنی را اجرا میکند و البته موفق هم می شود .( علت موفقیتش بلد بودن حرفهای پوچ و صد من یه غاز که به تازگی از دختر قبلی یاد گرفته و برای مخ زنی کاربرد بسیاری دارد!!!!)

پسر: تو که میدونی من چقدر دوست دارم!

دختر : اره...... ولی...... اخه!!!!

پسر : من قول میدم برای خواستگاری بیام و بگیرمت!!!!!

دختر : جدی میگی؟ ( وقند تو دلش اب میشود !!!)

پسر: اره عزیزم . زندگی برای من بدون تو هیچ معنی ندارد!

دختر: جدی؟ ( اینبار با یه نگاه عاشقانه به پسر )

پسر : اره قربونت برم ! ( با یه نگاه عاقل اندر سفیه به دختر )

یواش یواش دل دختر نرم میشه و رضایت میده!!!

پسر : پس بریم!

عصر همان روز

--------------

زینگ......... زینگ...........

پسر که بعد از رفتن دختر به علت خستگی به خواب عمیقی فرو رفته بود! با زحمت و غرغر گوشی را بر میدارد !

پسر : بله؟ بفرمائین؟

دختر: سلام

پسر : سلام چطوری؟

دختر: مرسی باهات کار دارم!

پسر: تو که تازه از اینجا رفتی!

دختر: میخواهم دوباره ببینمت!!!!!فردا بیام خونتون؟!!!!!

^^^^^^ ^^^^^^^^^^^^

پسر:( در حالی که موفقیت بزرگی کسب کرده ) چرا که نه؟

****************

البته لازم به ذکر هست که استثنا هم داره ها یکیش جوجه خودم که همیشه حرف منو گوش من کنه که گول نخوره ایشالا که هیچکی گول نخوره پس تا من گول نخوردم که یه مطلب دیگه هم بنویسم برم شب به خیر

نوشته شده توسط م.ع.ت در 10:42 |  لینک ثابت   • 

84/04/13

سلام به همه جوجه دوستان (البته وبلاگ جوجه منظورم بود ها)

با توجه به موقعيتي که هم اکنون در آن قرار داريم و هر ننه قمري (از جمله خودم ) ميخواهد بره دانشگاه و به همين دليل بايد از يه سد به نام کنکور بگذره ولي به علت اين که ما end برنامه ريزي هستيم يه عالمه( نميدونم اينجوري بود يا آلمه...هر کي بلده جهت رفاه حال خودش بهم بگه) جوون مردم پشت کنکور ميمونن من اينجا ميخواهم که به همه اونايي که پشت اين سد براي يک دو ده و .... سال ميمونن بگم تقصير خودشون نيست و کلا يه دانش آموز نرمال نميتونه دانشگاه قبول بشه ميگي نه اينو بخون (البته نظر هم بده چون اين مطلب نظر واجبه)

اگر داوطلبي در کنکور پذيرفته نشد ، هيچ تقصيري متوجه او نيست چرا که سال فقط 365 (حالا بعضی وقتا 366 ) روز دارد در حاليکه . . .

1در سال ، 52 جمعه داريم و ميدانيد جمعه ها فقط براي استراحت است. به اين ترتيب 313 روز مي ماند.

2 – حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است و چون هوا گرم است مطالعه دقيق براي يک فرد نرمال مشکل است. بنابراين 263 روز ديگر ، باقي مي ماند.

3 – در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است که جمعا 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي مي ماند.

4 – اما سلامتي جسم و روح ، روزانه يک ساعت تفريح را مي طلبد که جمعا 15 روز ميشود. پس 126 روز باقي مي ماند.

5 – طبيعتا دو ساعت در روز براي خوردن غذا اعم از صبحانه، نهار و شام لازم است که در کل 30 روز ميشود. پس 96 روز ديگر باقيست.

6 – يک ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفني با ديگران و البته پشتيبان ضروري است. چرا که انسان موجودي است اجتماعي ، و اين خود 15 روز از کل سال است. بنابراين 81 روز از سال باقي مي ماند.

7– روزهاي امتحان دست کم 45 روز از سال را به خود اختصاص ميدهد و نظر به حجم بالاي درس ها و خستگي ناشي از امتحان، 36 روز ديگر باقي مي ماند.

8 – تعطيلات نوروز و اعياد مختلف که دست کم 30 روز در سال است. مگر ميتوان در اين اعياد وقت را به مطالعه گذراند؟ پس 6 روز باقيست.

9 – در سال حداقل 3 روز به بيماري طي ميشود و 3 روز ديگر باقي مي ماند.

10 – سينما رفتن و ساير امور شخصي هم لااقل دو روز از سال را در بر ميگيرد پس فقط يک روز ديگر باقيست.

11– يک روز باقيمانده همان روز تولد شماست، چگونه ميتوان در آن روز بخصوص درس خواند !!!

پس يک داوطلب نرمال (!) نمي تواند اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد !!!

حالا متوجه شدي؟ پس من که 3 جا قبول شدم نابغه هستم و اين يه واقعيته ( بفرما تعريف )البته واقعيت تلخه خودم هم ميدونم ولي چه کنم بنگي استعداده و( بنگی استعداد یکی از القاب بیشمار منه ) شما نميشناسيد ديگه پس تا منو بشناسيد خدا حافظ

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 8:42 |  لینک ثابت   • 

84/04/07

برای دانشجویان و دانش اموزان

سلام به همه خوبید

پریروز تولد جوجه کوچولوی من بود پس تولدش مبارک ایشالا ۲۰۰۰ ساله بشی خوشگلم

حالا به مناسبت ایام امتحانات مطلب زیر را به همه دانشجویان و دانش اموزان تقدیم میکنم

(اییییییییییییی چه باحاله یا ادبی نوشتن اصلانم تقدیم نمیکنم هاهاهاهاهاهاهاها)

قانون امتحان و نمره

توضیحات : بر اساس روابط شیمیایی و فیزیکی موجود بین دانشجو و نمره و بر اساس قوانین نگارش ادب و نزاکت فارسی سه حالت زیر را میتوان در نظر گرفت:

حالت اول : رابطه بین نمره و دانشجو با فعل شدن بیان می شود. مثال ".. فیزیک 2 هفده شدم . خب بچه ها من برم واسه امتحان بعدی درس بخونم.."

اکثر جمعیت این گروه را دانشجویان واقعی تشکیل میدهند که با تلاش و کوشش نمره مطلوب خود را میشوند!

حالت دوم : رابطه بین نمره و دانشجو با فعل دادن بیان میشود. مثال "... فیزیک 2 بهم داده هشت! مرتیکه عوضی اصلا راه نمیده..."

اکثر افراد این گروه را دانشجویان نا موفق تشکیل میدهند که بدون تلاش و کوشش نمره نا مطلوب به انها داده میشود.

حالت سوم : رابطه بین نمره و دانشجو با فعل گرفتن بیان میشود. مثال :" ... بالا خره این فیزیک 2 را یه دونه ده گرفتم دهنم صاف شد ....".

اکثر این دانشجویان را دانشجویان موفق تشکیل میدهند که با تلاش کوشش نمره نسبتا مطلوب خود را میگیرند

یک اصل : حق گرفتنی است نه دادنی!!!!!

تبصره : نمره ازحقوق دانشجویان است پس راههای این احقاق حق به شرح زیر می باشد

روش اول: گرفتن نمره قبل از امتحان :

مطالعه درس در طول ترم ویا یک هفته قبل از امتحان یا شب امتحان.

این روش اسانترین و مطمئن ترین روش ممکن است که به همه توصیه میشود ولی طبق امار و اطلاعات موجود تنها نیمی از دانشجویان از این روش استفاده میکنند . دانشجویان واقعی از علاقمندان این روش هستند پیشرفت علم در این روش تاثیری ندارد جنسیت نیز در این روش تاثیری ندارد

یک تجربه: در این زمینه هیچ تجربه ای ندارم!!

روش دوم : گرفتن نمره در موقع امتحان :

تقلب با روشهای مختلف (استفاده از تکه های کاغذ و نگاه کردن به ورقه دیگران صحبت کردن و پنهان کردن جزوه در جای مناسب نوشتن مطالب کلیدی و مهم بر روی اعضای مناسب بدن تقلبهای پیشرفته و تکنولوژیکی مثل استفاده از سیستم hands free موبایل یا استفاده از ماشین حسابهای پیشرفته و احتمالا مجهز به سیستم infrared و ......)

این روش پر خطر ترین روش ممکن است ومعمولا اگر با تجربه و تبحر کافی انجام شود و از منابع معتبراستفاده شده باشد بهترین نتیجه را میدهد.

هماهنگی برنامه ریزی اعتماد به نفس و انتخاب زوج مناسب جزو مهمترین ملزومات این روش می باشند دانشجویان موفق و نا موفق از این روش استفاده میکنند با پیشرفت علم این روش هم پیشرفت میکند. جنسیت در این روش بسیار موثر است طبق تجربیات امار و اطلاعات موجود دختران در این روش چندان موفق نیستند و به علت ترس بیش از حد و عدم اعتماد به نفس کافی با مشکل مواجه میشوند (البته استثنا هم دارد)

اما وضعیت ظاهری دختران میتواند موثر باشد چون همواره تعدادی از پسران گلنواز و معلوم الحال تلاش برای رساندن تقلب به دختران خوشگل دارند.

یک تجربه :نمیدونم باورتون میشه یا نه ولی همین کیای خودمون وقتی جواب سوالی را روی کاغذ مینویسد بالای کاغذ حتما شماره تلفن خودش رو هم مینویسه !!!!!!

روش سوم : گرفتن نمره بعد از امتحان :

صحبت و مشورتهای خصوصی بعد از امتحان با استاد مربوطه . ظاهر گول زننده دروغهای عجیب غریب ولی باور کردنی استعداد های ذاتی و روابط و اشنایان موجود و ......

این روش از متداولترین روشهای موجود است و تقریبا تمام گروههای دانشجویان از این روش استفاده میکنند

این روش قانون خاصی ندارد و هر کسی به شیوه خود این قانون را اجرا میکند و به تعداد دانشجویان شگرد های مختلف وجود دارد امتحان کردن این روش حتی برای یک بار به همه توصیه میشود پیشرفت علم در این روش ممکن است موثر باشد جنسیت در این روش بسیار موثر است !!!!!

دختران معمولا به علت یکسری نعمتهای خدادادی در این روش موفقترند جواب گرفتن از این روش به یک عامل مهم یعنی حال استاد مربوطه بستگی دارد که به شدت متغیر است این روش محل پیدایش انواع معجزات داستانهای عجیب و ماجراهای عبرت اموز است .

یک تجربه : همین کیای خودمون یه بار ID یکی از اساتید را پیدا کرده بود و سعی کرد از طریق chat مخ استاد مربوطه را بزند ولی ignore شد و این تلاش بی نتیجه ماند !!

نصیحت : بهترین راه برای نمره گرفتن درس خواندن است اگر دانشجویی به خوبی درس بخواند به هیچکدام از این دو راه اخری نیازی پیدا نمیکند و منت هیچ بنی بشری را نخواهد کشید

نتیجه گیری : برای گرفتن حق در هر حالت تلاش و کوشش لازم است

شعر : نا برده زجر نمره میسر نمیشود           ۲۰ان گرفت جان برادر که شاهکار کرد!

موفق باشید

نوشته شده توسط م.ع.ت در 8:51 |  لینک ثابت   • 

84/04/05

سلام به همه

سلام به جوجه

تولدت مبارک

ایشالا ۲۰۰ ساله بشی شاد موفق و سر بلند باشی

 

نوشته شده توسط م.ع.ت در 18:6 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر